گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
ای تن و جان بنده او بند شکرخنده اوعقل و خرد خیره او دل شکرآکنده او
چون بجهد خنده ز من خنده نهان دارم از اوروی ترش سازم از او بانگ و فغان آرم از او
روشنی خانه تویی خانه بمگذار و مروعشرت چون شکر ما را تو نگهدار و مرو
کار جهان هر چه شود کار تو کو بار تو کوگر دو جهان بتکده شد آن بت عیار تو کو
شب شد ای خواجه ز کی آخر آن یار تو کویار خوش آواز تو آن خوش دم و شش تار تو کو
ای شکران ای شکران کان شکر دارم از اوپندپذیرنده نیم شور و شرر دارم از او
چیست که هر دمی چنین میکشدم به سوی اوعنبر نی و مشک نی بوی وی است بوی او
جان و سر تو ای پسر نیست کسی به پای توآینه بین به خود نگر کیست دگر ورای تو
ای تو خموش پرسخن چیست خبر بیا بگوسوره هل اتی بخوان نکته لافتی بگو
عید نمیدهد فرح بینظر هلال توکوس و دهل نمیچخد بیشرف دوال تو
در سفر هوای تو بیخبرم به جان تونیک مبارک آمدهست این سفرم به جان تو
سخت خوش است چشم تو و آن رخ گلفشان تودوش چه خوردهای دلا راست بگو به جان تو
ای تو امان هر بلا ما همه در امان توجان همه خوش است در سایه لطف جان تو
هین کژ و راست میروی باز چه خوردهای بگومست و خراب میروی خانه به خانه کو به کو
کی ز جهان برون شود جزو جهان هله بگوکی برهد ز آب نم چون بجهد یکی ز دو
سیمبرا ز سیم تو سیمبرم به جان تووز می نو که دادهای جان نبرم به جان تو
سنگ شکاف میکند در هوس لقای توجان پر و بال میزند در طرب هوای تو
من که ستیزه روترم در طلب لقای توبدهم جان بیوفا از جهت وفای تو
باده چو هست ای صنم بازمگیر و نی مگوعرضه مکن دو دست تی پر کن زود آن سبو
ندیدم در جهان کس را که تا سر پر نبودهست اوهمه جوشان و پرآتش کمین اندر بهانه جو
اگر نه عاشق اویم چه میپویم به کوی اووگر نه تشنه اویم چه میجویم به جوی او
دگرباره بشوریدم بدان سانم به جان توکه هر بندی که بربندی بدرانم به جان تو
چو شیرینتر نمود ای جان مها شور و بلای توبهشتم جان شیرین را که میسوزد برای تو
اگر بگذشت روز ای جان به شب مهمان مستان شوبر خویشان و بیخویشان شبی تا روز مهمان شو