گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
یاد چشمت سرگران تا چند از دل بگذردتا کی این صیاد مست از صید غافل بگذرد
گر آسمان زکینه دیرینه بگذردموج صفای سنگ ز آیینه بگذرد
نه همین گرد ره شوق ز صرصر گذردریگ این بادیه چون برق هم از سرگذرد
ای دل اول قدم نیکدلانبا بد و نیک جهان ساختن است
در دلم یاد یار می گذرداز خزانم بهار می گذرد
کسی که در دل خود از نیاز می گذردز خاطر که به عمر دراز می گذرد
آفتی وام می توانم کردکار دل خام می توانم کرد
ترک غمت از کشتن و بستن نتوان کرداین توبه به امید شکستن نتوان کرد
رخی از باده رخشان می توان کردگلی از شعله خندان می توان کرد
گریبان رشک گلشن می توان کردگل چاکی به دامن می توان کرد
وفا با خاکساری می توان کردخزانی را بهاری می توان کرد
هشیاریم از یاد تو بیهوش برآوردبیهوشیم از خویش قدح نوش برآورد
دلی کجاست که سامان عیش ما گیردگلاب خون ز گل سایه هما گیرد
زبان ناله پر از شوخی تحریر می گیرددعا پنداری امشب دامن تأثیر می گیرد
گفت با خاک صبحگاهی بادچون تو کس تیره روزگار مباد
ز اشکم غنچه در هرجا گلاب رنگ می گیردبه خود کار شکفتن تا قیامت تنگ می گیرد
وفا به مهر و عداوت به کین نمی ارزدگشاد کار به چین جبین نمی ارزد
سررشته جنون ره اهل هوس نزدبند گران به پای مگس هیچ کس نزد
نیم داغ گلی تا هر دو رویم یک هوا سوزددلم در آتش خویی نمی سوزد که واسوزد
دل رمیده به صد آب و تاب می سوزدگهی ز صبر و گه از اضطراب می سوزد
نه همین نامه چو شمع از خبرم می سوزدکه چو پروانه پر نامه برم می سوزد
جنون هر لحظه چون تاکم به تارک خاک می ریزدمحبت در دلم چون غنچه رنگ چاک می ریزد
توفیق در این بادیه رهبر نشناسدآیینه تجرید سکندر نشناسد
دیوانه او غیر تحمل نشناسدگر سنگ رسد بر سرش از گل نشناسد