گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
دلی کز غمش می به ساغر نداردالهی که تا حشر سر بر ندارد
نگاه خونی و مژگان تیغزن داردشهید او که چه ترکان صف شکن دارد
نزاکت اینقدر نی برگ گل نی یاسمن داردبه هر عضو تو خوبی یوسفی در پیرهن دارد
دل ما زخمی از مرهم ندارداگر شادی ندارد غم ندارد
بیدل چه سراید به خیالی که نداردشوخی چه کند با پر و بالی که ندارد
غبار عاشق اکسیر وفا در آستین داردبه بادش گر دهی باغ صفا در آستین دارد
ز رنگین شیوه ها گلزار بلبل آفرین داردتبسم زیر لب خنجر به کف چین بر جبین دارد
به از درد او جان پناهی نداردز تن منت برگ کاهی ندارد
همای دید سوی ماکیان بقلعه و گفتکه این گروه چه بی همت و تن آسانند
نگه در دیده اندام تو داردنفس در سینه پیغام تو دارد
نه اشک است اینکه بی یاد تو در چشمم غلو داردنگاه از شوق دیدارت دل پر آرزو دارد
بوی گل و روی ماه داردآیینه هزار آه دارد
هر دل که غم همیشه دارددر آب حیات ریشه دارد
دل زخم که جان داغ که گل خار که داردحیرت به کف آیینه دیدار که دارد
تغافل در نگه پنهان که داردتبسم زیر لب خندان که دارد
محبت در غم بیدردی آزادم نگه داردجنون در ماتم آسودگی شادم نگه دارد
زاهد از سبحه رشته ای داردفکر صید فرشته ای دارد
فقر هم خودنمایی ای داردبی نیازی گدایی ای دارد
حباب با دل من آشنایی ای داردشکسته بند خطر مومیایی ای دارد
شمع بزم تو دماغ از می شوخی دارددر سیه خانه شب جلوه لیلی دارد
ز خود هم می گریزد راز پنهان کسی داردغبار وحشتم بوی گلستان کسی دارد
ز ابر جلوه مهتاب تازگی داردبه زیر خرقه می ناب تازگی دارد
دل به یاد تو زهر چاک هلالی داردعشق ماهی است که تعویذ زوالی دارد
گل پژمرده رنگی غیر حسرت برنمی دارددل افسرده داغی جز خجالت برنمی دارد