گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
تو جان و دل مایی من وصف تو چون گویمبی چون و چرا گویم در وصف تو چون گویم
چه گویم ای مسلمانان چه گویمدر این میدان که سرگردان چو گویم
ماه عیانست روی یار چه گویمدرصفت حسن آن نگار چه گویم
عجب رعنا و زیبایی چه گویمعجایب ترک یغمایی چه گویم
من معدن اسرارم اما بنمی گویممن ابر گهربارماما بنمی گویم
این سخن نیست به اندازه که من می گویممن نمی گویم اگر چند که من می گویم
ما سوز عشق را به دو عالم نمی دهیمبه یک جرعه ای ز جام به صد جم نمی دهیم
ما عشق یار را بدو عالم نمیدهیمجامی ز دست دوست بصد جم نمیدهیم
بیا بیا که فقیریم و خاکسار توییممدام مست می چشم پر خمار توییم
بر سر راهم بدید و گفت هی سن کیم سنگفتم ای جان و جهان هم بوالعلا هم بوالحسن
تو چو زری ای روان تابناکچند باشی بسته زندان خاک
به صلاح آمد از اوصاف خدای ذوالمننفس اماره آواره بیچاره من
به فضل و رحمت و توفیق ذوالمنمرا هر ذره خورشیدی ست روشن
دوش آن مه دو هفته من با هزار فنآمد بمیل صحبت مستان ذوالمنن
ساقی جان لطف فرما کاسه دردی بمنسالها بگذشت و دارد دل هوای درد دن
سامان عیش نیست درین دار پر فتنساقی بیار باده مستان ذوالمنن
طالبانی که اسیرند درین حبس بدنعیسی جان نشناسد ز گهواره تن
من بجانان زنده ام گر باز دانی این سخنعاشقی باشی یقین از عاشقان ذوالمنن
یارم ز در در آمد وشتن کنید وشتناین خانه را به وشتن گلشن کنید گلشن
آن ماه مسافر سفری کرد ز کرمانالله معک گفت همه جان کریمان
ای ساقی دل و جان ای نور چشم اعیانما توبها شکستیم جامی بیار پنهان
به شکوه گفت جوانی فقیر با پیریبه روزگار مرا روی شادمانی نیست
ای عاشقان ای عاشقان هنگام آن شد کز جهانمرغ دلم طیران کند بالای هفتم آسمان
این چنین مست و معربد بکجا ای دل و جانکه فدای قدمت باد همه جان و جهان