غزل شمارهٔ ۸۴
خطت مشکست و خالت عتبر تر جهان را کرده ای پر مشک و عنبر رخ ولبت را مپوش از دردمندان زمعلولان که پوشد گل به شکر قد سرو و لبت در روضه ی جان نشان طوبی است و آب کوثر رخت آیینه ی صنع اله...

مولانا محمد بن حسامالدین حسن بن شمسالدین محمد خوسفی شناخته شده به اِبنِ حِسام شاعر ایرانی زاده شده به سال ۷۸۲ یا ۷۸۳ هجری در روستای خوسف در منطقه قُهستان و در گذشته به سال ۸۷۵ هجری است. خاندان او تا نُه پشت اهل فضل و علم و ارشاد بودهاند؛ و نیای او شمسالدین زاهد، به پارسایی و عبادت معروف بودهاست. وی به گفته دولتشاه سمرقندی «از دهقنت نان حلال حاصل کردی و گاو بستی و صباح که به صحرا رفتی تا شام اشعار خود را بر دستهبیل نوشتی». آرامگاه وی در شهر خوسف از توابع بیرجند امروزی بر بلندای یک تپه و در کنار رودی و در میان دشت باصفایی واقع است. دیوان او شامل اشعاری در قالبهای قصیده، ترجیعبند، مسمط و ترکیببند است. از آثار او میتوان به دیوان اشعار، خاوراننامه، رساله نثراللآلی، دلایل النبوة و نسبنامه اشاره کرد. او در قصیده از انوری، ظهیر فاریابی، خاقانی شروانی و سلمان ساوجی تأثیر گرفتهاست. از مهمترین آثار او خاوراننامه است که به تقلید از شاهنامه فردوسی سروده شدهاست. ابن حسام حلقهای از حلقات ادبیات شیعی خراسان است و برخی دیگر از حلقهها سلیمی تونی (م ۸۵۴) و آذری اسفراینی و لطفالله نیشابوری (م ۸۱۲) هستند. دیوان ابن حسام خوسفی توسط احمد احمدی بیرجندی تصحیح و منتشر شدهاست. (منبع: دیوان ابن حسام خوسفی نسخه سالک و احمدی بیرجندی) از آثار ابن حسام خوسفی، غزلیات و رباعیات او به همت آقای محمد ملکشاهی (و همکاری آقای احمد گلندی و سرکار خانم محدثه خاکسار در تایپ اشعار) تایپ شده و در گنجور در دسترس علاقمندان ادبیات قرار گرفته است.
خطت مشکست و خالت عتبر تر جهان را کرده ای پر مشک و عنبر رخ ولبت را مپوش از دردمندان زمعلولان که پوشد گل به شکر قد سرو و لبت در روضه ی جان نشان طوبی است و آب کوثر رخت آیینه ی صنع اله...
ای اهل درد را ز تو هر دم غمی دگر نیش غم تو بر دل ما مرهمی دگر درکوی تو که درگه اهل سعادتست از آب چشم اهل صفا زمزمی دگر ترشد به اب جود تو خاک وجود ما فرمای از ابر لطف برآ شبنمی دگر ...
ای ز بی غمخواریت هردم دلم غمخواره تر نیست در دست غمت از من کسی بیچاره تر مردم چشم مرا از حسرت لعل لبت گردد از خون جگر هر دم به دم رخساره تر در فراقت جامه از دل پاره می کردم ولیک جا...
دلم فدای تو باد ای نسیم عنبر بیز به دستگیری افتاده ای چو من برخیز چنین که چشم تو هر گوشه ای کمین دارد چگونه دل بنشیند به گوشه ی پرهیز زبس که آتش رخساره ی تو می افروخت بسوخت خرمن تق...
زبس که می کند آن چشم فتنه بر من ناز به جان رسید دل از عشوه های آن طناز تطاول سر زلفس نمی توانم گفت که کوتهست مرا عمر و قصه ایست ذراز سرشک پرده در من ز عین غمازی بدان رسید که بر رو ...
می بیارید که ایام بهار است امروز نرگس از ساغر زر جرعه گسار است امروز دیده خوش نظر باغ خمار آلود است قدح لاله پر از نوش گوار است امروز هم نسیم چمن از باغ بخور انگیز است هم شمیم سحری...
