گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
برد دزدی را سوی قاضی عسسخلق بسیاری روان از پیش و پس
موسی بکوه طور بنور عیان رسیدتوفیق وصل یار عنان در عنان رسید
دل ز داروخانه دردت دوا دارد امیدچشم جان از خاک پایت توتیا دارد امید
هر کرا جرعه می داد بسر گردانیدهر کرا داد قدح زیر و زبر گردانید
صفیر مرغ جان اسرار گویدو لیکن با دل بیدار گوید
دلم از قصه هجران چه گویدازین هجران بی پایان چه گوید
در پس آیینه چیست باز نماییددر رخ آیینه رو بروی شمایید
با ما سخن از خرقه و سجاده مگوییداز ما بجز از شیوه مستانه مجویید
از باده گلگون قدری هست بگوییددر شهر چو زیبا قمری هست بگویید
از پیر مغان گر خبری هست بگوییداز باده اگر ما حضری هست بگویید
در مجلس ما جز سخن یار مگوییدبا حضرت آن یار ز اغیار مگویید
این چنین خواندم که روزی روبهیپایبند تله گشت اندر رهی
گدایی می کنم زان یار دلبرگهی بر بام باشم گاه بر در
هله ای دوست بیا باده بخور غصه مخورهر که او باده نخوردست از این کوچه بدر
اول ثبوت عرش پس آنگه جلوس یاراین نکته را بدان و مثل را بیاد دار
ای جان جهان ساقی جان رطل گران داراز صومعه جان را بسر دیر مغان آر
بیا بیا که غریبیم و عاشقیم و نزاربیا بیا که نداریم بی تو صبر و قرار
جام جمست این دل بیچاره گوش دارتا در کشم بگوش تو این در شاهوار
در داستان عشق تفصی نمود یارتکرار عشق کرد هزاران هزار بار
درد سری میدهد زحمت رنج خمارزهد برون کن ز سر ساقی جان را در آر
رو خرقه گرو کن دل و دلدار بدست آرما عاشق یاریم چه جای سر و دستار
ساقیا مست خرابیم بما جامی آرپیش ما شیشه می آر ولی عذر میآر
قاضی کشمر ز محضر شامگاهرفت سوی خانه با حالی تباه
ساقی بیار باده که تلخست انتظارچون من خمار می شوم از بهر من خم آر