گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
تا بشوید نهاد ما ز وسخگشت گرمابه ساز از دوزخ
لبم از زمزمه یاد تو خاموش مبادغیر تمثال تو نقش ورق هوش مباد
تیغت ز فرق تا به گلویم رسیده بادشوخی ز حد گذشت زبانم بریده باد
به بند پرسش حالم نمی توان افتادتوان شناخت ز بندی که بر زبان افتاد
بی دل نشد ار دل به بت غالیه مو دادگویی مگر آن دل که ز من برد به او داد
هر دم ز نشاطم دل آزاد بجنبدتا کیست درین پرده که بی باد بجنبد
غم من از نفس پندگو چه کم گرددبر آتشم چو گل و لاله باد دم گردد
دماغ اهل فنا نشیه بلا داردبه فرقم اره طلوع پر هما دارد
آزادگی ست سازی اما صدا ندارداز هر چه درگذشتیم آواز پا ندارد
به ذوقی سر ز مستی در قفای ره روان داردکه پنداری کمند یار همچون مار جان دارد
تنگست دلم حوصله راز نداردآه از نی تیر تو که آواز ندارد
نومیدی ما گردش ایام نداردروزی که سیه شد سحر و شام ندارد
خوش ست آن که با خویش جز غم نداردولی خوشترست آن که این هم ندارد
نقابدار که آیین رهزنی داردجمال یوسفی و فر بهمنی دارد
کو فنا تا همه آلایش پندار برداز صور جلوه و از آینه زنگار برد
ذوقش به وصل گرچه زبانم ز کار بردلب در هجوم بوسه ز پایش نگار برد
حور بهشتی ز یاد آن بت کشمیر بردبیم صراط از نهاد آن دم شمشیر برد
در کلبه ما از جگر سوخته بو بردبا ما گله سنجید و شماتت به عدو برد
اگر به دل نخلد هر چه از نظر گذردزهی روانی عمری که در سفر گذرد
از رشک کرد آنچه به من روزگار کرددر خستگی نشاط مرا دید خوار کرد
صاحبدلست و نامور عشقم به سامان خوش نکردآشوب پیدا ننگ او اندوه پنهان خوش نکرد
هم انا الله خوان درختی را به گفتار آوردهم انا الحق گوی مردی را سر دار آورد
شادم به خیالت که ز تابم به در آورداز کشمکش حسرت خوابم به در آورد
اگر داغت وجودم را در اکسیر نظر گیردسراپای من از جوش بهاران پرده برگیرد