غزل شمارهٔ ۳۵۵
حق را نمیگویم بعام علم این تقاضا میکند آرم برای خام خام علم این تقاضا می کند عامی اگر پرسد ز من عامی شوم من در سخن گویم چرایی ناتمام علم این تقاضا می کند برهان چو آرد پیش من برهان ...

ملا محمد محسن فیض کاشانی شاعر قرن یازدهم و معاصر با شاه عباس دوم بوده است. او در سال ۱۰۰۷ هجری قمری در کاشان متولد شد و پس از پایان مقدمات علوم و دانشهای زمان خویش به شیراز رفت و به حلقهٔ شاگردان ملاصدرا پیوست و سرانجام با دختر وی ازدواج نمود. وی از علمای بزرگ عهد خویش محسوب میشده و تألیفاتی در علوم عقلیه و نقلیه و حکمت و اخلاق دارد که مهمترین آنها عبارتند از: ابواب الجنان، تفسیر صافی، تفسیر اصفی، کتاب وافی (در شرح کافی)، شافی، مفاتیح الشرایع، اسرارالصلوة، علم الیقین در اصول دین، تشریح (در هیئت) سفینة النجاه، شرح صحیفه سجادیه، ترجمة الصلوه (به فارسی)، ترجمهٔ طهارت (به فارسی)، ترجمهٔ عقاید (به فارسی)، فهرست علوم و دیوان اشعار. اشعار فیض بالغ بر سیزده هزار بیت است. وی درسال ۱۰۹۰هجری قمری درگذشت و در کاشان به خاک سپرده شد.
حق را نمیگویم بعام علم این تقاضا میکند آرم برای خام خام علم این تقاضا می کند عامی اگر پرسد ز من عامی شوم من در سخن گویم چرایی ناتمام علم این تقاضا می کند برهان چو آرد پیش من برهان ...
افلاک را جلالت تو پست میکند املاک را مهابت تو پست میکند هر جا دلی که عشق تو در وی کند نزول هوشش رباید و خردش مست میکند مر پست را عبادت تو میکند بلند مر نیست را ارادت تو هست میکند ج...
گاهی به غمزه ای دلی آباد می کند گاهی به لطف غم زده ای شاد می کند آنکو زیاد می نرود یک نفس مرا شادم اگر مرا نفسی یاد می کند بیچاره و شکست اسیر بلای عشق دل را درین قضیه که امداد می ک...
زور بازوی یقینش رفع هر شک میکند هر که اواز لوح هستی خویش را حک میکند طرقه العینی بمعراج حقایق میرسد هر که خود را با براق عشق هم تک میکند اهل وحدت در جهان جز یک نمی بیند دلش مشرکست ...
غمزه چشم پرفنت سحر حلال میکند بیسخن آن لب و دهان وصف جمال میکند بسکه ز معنی جمال یافته صورتت کمال جلوه ات از جمال خود سلب کمال میکند زینهمه حسن و دلبری بستن چشم چون توان زاهد بی بص...
بالاروی ام بس که زاندازه گذشته در عالم دل در چه شمارست دل ما بر تابه عشق تو برشتند دل ما با درد و غم و غصه سرشتند گل ما صد شکر به دست آمدش این گنج سعادت گر عشق نمی بود چه می کرد دل...
سوی این دون گدا آنشاه کی رو میکند التفاتی از سگش میخواهم او کی میکند میتوانستم کز او احوال دل گیرم ولی گفتگو آن تند خوبا چون منی کی میکند در شب تاریک زلفش صد هزاران همچو من گم کند ...
این دل سرگشته خود را جستجو کی میکند عمر شد سوی صراط الله رو کی میکند گر نباشد لطف حق یا بنده ره بین کی شود گمرهانرا غیر لطفش جستجو کی میکند کیست با طاعت بدل سازد گنه را غیر او خون ...
اهل معنی همه جان هم و جانان همند عین هم قبله هم دین هم ایمان همند در ره حق همگی هم سفر و همراهمند زاد هم مرکب هم آب هم و نان همند همه بگذشته ز دنیا به خدا رو کرده هم عنان در ره فرد...
