شمارهٔ ۵۳ - شکایت تلخ
محیط گریه و اندوه و غصه و محنم کسی که یک نفس آسودگی ندید منم منم که در وطن خویشتن غریبم و زین غریب تر که هم از من غریب تر وطنم به هرکجا که قدم می نهم به کشور خویش دچار دزد اداری اس
۸۹ شعر از عارف قزوینی
محیط گریه و اندوه و غصه و محنم کسی که یک نفس آسودگی ندید منم منم که در وطن خویشتن غریبم و زین غریب تر که هم از من غریب تر وطنم به هرکجا که قدم می نهم به کشور خویش دچار دزد اداری اس
به غیر عشق نشان از جهان نخواهد ماند بماند عشق ولیکن جهان نخواهد ماند خزان عمر من آمد بهار عمر تو شد بهار عمر تو هم ای جوان نخواهد ماند به زیر سایه دیوار نیستی است سرم رهین منت هفت
چه گویمت که چه از دست یار می گذرد به من هرآنچه که از روزگار می گذرد ز یار شکوه کنم یا ز روزگار چه ها ز یار بر من و از روزگار می گذرد چه ها گذشت ز زلفت به دل چه می دانی به کارگر چه
در عشق بدان فرق شهنشاه و گدا نیست کس نیست که در کوی بتان بی سر و پا نیست در حسن تو انگشت نما هستی و لیکن در عشق تو جز من کسی انگشت نما نیست رسوای تو گشتیم من و دل به جهان نیست جایی
عمرم گهی به هجر و گهی در سفر گذشت تاریخ زندگی همه در درد سر گذشت گویند اینکه عمر سفر کوته است و من دیدم که عمر من ز سفر زودتر گذشت بستی درم ز وصل و گشودی دری ز هجر آوخ ببین چه ها ب