گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
ای بی خبر ز منزل و پیش آهنگدور از تو همرهان تو صد فرسنگ
نچشیده است شراب مزه کام هنوزنرسیده است لب او به لب جام هنوز
غرق دریای گنه کردند مغفورم هنوزصد شکست از دار خوردم لیک منصورم هنوز
نیست راهی خنده را بر آن لب میگون هنوزوانگردیده است از هم غنچه مضمون هنوز
رسید نامه عنبرفشان مشک آمیزبه این فقیر دعاگوی بی کس و بی چیز
ز درد ما نه همین آشنا کند پرهیزز بیدلی اجل از درد ما کند پرهیز
با چنین دل چون توانم کرد جانان را سپاسمن که از تن جان و جانان را ز جان سازم قیاس
در کفر حق پرست شو آن گه خداشناسبیگانه را یگانه شو و آشنا شناس
از حیات ابد آن روح روان ما را بسما گذشتیم ز جان صورت جان ما را بس
پای انداز ز پا افتاده دامان است بسدستگیر دست کوتاهان گریبان است بس
می برندش به همان راه که آمد واپسهر که چون صبح زند خنده به خود نیم نفس
در خانه شحنه خفته و دزدان به کوی و بامره دیولاخ و قافله بی مقصد و مرام
کاکل خود را ببین از پیچ و تاب ما مپرسطالع بیدار خود را بین ز خواب ما مپرس
اشکی که به گلشن چمن آرا نکند کسزنهار که از دیده تمنا نکند کس
خورشیدوشی در به دری را چه کند کسمعشوق پریشان نظری را چه کند کس
چشمی که گهربار نباشد چه کند کسآن جام که سرشار نباشد چه کند کس
ساقیا در گرد کن جام پیاپی زود باشنشیه دیگر می دهد می بر سر می زود باش
سبزه خط گو دمید آشفته چون سنبل مباشبیش از این در قید زلف و پیچش کاکل مباش
پر کن از خون جام صهبا گر نباشد گو مباششیشه دل کافیست مینا گر نباشد گو مباش
چرخ با ما دل مصفا گر نباشد گو مباشآینه زنگی مجلا گر نباشد گو مباش
آسوده شو از سود و مبرا ز زیان باشدنیا گذران است تو در هم در گذران باش
ما را به آن نگاه کرامت شعار بخشاز صد یکی چو در نظر آید هزار بخش
نخواست هیچ خردمند وام از ایامکه با دسیسه و آشوب باز خواهد وام
چرا پر است ز عالم دل خریدارشکه سیم ناسره آمد جهان به بازارش