گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
اهلی ز جهانیان چو مجنون بگسلصحبت بحریفان دل آزار بهل
ایمه که رخت گرفته صد خرده بگلاز سنبل خط کشیده صد پرده بگل
من خود نرسم بوصل آنطرفه غزالور هم برسم کجا رسم باری حال
یا رب گنه آلوده ز دنیا مبرمبی وعده وصل خود بعقبا مبرم
یا رب مهل اندر گنه اندوختنمبنما ره علم و حکمت آموختنم
یا رب من اگر گناه بیحد کردمبر جان و جوانی و تن خود کردم
ما گنج غمیم و غم ز حق خواسته ایمظاهر همه عیب و باطن آراسته ایم
گر در همه آفاق بگردی چو نسیمکار همه کس بسنجی از طبع سلیم
صاحب هنری را که بود طبع سلیمخاک ره خلق باشد از خلق کریم
ما با می و مستی سر تقوی داریمدنیا طلبیم و میل عقبا داریم
فضل خدای را که تواند شمار کردیا کیست آنکه شکر یکی از هزار کرد
تا کی ز خمار می سرافکنده شویممیریم بصد درد و دگر زنده شویم
تا چند بعالم مکرر نگریمسال و مه و روز و هفته و شب نگریم
از بسکه زناکسان پریشان شده اماز صحبت نیک و بد گریزان شده ام
گه در طلب عیش و سروری بودیمگه در پی خلوت و حضوری بودیم
از شصت گذشت عمر و رهبر نشدیمگامی ز ره کام فراتر نشدیم
چل سال بوادی طلب افتادمبستم کمر شوق و قدم بگشادم
ایشاه شهید بیتو ما چون باشیمکز بودن خود همیشه محزون باشیم
ساقی بخرابات اگر گام نهماز بهر بتان نازک اندام نهم
هر چند مجرد از خلایق شده ایمبیگانه ز صحبت خلایق شده ایم
فریاد که مردم و نگویی چه کسمفریاد که جز تو نیست فریاد رسم
هر چیز کزان بتر نباشداز مصلحتی به در نباشد
مشنو که کس از جهان رسیدست بکامخونابه دل بعاشقان داده مدام
تا کی غمت ایشوخ سمتکار خوریمدر وصل تو خون زرشک اغیار خوریم