این فقیهان که بظاهر همه اخوان همند گر به باطن نگری دشمن ایمان همند جگر خویش و دل هم ز حسد می خایند پوستین بره پوشیده و گرگان همند تا که باشند در اقلیم ریاست کامل در شکست هم و جویند...
خوش آنکه کشتگان غمش را ندا کنند تا وعده های وفا را وفا کنند آندم که دوست گوید ای کشتگان من از لذت خطاب ندانم چها کنند در شور و وجد و رقص درآیند عاشقان از شوق دوست جامه جان را قبا ک...
شاهدان گر جلوه بر ایمان کنند کفر و ایمان هر دو را یکسان کنند عارفان از عشق اگر گردند مست رازها در سینه کی پنهان کنند عاشقان را دوست هر دم جان نو بخشد ایشان باز جان قربان کنند زاهدا...
دل عالم حسن تو کی رنج و تعب بیند گر عالم عقل آید صد عیش و طرب بیند در عالم عقل آنکو چشم و دل او وا شد گلهای طرب چیند اسرار عجب بیند از عقل اگر آرد رو سوی جناب عشق از جلوه هر مربوب ...
آنان که ره عالم ارواح بپویند مردانه ز آلایش تن دست بشویند بر فوق فلک رفته به جنات بر آیند پویند گل از غیب و گل از خویش برویند این طایفه نورند و حیاتند و وجودند با هر که نشستند چو ج...
یار را با تو کار خواهد بود کارها را شمار خواهد بود هر چه پنهان بود شود پیدا لیل جانرا نهار خواهد بود آنکه خفته است شب چه روز شود آگه و هوشیار خواهد بود هر که کاری نمیکند امروز حال ...
غم فراق تو ای دوست بی شمار بود بدل چو غصه گره شد یکی هزار بود نهان کنم غم عشق تو را چو جانم سوخت که تا دلم بدرون شمع این مزار بود به هیچ چیز به جز وصل یار خوش نشود دل ار خوش است بغ...
بررهگذر نفحه یار است دل ما خرم تر از ایام بهار است دل ما از غیب رسد قافله تازه بتازه آن قافله را راهگذار است دل ما روشنتر از آیینه و آب و مه و مهر است پاکیزه ز زنگار و غبار است دل ...
بی تو یکدم نمی توانم بود خسته غم نمی توانم بود ذره تا ز من بود باقی با تو همدم نمی توانم بود بی لقایت نمی توانم زیست با لقا هم نمی توانم بود نظری کن مرا ز من بستان همدم غم نمی توان...
سر چو بی عشقست ننک جان بود دل که بی دردست نام آن بود دل که در وی درد نبود کی دلست جان چه سوزی نبودش کی جان بود دل ندارد جان ندارد هیچ نیست هر کسی که بیغم جانان بود جان ندارد غیر آن...
تا چند بزنجیر خرد بند توان بود بی بال و پر شور جنون چند توان بود با بی خبران بی بصران چند توان زیست در زمره کوران و کران چند توان بود گر چشم تماشای جمال تو نداریم با حسرت دیدار تو ...
چون غم غم عشق تو بود زار توان بود چون عز همه عز تو بود خوار توان بود بازار جهان را چو غمت نیست متاعی هرچند فروشند خریدار توان بود گر عافیت اینست که این پنجه آن راست شکرانه بیماری ب...
عید است و هرکس از غلط غیری گرفته یار خود ماییم و در خود عالمی دار خود و دیار خود داریم با خود گفتگو داریم در خود جستجو خود بیدل و در خویشتن جوینده دلدار خود گم کرده خویشیم ما از خل...
در سر بوالهوس نگر چون شر و شور می رود در دل ماست یار دل بر ره دور می رود در سر چون درا درا ناله عاشقان شنو قافله خیال بین سوی صدور می رود عشق به هرکه داد جان رست ز خاک و خاکدان زاه...
در سر شوریده سودا می رود کز کجا آمد کجاها می رود وآنکه عاقل خوانیش در کارها در خیالش سود و سودا می رود گه در آتش می رود گاهی در آب خاک بر سر در هواها می رود هیچ در پیش و پس خود ننگ...