گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
چو صبح من ز سیاهی به شام مانندستچه گوییم که ز شب چند رفت یا چندست
به خود رسیدنش از ناز بس که دشوارستچو ما به دام تمنای خود گرفتارست
چشمم از ابر اشکبارترستاز عرق جبهه بهارترست
کشته را رشک کشته دگرستمن و زخمی که بر دل از جگرست
سینه بگشودیم و خلقی دید کاینجا آتش استبعد از این گویند آتش را که گویا آتش است
ما لاغریم گر کمر یار نازکستفرقی ست در میانه که بسیار نازکست
لب شیرین تو جان نمکستوین که گفتم به زبان نمکست
لذت عشقم ز فیض بینوایی حاصلستآنچنان تنگست دست من که پنداری دلست
در بذل لآلی و رقم دست کریم ستنی نی نی کلکم رگ مژگان یتیم ست
گرد ره خویش از نفسم باز ندانستننگش ز خرام آمد و پرواز ندانست
تا به سویم نظر لطف جمس تامسن استسبزه ام گلبن و خارم گل و خاکم چمنست
ای که گفتی غم درون سینه جانفرساست هستخامشیم اما اگر دانی که حق با ماست هست
به وادیی که در آن خضر را عصا خفته ستبه سینه می سپرم ره اگر چه پا خفته ست
ز من گسستی و پیوند مشکل افتاده ستمرا مگیر به خونی که در دل افتاده ست
ایمنیم از مرگ تا تیغت جراحت بار هستروزی ناخورده ما در جهان بسیار هست
در بند تو چشم از دو جهان دوخته ای هستهشدار که شهباز تو آموخته ای هست
غبار طرف مزارم به پیچ و تابی هستهنوز در رگ اندیشه اضطرابی هست
هند را رند سخن پیشه گمنامی هستاندرین دیر کهن میکده آشامی هست
اختری خوشتر ازینم به جهان می بایستخرد پیر مرا بخت جوان می بایست
هر ذره محو جلوه حسن یگانه ای ستگویی طلسم شش جهت آینه خانه ای ست
ظهور بخشش حق را ذریعه بی سببی ستوگر نه شرم گنه در شمار بی ادبی ست
با من که عاشقم سخن از ننگ و نام چیستدر امر خاص حجت دستور عام چیست
گفتم به روزگار سخنور چو من بسی ستگفتند اندرین که تو گفتی سخن بسی ست
لعل تو خسته اثر التماس کیستبخت من از تو شکوه گزار سپاس کیست