ای کعبه تحقیق سر کوی تو ما را محراب دعا قبله ابروی تو ما را آن زلف کمند افکن و آن غمزه خونریز بستند و بکشتند به یرغوی تو ما را هرچند ز بیراه به راه آوردم دل از ره ببرد غمزه جادوی ت...
آتش مهرتو در سینه نهان است هنوز خون دل از گذر دیده روان است هنوز نگران رخ زیبای تو شد دیده و دل همچنانم دل ودیده نگران است هنوز غمزه ات می دهدم عشوه که من آن توام چون بدیدم نظرش با...
چو زلف دوست بباید شبی سیاه و دراز که با خیال رخت در درون پرده ی راز دل شکسته ی آشفته ی پریشان حال تطاول سر زلفت به شرح گوید باز فرو گرفت غم دل فضای سینه ی من کجاست ساقی گلرخ شراب غ...
شیخ را صومعه در رهن شراب است امروز بر در میکده در چنگ ورباب است امروز آنکه در میکده دی منکر می نوشان شد در خرابات مغان مست و خراب است امروز از می ای شیخ مرا توبه چه میفرمایی توبه م...
بیا به میکده بفروش خرقه ناموس ریا و شمعه رها کن به زاهد سالوس حریف مصطبه و ساغرم به بانگ بلند به زیر پرده از این پس دگر نگویم کوس فلک به دست ستم بین که زیر پای بکوفت سر سریر فریدون...
خبری جان دل ز جانان پرس درد بسیار شد ز درمان پرس ما کجا و وصال یار کجا هر چه پرسی ز ما ز هجران پرس پیش آدم حدیث رضوان گوی غم یوسف ز پیر کنعان پرس تو چه دانی که نطق مرغان چیست قصه ی...
دلا رعنایی سرو از چمن پرس نسیم طره ی یار از سمن پرس حدیث آن لب و دندان شیرین ز مرجان جوی و از در عدن پرس پریشان حالی و دلتنگی من گهش از زلف و گاهی از دهن پرس خلاف وعده و پیمان شکست...
دوش از فراغ روی تو با روی سندروس نالیده ام چو نای و فغان کرده ام چو کوس گفتی به وعده دوش که کام از لبت دهم افسوس ازین سخن که لبت می کند فسوس آن را که پای بوس میسر نمی شود خود دست ک...
ما را ازین چمن صنمی گلعذار بس زیبا رخی چو لاله ازین نوبهار بس مویی سیاه چون شب و رویی بسان روز ما را ز دور گردش لبل و نهار بس جام جهان نمای که دوران به جم سپرد جان را ز جام او قدحی...
صبا نشان غبار دیار یار بپرس دوای چشم ضرر دیده زان غبار بپرس هزار بار گر از یار بر دلم بیش است به جان یار که او را هزار یار بپرس ز زلف دوست که مجموع او پریشانیست حکایت من آشفته روزگ...
زهاد و عجب و گوشه محراب و کار خویش ما و نیاز قبله ابروی یار خویش ما را نسیم طره خوبان به باد داد هان تا به باد بر ندهی روزگار خویش ما را چه اختیار اگر بخت یار نیست آری به اختیار کش...
عبیر می دمد از ناف آهویان ختن بتاب طره و نرخ عبیرشان بشکن نه از خطاست که از چین طره تو برد صبا شمامه مشک خطا بخاک ختن چو سایه در ظلمات حجاب خویش بماند ز رشک قد تو در باغ سرو سایه ف...
چو گشت در تتق چنبری نهان گوهر بریخت کوکب دری بر آسمان گوهر نثار انجم رخشنده بر مجره ببین چو جوهری که در آرد به ریسمان گوهر چو لعبتی که کنندش نثار در دامن ستاره ریخته در ذیل کهکشان ...
بس که شوخ است و فریبنده و رعنا نرگس گوییا چشم تو دارد نظری با نرگس تا گل عارض خوش رنگ تو بیند شب و روز هیچ بر هم ننهد دیده بینا نرگس با سرافرازی قد تو به نظاره سرو شرم دارد که کند ...
دلم شکسته و مجروح و مبتلای حسین طواف کرد شبی گرد کربلای حسین شکفته نرگس و نسرین و سنبل تر دید ز چشم و جبهه و جعد گره گشای حسین طراز طره مشکین عنبر افشانش خضاب کرد به خون خصم بی وفا...