شمارهٔ ۱۴۳
چشم شوخت ز رحم نشنید سخن اینک بگرفتش حق خونهای کهن باری تو به او بگو که ای مایه ناز شوخی اگرت امان دهد خون کم کن

میرزا فصیحالدین فصیحی هروی فرزند ابوالمکارم (زادهٔ بخارا احتمالاً در سال ۹۸۷ قمری، درگذشتهٔ سال ۱۰۴۹ قمری در هرات) شاعری که از بزرگان سادات هرات بود و نسبش به خواجه عبدالله انصاری میرسد. پس از چیرگی عبیدالله خان ازبک بر هرات در ۹۹۷ق، ابوالمکارم با خانوادهاش به هرات بازگشت و همانجا ساکن شد و در همان زمان، فصیحالدین ده ساله بود. صیحی در هرات تحصیل نمود و در شعر شهرت یافت. او نزد والیان و بیگلربیگیهای هرات و خراسان ارجمند گشت و آنان را ستود. در ۱۰۲۲ق ناگهان تصمیم به مهاجرت به هند گرفت، از هرات به قندهار گریخت اما در راه گرفتار سواران والی خراسان شد، او را به هرات بازگرداندند و به فرمان حسینخان (والی) به زندان افتاد، اما پس از اندکی بخشوده شد. چند سال بعد، در عهد حسنخان شاملو و در نشستی نزد او، مناظرهای میان حکیم شفایی و فصیحی روی داد. در این مناظرهٔ ادبی که به مشاجره انجامیده بود، «حسنخان جانب فصیحی را گرفت، شفایی رنجید و از هرات برآمد و فصیحی را هجو گفت.» فصیحی چون به هند نرفت، به ناچار دیوان اشعارش را به هند فرستاد، با آمدن شاه عباس اول در ۱۰۳۱ ق به هرات، مورد توجه شاه قرار گرفت و در ملازمت وی به قزوین رفت. پس از چندی به هرات بازگشت. وی را «ملکالشعراء خراسان» نامیدهاند. وی در سرودن شعر، بهویژه قصیده و غزل، توانا بود و شاعرانی چون ناظم هروی، درویش واله و میرزا جلال اسیر شهرستانی، از شاگردان و تربیت یافتگان او هستند. وی خط شکسته را نیز به خوبی مینوشت. اشعارش ساده و روان و دارای مضامینی دقیق و عاشقانه و نزدیک به شاعران سبک خراسانی است و در عین حال از مفاهیم پیچیده و ترکیبات استعاری دشوار بر کنار است.
چشم شوخت ز رحم نشنید سخن اینک بگرفتش حق خونهای کهن باری تو به او بگو که ای مایه ناز شوخی اگرت امان دهد خون کم کن
جوش ذوقم خوش نشین کشور میخانه ام موج فیضم خانه زاد ساغر و پیمانه ام می زنم لاف شکیبایی و از طوفان اشک موجهء گرداب را ماند مصیبت خانه ام باز در دارالشفای تب گدایی می کنم کز مسیح آنج...
آن قوم که هست در بلا مسکنشان خون در دل عافیت کند شیونشان کو تنگدلی که چون بنالد ریزد خون جگر دو کون در دامنشان
چون ابر شب ز آتش تب می گریستم از ترکتاز برق طرب می گریستم جان داد و بوسه بر لب تیغ غمی نزد بر تیره روزگاری لب می گریستم گستاخ جان نثار تو می گشت دوش و من در گوشه ای ز شرم ادب می گر...
زین بیش می فریب در جام مکن دل را به غرور بی خودی خام مکن خود در طلب خویشتنی سرگردان بیهوده مرا به عشق بدنام مکن
یک گام گر از محمل غم باز پس افتم پیش آیم و چون ناله به پای جرس افتم داغم جگر سوخنگانست مرادم نه شعله و دودم که به دنبال خس افتم بر ناصیه دانه فریبم ننوشتند در دام به امید وصال قفس ...
