گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
تا دل آشفته آن زلف پریشان باشددل شوریده من واله و حیران باشد
عاشقی راکه دل از عشق پریشان باشدبس عجب نبوداگر بی سر و سامان باشد
گرترا میل دلی سوی دل و جان باشدجان فدای تو کنمقصه آسان باشد
گر دلم عید ترا لایق قربان باشداثر بخت نکوغایت قرب آن باشد
کسی که روی تو بیند چگونه شاد نباشدمرید عشق توای دوستنامراد نباشد
نه از خطاست که در ابروی تو چین باشدتو نازنینی و ناز تو نازنین باشد
بپیش درد من درمان چه باشدز سر بگذرسر و سامان چه باشد
رنگرز و رنگرزی دیر شدرنگرز از رنگرزی سیر شد
گنجشک خرد گفت سحر با کبوتریکآخر تو هم برون کن ازین آشیان سری
از دولت وصال تو کارم بکام شدبختم بلند گشت و سعادت غلام شد
آیینه سبب گشت که روی تو عیان شدروی تو سبب بود که آیینه نهان شد
درمان طلب کردم بسیاین درد را درمان نشدوندر پی سامان شدمآخر سر و سامان نشد
باز دست عشق عقلم را گریبان میکشدباز جان سوی حریم عز سلطان میکشد
شوری از شیوه شیرین تو پیدا آمدآدم از خلوت عزت بتماشا آمد
روی هرکس که باندازه مرآت آمدبعد ازین نوبت موسی و مناجات آمد
باده از خم ارادت بسعادت آمدوقت ایمان شد و هنگام شهادت آمد
بر دلم بار غم عشق بغایت آمدآخرای جان جهانوقت عنایت آمد
آن ماه دل افروز که رشک قمر آمددر پرده نهانست ولی پرده در آمد
امروز بار دیگر آن ماه دلبر آمدشادیست جان و دل را کان شاه کشور آمد
بلبلی شیفته میگفت به گلکه جمال تو چراغ چمن است
باز آفتاب دولت از بام ما بر آمدعکس جمال ساقی در جام ما درآمد
نهال دولتم را گل بر آمدقیامت شدکه گل بر منبر آمد
چشم بیدار مرا نوبت دیدار آمددوست از خلوت جان جانب بازار آمد
شاد باشای دل مننوبت دیدار آمدسرنگهدارکه آن مونس دلدار آمد