شمارهٔ ۸۳
فلک خونم به تیغ آن بت بی باک می ریزد که خون صید را در حسرت فتراک می ریزد چنان از دوستی خورد آب باغ ما که گر گل را بیازارد صبا خون از خس و خاشاک می ریزد برو ای محتسب این ماجرا با اب...

میرزا فصیحالدین فصیحی هروی فرزند ابوالمکارم (زادهٔ بخارا احتمالاً در سال ۹۸۷ قمری، درگذشتهٔ سال ۱۰۴۹ قمری در هرات) شاعری که از بزرگان سادات هرات بود و نسبش به خواجه عبدالله انصاری میرسد. پس از چیرگی عبیدالله خان ازبک بر هرات در ۹۹۷ق، ابوالمکارم با خانوادهاش به هرات بازگشت و همانجا ساکن شد و در همان زمان، فصیحالدین ده ساله بود. صیحی در هرات تحصیل نمود و در شعر شهرت یافت. او نزد والیان و بیگلربیگیهای هرات و خراسان ارجمند گشت و آنان را ستود. در ۱۰۲۲ق ناگهان تصمیم به مهاجرت به هند گرفت، از هرات به قندهار گریخت اما در راه گرفتار سواران والی خراسان شد، او را به هرات بازگرداندند و به فرمان حسینخان (والی) به زندان افتاد، اما پس از اندکی بخشوده شد. چند سال بعد، در عهد حسنخان شاملو و در نشستی نزد او، مناظرهای میان حکیم شفایی و فصیحی روی داد. در این مناظرهٔ ادبی که به مشاجره انجامیده بود، «حسنخان جانب فصیحی را گرفت، شفایی رنجید و از هرات برآمد و فصیحی را هجو گفت.» فصیحی چون به هند نرفت، به ناچار دیوان اشعارش را به هند فرستاد، با آمدن شاه عباس اول در ۱۰۳۱ ق به هرات، مورد توجه شاه قرار گرفت و در ملازمت وی به قزوین رفت. پس از چندی به هرات بازگشت. وی را «ملکالشعراء خراسان» نامیدهاند. وی در سرودن شعر، بهویژه قصیده و غزل، توانا بود و شاعرانی چون ناظم هروی، درویش واله و میرزا جلال اسیر شهرستانی، از شاگردان و تربیت یافتگان او هستند. وی خط شکسته را نیز به خوبی مینوشت. اشعارش ساده و روان و دارای مضامینی دقیق و عاشقانه و نزدیک به شاعران سبک خراسانی است و در عین حال از مفاهیم پیچیده و ترکیبات استعاری دشوار بر کنار است.
فلک خونم به تیغ آن بت بی باک می ریزد که خون صید را در حسرت فتراک می ریزد چنان از دوستی خورد آب باغ ما که گر گل را بیازارد صبا خون از خس و خاشاک می ریزد برو ای محتسب این ماجرا با اب...
هرگز لبم آشنای یارب نشود کز نومیدی جهان لبالب نشود هرگز نکشم از سر حسرت آهی کز سوز دلم زمانه در تب نشود
خوش آن بهشت کش از شعله نو گلی باشد خروش نوحه در آن بانگ بلبلی باشد چو گل مباش که نی نوشد و نه نوشاند درین چمن اگرت ساغر ملی باشد ز بس که خورده دلم غم نماند در عالم غمی که توشه راه ...
تا درد غمت صاف محبت نشود فارغ سرت از خمار کثرت نشود بی همتی ار دیده ز هم بگشایی تا کثرتت آیینه وحدت نشود
چه دانستم که رازم مو به مو اظهار خواهد شد متاع روی دست هر سر بازار خواهد شد مگر اعجاز حسن او کند بی سایه مژگان را وگرنه زود روی نازکش افگار خواهد شد به خار غم سپردم دامن جان و ندان...
بی نام تو نطق ما گل افشان نشود بی روی تو چشم ما گلستان نشود تمکین تو بحریست که از صد صرصر یک طره موج او پریشان نشود
گر نقاب از رخ بگیری آفتابم می کشد ور گذاری این چنین رشک نقابم می کشد شعله ام وز تشنگی بی تاب ای پیر مغان آتشی داری کرم فرما که آبم می کشد بس که گلزار دلم از تشنگی شد شعله زار غرقه ...
