گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
من و معشوق و جام ناب صباحبگشا بر من این درای فتاح
به درویشی بزرگی جامه ای دادکه این خلقان بنه کز دوشت افتاد
عشق تو مرا از هر دو جهان ساخت مجردای عشق گرانمایه و ای دولت سرمد
ای دل و جان گرامی به تمنای تو شادهرگز این جان من از درد تو محروم مباد
بسودای تو خوش حالیم و دلشادبدردت آرزومندیم و معتاد
بسیار سعی کردم و بسیار اجتهادعشقست هر چه هستدگر هرچه هست باد
جام در پای صراحی سر نهادگریه ای میکرد از بهر رشاد
دریغ باشد ازین چار سوی کون و فسادبرون رویم نبرده متاع خود بمراد
سفر گزیدم ازین آستان کون و فسادبر آسمان معالی سفر مبارک باد
ما همه شیداییان بودیم و مستان ودادزاد فی الطنبور نغما حسن او چون جلوه داد
هزار شکر که سلطان عشق جان را دادهزار مجد و معالی هزار حسن و رشاد
بنده پیر مغانیم که جاویدان بادجاودان باد و سرش سبز و لبش خندان باد
کودکی در بر قبایی سرخ داشتروزگاری زان خوشی خوش میگذاشت
حدم آن کس زند که بادم دادباده جام دل گشادم داد
ساقیم باده داد و بادم دادباده این بار مستزادم داد
نگین سلیمان بدیوان که دادسریر سلاطین بدربان که داد
ساقی مرا ز باده ناب مغانه داددردی درد داد ولی در میانه داد
تو آن دری که در عمان نگنجدتو آن گنجی که در ویران نگنجد
ابر سودای تو آن لحظه که توفان بارددل دیوانه ما جان به جوی نشمارد
دلم از جور تو بسیار شکایت داردوقت آن شد که شکایت بحکایت آرد
ز ذوق عالم عرفان کجا خبر داردکسی که همت دونفکرمختصردارد
دیده مشتاق و دلم میل فراوان داردجانم از مسکن تن روی بجانان دارد
نقاره سحری قصه ای نهان داردولی به خود نه حکایت نه داستان دارد
نهان شد از گل زردی گلی سپید که ماسپید جامه و از هر گنه مبراییم