غزل شمارهٔ ۶۲
تا قامت چو سرو تو بالا کشیده اند درچشمم آن خیال چه رعنا کشیده اند دامن کشان به باغ گذر کن که سرو را دامن ز رشک قد تو در پا کشیده اند نقش خیال ابروی شوخ کمان وشت بر کارگاه حسن چه زی...

مولانا محمد بن حسامالدین حسن بن شمسالدین محمد خوسفی شناخته شده به اِبنِ حِسام شاعر ایرانی زاده شده به سال ۷۸۲ یا ۷۸۳ هجری در روستای خوسف در منطقه قُهستان و در گذشته به سال ۸۷۵ هجری است. خاندان او تا نُه پشت اهل فضل و علم و ارشاد بودهاند؛ و نیای او شمسالدین زاهد، به پارسایی و عبادت معروف بودهاست. وی به گفته دولتشاه سمرقندی «از دهقنت نان حلال حاصل کردی و گاو بستی و صباح که به صحرا رفتی تا شام اشعار خود را بر دستهبیل نوشتی». آرامگاه وی در شهر خوسف از توابع بیرجند امروزی بر بلندای یک تپه و در کنار رودی و در میان دشت باصفایی واقع است. دیوان او شامل اشعاری در قالبهای قصیده، ترجیعبند، مسمط و ترکیببند است. از آثار او میتوان به دیوان اشعار، خاوراننامه، رساله نثراللآلی، دلایل النبوة و نسبنامه اشاره کرد. او در قصیده از انوری، ظهیر فاریابی، خاقانی شروانی و سلمان ساوجی تأثیر گرفتهاست. از مهمترین آثار او خاوراننامه است که به تقلید از شاهنامه فردوسی سروده شدهاست. ابن حسام حلقهای از حلقات ادبیات شیعی خراسان است و برخی دیگر از حلقهها سلیمی تونی (م ۸۵۴) و آذری اسفراینی و لطفالله نیشابوری (م ۸۱۲) هستند. دیوان ابن حسام خوسفی توسط احمد احمدی بیرجندی تصحیح و منتشر شدهاست. (منبع: دیوان ابن حسام خوسفی نسخه سالک و احمدی بیرجندی) از آثار ابن حسام خوسفی، غزلیات و رباعیات او به همت آقای محمد ملکشاهی (و همکاری آقای احمد گلندی و سرکار خانم محدثه خاکسار در تایپ اشعار) تایپ شده و در گنجور در دسترس علاقمندان ادبیات قرار گرفته است.
تا قامت چو سرو تو بالا کشیده اند درچشمم آن خیال چه رعنا کشیده اند دامن کشان به باغ گذر کن که سرو را دامن ز رشک قد تو در پا کشیده اند نقش خیال ابروی شوخ کمان وشت بر کارگاه حسن چه زی...
دل اگر رود ز حریم کوی تو ای صنم به کجارود عجبا کسی که مقیم شد به بهشت عدن کجا رود چو نه از خطا به نسیم مشک دلم مقید زلف تست تو رها مکن که ز چین زلف تو گر رود به خطا رود ز شمیم طره ...
آن ها که طرف روز به گیسو گرفته اند مه را به تاب طره هندو گرفته اند افسونگرند گوشه نشینان چشم تو دل ها به سحر غمزه جادو گرفته اند یرغوچیان چشم سیاهت به یک نظر ملک دل خراب به یرغو گر...
شب عیش است و ساقی با شراب ناب می آید ز عکس طلعت او شعله مهتاب می آید شب اندوه و تنهایی مرا از مطلع دولت بشارت داد کان خورشید عالم تاب می آید چو اندر دیده می آید خیال لعل میگونت به ...
جان را همیشه بر سر کوی توراه باد دل را مقیم در سر زلفت پناه باد همچون بنفشه زلف تو پشتم دوتاه کرد یا رب که پشت زلف تو دایم دوتاه باد ای چشم دیده ای که چه کردی به جای دل زین کرده خا...
هلال عید کزین طاق زرنگار برآید به ابرویت نرسد گرهزار بار برآید ز زلف بسته ی مشکین اگر گره بگشایی از ان گشاد دلم را هزار کار برآید چو سرو اگر بخرامی به ناز و رخ بنمایی به باغ نارون ...
مرا هوای تو هرگز زسر به در نرود خیال چشم سیاه تو از نظر نرود سرم به پای مزن گر بر آستانه تست که گر سرم برود عشق تو ز سرنرود به باغ اگر دگران میل و جانبی دارند مرا زکوی تو دل جانب د...
چشم تو تیر غمزه چو اندر کمان نهاد جانا به قصد خون دل ناتوان نهاد گفتم حدیث آن لب شیرین ادا کنم مهر سکوت لعل توام بر دهان نهاد یارای گفتنم زدهان تو نیست هیچ طبع لطیف اگر چه مرا خرده...