چون باده ناز مست جام تو شود در سینه نفس بسته دام تو شود هر حرف که در گوش شهیدان آید خاصیت شوق بین که نام تو شود
تنم از داغ حسرت رشک آتشگاه گبران شد ز فیض نوبهار غم سرا پایم گلستان شد به آب عافیت گفتم غبار درد بنشانم نظر در دیده ام اشک و نفس در سینه طوفان شد به یاد گلرخی شب با حریفان می زدم س...
دل کشته خنجر ملامت گردید آواره کشور سلامت گردید هر غنچه که در گلبن امید دمید نشکفته هنوز داغ حسرت گردید
هر شبم داغی چنان در گلخن تن بشکفد کز عقیقی اشکم این فیروزه گلشن بشکفد تیره بختی بین که چون نعشم ازین منزل برند تازه گلهای تجلی تا به روزن بشکفد جان شهید غم به ذوقی داد کز خونش اگر ...
چندی خردم به گرد مردم گردید گه ناله زار و گه تبسم گردید ادراک حقیقت دو عالم کردم ادراک ولیک در میان گم گردید
خون شکایتم ز لب زخم چون چکد ز آنجا که تیغ او نرسیدست خون چکد نازم به سعی شوق که بی دست کوهکن از تیشه زخم در جگر بیستون چکد در جوشم آن چنان که ز چشم جراحتم دریا به نیم قطره رسد تا ب...
گر در تو چمن طراز کنعان می دید رنگ گل حسن را به سامان می دید دیدار تو آفرید در دیده نگاه گویی همه زین پیش به مژگان می دید
جنونی کو که سرگردان کنم در دیده طوفان را ز برق کبریای اشک سوزم طور مژگان را گرفتم سرمه از خاک ره نازی که می بینم عیان در گردن بیداد او خون شهیدان را پرستار سر زلفی شدم وز شرم می سو...
در جام شکایت زبانم خون ریخت دیدم که ز طره تو تابی انگیخت گفتم برمش زود در آتش فکنم آگه شد و در به در به نام تو گریخت
به زیر خاک فصیحی به چشم گریان رفت مزار اوست هر آنجا که چشمه ساری هست
ای حکیمی کز استقامت طبع آسمان را بری خمی از پشت طول عالم به دست همت تو یک بدست ست کم به چار انگشت حدس تو چون عنان بجنباند عقل پیشش رود به پشتاپشت نبود با نسیم خلق خوشت سنگلاخ فراق ...
سحر گهان که شکیب از برم گرفت کنار به روی دل در صحبت گشود ناله زار شب ولادت عید و جهانیان خرم ولیک روز وفات فراغت من زار حریفکان همه با یکدگر ز خرد و بزرگ نوای عشرت درساخته چو موسیق...
جان بی رخ تو درد دل غمزده داند ماتمزده حال دل ماتمزده داند پی برده ام از عشق به جایی که ره آنجا دیوانه پا بر سر عالم زده داند این ذوق پیاپی که مرا از می عشق است در بزم بلا جام دماد...
دیریست که از سینه ام آهی ندمید زین مزرع غم خشک گیاهی ندمید هر چند که بی تو دیده را دادم آب زین شور زمین گل نگاهی ندمید
رفتند همدمان و مرا دل فگار ماند خون جگر ز صحبتشان یادگار ماند دل مضطرب ز روزن چشمم برون دوید اما ز ناتوانی هم در کنار ماند از دشمنم چه شکوه که این زخم دوست زد بیگانه را چه جرم که ا...
نقشی که برین دو صفحه کردند نگار طبعم گل تشبیه بر آن کرد نثار بر خاک فتاده آن پریشان چون گل بر گل بنشسته این بسامان چو غبار
در فراق شعله خاکستر نشینم کرده اند اخگری بودم نفس خامان چنینم کرده اند هر دمم باغی فریب از رنگ و بویی می دهد در سموم آباد حرمان خوشه چینم کرده اند خنده ام وز بخت خرم با لب گل زاده ...