رباعی شمارهٔ ۲۱
یا رب تو مرا بکرده زشت مگیر از معصیتم بگذر و طاعت بپذیر چون مهر تو و نبی و اولاد نبی نزد تو شفاعتم کند دستم گیر

ملا محمد محسن فیض کاشانی شاعر قرن یازدهم و معاصر با شاه عباس دوم بوده است. او در سال ۱۰۰۷ هجری قمری در کاشان متولد شد و پس از پایان مقدمات علوم و دانشهای زمان خویش به شیراز رفت و به حلقهٔ شاگردان ملاصدرا پیوست و سرانجام با دختر وی ازدواج نمود. وی از علمای بزرگ عهد خویش محسوب میشده و تألیفاتی در علوم عقلیه و نقلیه و حکمت و اخلاق دارد که مهمترین آنها عبارتند از: ابواب الجنان، تفسیر صافی، تفسیر اصفی، کتاب وافی (در شرح کافی)، شافی، مفاتیح الشرایع، اسرارالصلوة، علم الیقین در اصول دین، تشریح (در هیئت) سفینة النجاه، شرح صحیفه سجادیه، ترجمة الصلوه (به فارسی)، ترجمهٔ طهارت (به فارسی)، ترجمهٔ عقاید (به فارسی)، فهرست علوم و دیوان اشعار. اشعار فیض بالغ بر سیزده هزار بیت است. وی درسال ۱۰۹۰هجری قمری درگذشت و در کاشان به خاک سپرده شد.
یا رب تو مرا بکرده زشت مگیر از معصیتم بگذر و طاعت بپذیر چون مهر تو و نبی و اولاد نبی نزد تو شفاعتم کند دستم گیر
گه در غزلم سخن کشد جانب راز گاهی به قصیده میشود دور و دراز نازم به رباعی سخن کوته کن تا باز شود به حرف لب بندد باز
ای فیض بیا دلی به دریا انداز زین پستی خویش را به بالا انداز یعنی ز کمال هر چه اندوخته ای از سر بردار و بر ته پا انداز
خود را بمحیط خطر انداز و مترس سر در ره آن نگار در باز و مترس بر سوختگان دست ندارد دوزخ با آتش عشق دوست در ساز و مترس
مغرور بعلم خود مشو مست مباش نزد علما نیست شو و هست مباش در حضرت دوستان حق پستی کن نزد دشمن بلند شو پست مباش
از عشق مجاز گویمت چیست غرض زان چاشنی عشق حقیقیست غرض از جلوه حسن دوست در روی نکو تعلیم طریق عشقبازیست غرض
با من بودی منت نمی دانستم یا من بودی منت نمی دانستم رفتم چو من از میان ترا دانستم تا من بودی منت نمی دانستم
در راه طلب تمام دردم دردم در ورزش فهم راز مردم مردم گفتی که چرا نمیکنی در خود سیر از من خبرت نبود کردم کردم
از غیب رسد بدل سروشی هر دم دل راست بدان سروش گوشی هردم گه نغمه حزن میرسد گاه طرب نیشی است بهر دمی و نوشی هر دم
این جان تو عاقبت ز تن خواهد جست این جان تو عاقبت ز تن خواهد خست این تن بتو عاقبت نخواهد ماندن این جان تو عاقبت ز تن خواهد رست
از لذت عیش اینجهان سرد شدم در آرزوی اجل همه درد شدم چندی چو زنان برنگ و بو بودم شاد آخر بیقین آخرت مرد شدم
از صحبت خلق سخت دلتنگ شدم وز دمها چون آینه در زنگ شدم بس نام نکوی بی مسمی دیدم از نام نکوی خویش در ننگ شدم
اینجا پاداش هر چه کردم دیدم اینجا محصول هرچه کشتم دیدم موقوف قیامت نیم اینجا همه شد اعمال و جزا بیکدگر سنجیدم
دیدم دیدم که هرچه کردم کردم دیدم دیدم که هرچه کشتم چیدم از چهره جان غبار تن چون رفتم دیدم دیدم که پای تا سر دیدم
یکچند بگرد خویشتن گردیدم یکچند ز این و آن خبر پرسیدم آخر بدر خویش بدیدم مقصود دیدم دیدم که آخرین در دیدم
در بحث بسی بگفتگو پیچیدم بس قشر سخن شنیدم و فهمیدم چون مغر رسید و سر بیگانه نداشت خود گفتم و خود شنیدم و خود دیدم
کی باشد و کی بحال خود پردازم کی باشد و کی جهاز عقبی سازم کی باشد و کی ز خویش بیگانه شوم کی باشد و کی تن و روان در بازم
کو همت عالیی که تا پست شوم کو نیستی ز خویش تا هست شوم کی می گذرد به عاقلی عمر عزیز ای عشق بیار باده تا مست شوم
حیران خودم که از کجا می آیم از بهر چه آمدم چرا می آیم خواهم بکجا رفت چه از مردودی نی دوزخ و نی بهشت را می آیم
از نور نبی واقف این راه شدیم وز مهر علی عارف الله شدیم چون پیروی نبی و آلش کردیم ز اسرار حقایق همه آگاه شدیم
دیدم دیدم که معرفت توحید است دیدم دیدم که رهنمایم دید است دیدم دیدم که گمرهی تقلید است دیدم دیدم که دید در تجدید است
از شرم گناه شاید از خون گریم از ابر بهار بر خود افزون گریم اشکی باید که نامه ام شسته شود چون عمر وفا نمی کند چون گریم
ای فیض بیا که عزم میخانه کنیم پیمان شکنیم و می به پیمانه کنیم دل در ره عشوه های ساقی فکنیم جان در سر غمزهای جانانه کنیم
نیک است بکس بخویش نیکی کردن آزار کسست خویشتن آزردن القصه بخویش میکنی آنچه کنی نیکی و بدی بکس نشاید کردن