از بس که به رسم دل بی حاصل من شد دوست گزین غیردشمن دل من بستم در دل بر رخ یادش که مباد با غیر قدم نهد به سرمنزل من
دیده را گم داشتم عمری و اکنون یافتم گر نیامد نکهت پیراهنی چون یافتم از غرور عافیت می کردمش از گل سراغ عاقبت اندر میان دجله خون یافتم تشنگی می داشتم بستند دریا و سراب آخرالامر این گ...
ای واله طور جلوه نور ببین عالم عالم ز نور معمور ببین آشوب صدای لن ترانی است ز طور بگذر از طور و نور بی طور ببین
درین مدت که در خیل اسیران تو جا کردم ز من روزی که یک جان خواستی صد جان فداکردم گرم سوزند فردا هم ز هجران جای آن دارد که عمر بی وفا را توشه راه وفا کردم لبی کز نازکی بار لطافت برنمی...
آن شوخ که ماه راست زو نور جبین شد خانه آفتاب ازو خانه زین تا هست بنای خانه زین هرگز مهمان نشدستش آفتابی به ازین
چو شبها بستر و بالین دل از ریش می کردم سراغ خواب آسایش ز مرگ خویش می کردم چو غم بر دل زدی نیشی ز شوق از هوش می رفتم در افغان می شدم چون خیرباد نیش می کردم به قربان سر بخت سیاه خویش...
عمری بودم چون شب غم نامه سیاه تا بو که رسم به وصل آن مه ناگاه اکنون که به دیده کرد منزل آن ماه همچون مژه در برون در ماند نگاه
شبی که هجر بپرداخت از تو منزل ما کدام غم که نزد حلقه بر در دل ما شهید خنجر شوقیم وتا ابد شاید که چشم ما نکند خیرباد قاتل ما اسیر بادیه حیرتیم و می آید خروش ماتمیان از درای محمل ما ...
آن قوم که دلشان ز دورنگیها رست سجاده بدوشند و می ناب به دست بتخانه و کعبه پیششان یکسانست دیدارپرستند نه دیوارپرست
ره نمی یابد اجل هم بر سر بالین ما بس که ماتمخانه ما از غم هجران پر است نیستم آگه که آتش بر دل شوقم که زد لیک می دانم که بازم سینه از پیکان پر است
رمضانی گذراندیم به صد نعمت و ناز رمضانی نه که سی عید همه عیش طراز روز او کوته و کم عمر چو شب های وصال در درازی شب او مایه ده عمر دراز روز گویی که ز کوتاهی بود ش پر و بال ورنه این گ...
زمین عفو کسی بوسه میزند گنهم که سیل سیل کرم زان تراب می جوشد چمن طراز وفا میرزا غیاث الدین که دولتش ز عنان و رکاب می جوشد ندانم این چه لقب بود لیک می بینم که از ضمیر و زبان آفتاب م...
شب که غمهای ترا پرده نشین می کردم از تبسم لب زخمی شکرین می کردم هجر می سوخت دلم را و من از دیده خویش نظری در خور آن روی گزین می کردم گرد اوراق پریشان نفس می گشتم انتخاب نفس بازپسین...
ماییم و دل شکسته از خود رسته پیمان وفا به هر دو عالم بسته در مصر وفای ما دو چیزست که نیست پیمان شکسته و دل نشکسته
پریشان ناله ام بر گرد هر گلزار می گردم نا از سودای گل در جستجوی خار می گردم درین فصل بهار از غنچه دل خنده می جوشد مگر از نخل تیغی باز برخوردار می گردم مزاج خویش نشناسم همین دانم که...
دستش گل داغ از جگر ما چیده یا ماه به دیده دست او مالیده یا مهر سیاه پوش گردیده چو داغ و آنگه به نیاز دست او بوسیده
به بوی درد پریشان زلف یار شدم نه صید دوست که صید دل فگار شدم روم به کوثر و خمیازه هوس نکشم به کوی باده به دریوزه خمار شدم حدیث فیض تماشای سنبل و گل دوست ز من شنو که خزان بودم و بها...
دستی که همیشه بود در گردن تو اکنون سوزد ز دوری دامن تو تاری شده ام در آزروی تن تو اما کو بخت تار پیراهن تو