گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
دل افکاری که او یاری نداردبجز زاری دگر کاری ندارد
شب هجران که بی روی چو ماه استبچشم عاشقان عالم سیاه است
خوشا آن بنده با عهد و پیوندکه دارد بازگشتی با خداوند
زهی دانای مقصود نهانیزبان دان زبان بی زبانی
بلایی همچو تنهایی نباشدبه تنهایی شکیبایی نباشد
کسی تا کی ز داغ دل گدازددلی تا کی سوز عشق سازد
چو باشد بر دلی از داغ تابیبرآید عاقبت بوی کبابی
برگ تحویل می کند رمضانبار تودیع بر دل اخوان
چو محرم را نباشد باز گوییخوش آید عاشقان را راز گویی
شنیدند آن دو تن چون قصه شمعبآتش سوختند بنیاد نصیحت
خوش آنکس را که چون شمع دلاویززبانی در دهانست آتش انگیز
خوشا یاری که یار مبتلاییستز خون گرمی در او بوی وفاییست
خوشا دلخسته یی کور است یاریخوشا یاری که دارد غمگساری
عجب حالی است عشق و دردمندیکه با پستی کشد کار بلندی
رسولی بود امی چون پیمبرکه بی خط سر پنهان بودش از بر
اگر عاشق گهی بهر صبوریبود در پرده عصمت ضروری
چو نور از جستجو یک لحظه ننشسترسید آخر بدان پروانه مست
سعادت بر کسی چون دیده دوزدز غیب او را چراغی برفروزد
تمام گشت و مزین شد این خجسته مکانبه فضل و منت پروردگار عالمیان
عجب وقتی جگر سوزست آندمکه افتد عاشقان را دیده برهم
خوش آن یاران که دریای شفیقندبه مرگ و زندگی با هم رفیقند
بحمدالله که این فرخنده بنیادبپایان آمد و عمرم امان داد
حمد بیحد و ثنای نامحدود و شکر بیعد و سپاس نامعدود سزاوار صانعیست که بیک امر کن نسخه دو کون بپرداخت و درود و تحیات نامیات سیدی را که بیک انگشت معجز نما قرص قمر دو پاره ساخت و سلام صلوات آثار صفدری را که بیک ضرب تیغ دو سر آزاده ولایت در ملک هر دو عالم انداخت و نوادر جواهر بحر دو کون نثار مقدم آل و اولاد ایشان باداما بعد چنین گویند غواص دریای سخن سازی اهلی شیرازی که روزی در خدمت صف نشینان بارگاه حقیقت و بزرگان خرده دان کارگاه طریقت برسم خدمت حاضر بودم که سخن در وصف فارسان میدانی معنی و زور آزمایان کمای دعوی میگذشت از جمله تعریف مولانا کاتبی کردند که دو کمان دعوی از قوت بازوی طبع انگیخته و بر سر میدان سخنوری آویخته یکی مجمع البحرین و یکی نسخه تجنیسات و پهلوانان عرصه سخن با قوت بازوی فکرت و زورآزمایی از آن هر دو کمان فرو مانده اند این پیر فقیر گوشه گیر با وجود شکستگی مزاج و دلخستگی کار بی رواج چون طبع فضول داشت غیرت آورده گفت که از قوت بازوی فهم خود می یابم که آن هر دو کمان را در قبضه فکرت آوردم و بیک حمله هر دو را گوش تا گوش چنان بکشم که آواز زه و تحسین از هر گوشه برآید چون این نکته ادا کردم بعضی از اهل تعصب فنته انگیختند و در دامنم آویختند که این دعوی نیست غیر لاف و گزاف والا اینک کمان واینک مصاف هم در آن وقت متوجه شدم و طرح این نسخه انداختم چنانکه مجمع البحرین و تجنیسات بیکجای جمع آمدند و با وجود این تکلیف ما لایلزم ذو قافیتین هم ملازم آن کردم که اگر در مقابل تجنیسات او خوانند بر وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن که رمل مسدس محذوف است جواب آن باشد با زیادتی صنعت ذو بحرین و ذوقافیتین و اگر در مقابل مجمع البحرین او خوانند بر وزن مفتعلن مفتعلن فاعلن که بحر سریع مسدس مطوی مکشوف است و بحر رمل مسدس محذوف در تحت اوست جواب آن باشد با زیادتی صنعت تجنیسات و دیگر التزامات که در آن دو نسخه نیست و بهمت شاه اولیا که صاحب قبضه اصحاب فن و سرچشمه ارباب سخن اوست این مقصود بحصول و این مأمول بوصول پیوست و این نسخه موسوم گشت به سحر حلال و الحمدالله رب العالمین و الصلوة و السلام علی خاتم النبیین و الایمة المعصومین الطیبین الطاهرین و سلم تسلیما کثیرا
ای همه عالم بر تو بی شکوهرفعت خاک در تو بیش کوه