مهوسان ز پی خاطر مهوس ما به ذکر دوست مزین کنید مجلس ما خیال آن رخ رشک پری و غیرت حور برون نمی رود از سینه مسوس ما نهال قامت و چشم تو باغبان چون دید برفت -گفت- طراوت ز سرو و نرگس ما...
رخت نمونه ی صورت نگار چین باشد عجب که درهمه چین صورتی چنین باشد به آستانه ی جنت فرو نیارد سر سری که بر سر کوی تو برزمین باشد هوای باغ و تمنای راغ در سر نیست مراکه داغ هوای تو بر جب...
هرشب از طوفان چشم آب از سرما بگذرد مردم چشمم ندانم چون ز دریا بگذرد اشک خون آلوده ی من با شفق همدم شود آه مینا گون من زین سقف مینا بگذرد گر ندیدی زحمتی از خار مژگان پای دوست دیده م...
چون عارض تو سنبل مشکین برآورد خطت بنفشه بر گل نسرین برآورد چشم سیه دل تو که در عین کافریست در یک نظر به غمزه صد ازدین برآورد آیینه ی رخ تو به یک جلوه هر نفس آه از نهاد این دل مسکین...
جز خم زلفت دلم پناه ندارد جانب دل ها چرا نگاه ندارد کیست که از تاب آن دو سنبل مشکین همچو بنفشه قد دوتاه ندارد مردمی کن که پیش چشم سیاهت خانه مردم چنین سیاه ندارد سینه چون مجمرم ز آ...
عارض تو چون خط سیاه برآرد دایره ی مشک گرد ماه برآرد یوسف دل شد اسیر چاه زنخدان هم رسن زلف تو زچاه برآرد از نفس گرم من عذار بپوشان کاینه زنگ از غبار آه برآرد درخم ابروت جان به سجده ...
یاد لبت کنم دهنم پرشکر شود نام رخت برم همه عالم قمر شود با ابروی سیاه تو پیوسته ام خیال تاکی خیال کج زسر ما بدر شود تیر خدنگ غمزه ات از دل کند گذر گر نه فضای سینه مرو را سپر شود بن...
اگر ساقی به بزم ما قلندر وار بنشیند بسا صوفی که اندر حلقه ی خمار بنشیند به زاری دل زارم ترا ای دل نیازارم کزان زاری ترا بر دل مباد آزار بنشیند به عزم رفتن از مجلس به هر باری که برخ...
قول مطرب دل من دوش به راهی زد و برد چشمش آرام دل من به نگاهی زد و برد غمزه ی دوست به یغمای دلم تیزی داشت وه که بر مخزن دل خانه سیاهی زد و برد هرغباری که بر آیینه ی دل بود مرا ای عج...
خط مشکین که بر گرد رخت چون عود می گردد بدان ماند که در بالای آتش دود می گردد ز تاب مهر تابان جمالت پرتوی دارد شب این مشعل که بر ایوان دود اندود می گردد صباگویی که از چین سر زلف تو ...
ما را به جای آب اگر از دیده خون رود چون رفت جان هرآینه صبر و سکون رود از گوشه ی جگر نرود داغ او مرا آری ز سینه داغ جگرگوشه چون رود سیماب آه من بکند چرخ را سیاه گر آه من به گنبد سیم...
ای غافل از بلای دل مبتلای ما جز مبتلا کسی نرسد در بلای ما ممکن نباشد از سر کوی تو رفتنم آری مقیدست به زلف تو پای ما حجاج اگر به کعبه بیت الحرم روند ابروی توست قبله حاجت روای ما ما ...
مژده ای دل مر ترا کآرامش جان می رسد خه خه ای جان زنده شو چون بوی جانان می رسد بخ بخ ای آدم ترا کایام ناکامی گذشت کز یزید خوش خبر پیغام رضوان می رسد سر برآر ای ساکن بیت الحزن تا بشن...
خط تو دایره ی مشک گرد ماه کشید بر آفتاب سواد شب سیاه کشید دلم به دعوی خون بر غزال چشمت را سرشک سرخ و رخ زرد را گواه کشید مقام شیفته حالان پناه طره ی تست دل مقام شناسم بدان پناه کشی...
گرملک بنگرد آن چشم خوش و لعل لذیذ دفع نظاره بد را بنویسد تعویذ جام جم دور جهان را فلک از یاد ببرد بده ای خسرو خوبان به من آن جام نبیذ آیت حسن که در شان رخت نازل شد بی مثال خط زلف ت...
زیاده می کند آن چشم پرخمار خمار ز دل همی برد آن زلف بی قرار قرار بخست غمزه تیز تو خانه چشمم که گفت دیده اهل نظر به خار بخار چنان بسوخت شرار غم تو خرمن دل که می رسد به دماغم از آن ش...