غزل شمارهٔ ۳۷۷
چون سخن از دلبر ما میرود شاهدان را رنگ سیما میرود چون حدیث یار بی پروا کنید این دل شوریده از جا میرود در دل ما آ تماشا کن به بین تا چه شور و تا چه غوغا میرود وین سر شوریده ما را نگ...

ملا محمد محسن فیض کاشانی شاعر قرن یازدهم و معاصر با شاه عباس دوم بوده است. او در سال ۱۰۰۷ هجری قمری در کاشان متولد شد و پس از پایان مقدمات علوم و دانشهای زمان خویش به شیراز رفت و به حلقهٔ شاگردان ملاصدرا پیوست و سرانجام با دختر وی ازدواج نمود. وی از علمای بزرگ عهد خویش محسوب میشده و تألیفاتی در علوم عقلیه و نقلیه و حکمت و اخلاق دارد که مهمترین آنها عبارتند از: ابواب الجنان، تفسیر صافی، تفسیر اصفی، کتاب وافی (در شرح کافی)، شافی، مفاتیح الشرایع، اسرارالصلوة، علم الیقین در اصول دین، تشریح (در هیئت) سفینة النجاه، شرح صحیفه سجادیه، ترجمة الصلوه (به فارسی)، ترجمهٔ طهارت (به فارسی)، ترجمهٔ عقاید (به فارسی)، فهرست علوم و دیوان اشعار. اشعار فیض بالغ بر سیزده هزار بیت است. وی درسال ۱۰۹۰هجری قمری درگذشت و در کاشان به خاک سپرده شد.
چون سخن از دلبر ما میرود شاهدان را رنگ سیما میرود چون حدیث یار بی پروا کنید این دل شوریده از جا میرود در دل ما آ تماشا کن به بین تا چه شور و تا چه غوغا میرود وین سر شوریده ما را نگ...
هرکجا آن ماه سیما می رود بس دل و بس دین به یغما می رود گر به صحرا رفت دریا می شود ز آب چشمی کان به صحرا می رود ور به دریا می رود خون می شود بس که خون دل به دریا می رود سرو آزادی نخ...
زنده دل از چه رو بدن عالم نور می رود جاهل مرده دل ز گور هم سوی گور می رود طالب نشیه بقا سوی خدا روان شود دسته نشیه فنا سوی ثبور می رود هرکه درین سرا بدید نشیه آخرت بدید در ره او ز ...
یا رب بریز شهد عبادت بکام ما ما را زما مگیر بوقت قیام ما تکبیر چون کنیم مجال سوی مده در دیده بصیرت والا مقام ما ابلیس را به بسمله بسمل کن و بریز ز ام الکتاب جام طهوری بکام ما وقت ر...
زحمت مکش طبیب که این تب نمیرود بی شربت بنفشه آن لب نمیرود تا بی ز مهر در دلم آنمه فکنده است تا تاب او ز دل نرود تب نمیرود بیمار عشق به نشود جز به وصل دوست این درد دل بناله یا رب نم...
اگر سوی شام ار بری میرود اجل آدمی را ز پی میرود دلا سازره کن که معلوم نیست کزین خاکدان روح کی میرود دی عمر آمد بهاران گذشت بهاران گذشتند و دی میرود بهر جا دلت رفت آنجاست جان سرا پا...
کجا میرود روح و کی میرود کجا و کی از پیش وی میرود کجا و کی و کی بود روح را که این هر دو تن راز پی میرود زامر خدایست روح و خدا کی آید بجایی و کی میرود چو بیخود شوی دانی این راز را ک...
بر درگه تو حاجت خلقان روا شود آنرا که تو برانی ازین در کجا شود خود را چو حلقه بر در لطف تو میزنم باشد بروی من در لطف تو وا شود آنرا که رد کنی زدر خویش بولهب وانگو تواش قبول کنی مصط...
من در او میزنم امروز باشد وا شود گر تو داری صبر زاهد باش تا فردا شود میزنم بر شمع رویش خویش را پروانه وار تا بسوزم در جمالش لای من الا شود آب چشم آخر بخواهد بردنم تا کوی دوست قطره ...
ای خوش آن صبحی که چشمم بر جمالت وا شود یا شب قدری که در کوی توام ماوا شود بیش ازین ای جان نیارم صبر کردن در برون بر درت چون حلقه سر خواهم زدن تا وا شود هم در امروز از وصالم شربتی د...
رخ برافروزی دل من شعله اخگر شود وربپوشانی زمن این هر دوخاکستر شود طاعتش ناقص بماند هر که ابرویت ندید هر که بسم الله نخواند کار او ابتر شود هر که بنید روی میمون ترا هر بامداد تا ابد...
تا بکی این نفس کافر کیش کافرتر شود تا بچند این دیده بی شرم ننگ سر شود بس فسون خواندم برین نفس دغا فرمان نبرد بس نصیحت کردمش شاید بحق رهبر شود عمر خودرا صرف کردم درفنون علم وفضل تا ...
بتاب عارض تا مهر جان بهار شود بتاب زلفان تا لیل دل نهار شود تمام روی تو نتوان بیک نظر دیدن اگرچه بهر نظر چشم کس چهار شود ستاره بنما یا هلالی از رویت که قرص بدر خجل آفتاب خوار شود ب...
دل بستم اندر مهر او تا او برای من شود بیگانه کشتم از دو کون تا آشنای من شود مهرش بجان میکاشتم تا بر دهد مهر و وفا دردش بدل می داشتم کاخر دوای من شود او را سرا پا من نخست مهر و وفا ...
یا رب تهی مکن زمی عشق جام ما از معرفت بریز شرابی بکام ما از بهر بندگیت بدنیا فتاده ایم از بندگیت دانه و دنیات دام ما چون بندگی نباشد از زندگی چه سود از باده چون تهیست چه حاصل زمام ...
یار اگر آشنا شود چه شود بخت اگر یار ما شود چه شود گر ز خمخانه می وصلش جرعه قسم ما شود چه شود گر دل خسته مرا ای جان غمزه ات غمزدا شود چه شود نفسی گر بر آورم با تو تا دل از غصه وا شو...
عشق توبه شکستیم تا دگر چه شود دلی بعهد تو بستیم تا دگر چه شود شدیم باز گرفتار دانه خالی ز دام توبه بجستیم تا دگر چه شود بیک نگاه که کردی ز خویشتن رفتم ز چشم مست تو مستیم تا دگر چه ...
گر پذیری تو ز من جان چه شود کار بر من کنی آسان چه شود دل ز من بردی و جان شد مشتاق گر فدای تو شود جان چه شود برقع از روی چو مه بر گیری تا شوم واله و حیران چه شود از گلستان رخ و زلف ...
رو بحق آوری ای جان چه شود نروی همره شیطان چه شود راه بیراه هوا چند روی روی اندر ره ایمان چه شود راه تقوی و ورع گر سپری پند گیری تو ز قرآن چه شود از هوس سر بهوا تا کی و چند گر کنی ک...
شود شود که دلم سوی حق ربوده شود بجذبه همه اخلاق من ستوده شود شود شود که روان سوی حق روان گردد بساق عرش دو دست امید سوده شود شود شود نفسی دیده دلم در عرش بناز بالش برد الیقین غنوده ...
ز نکتهای بیانت خرد فزوده شود ز لطف های نهانت نبوده بوده شود چو نکته شنوم زان دهان پنهانی دری ز غیب بروی دلم گشوده شود به گوهر سخنی زان لب عقیق مرا هزار عقده مشکل ز دل گشوده شود جما...
شود که از دهنت بوسه ربوده شود شود که از دل من عقده گشوده شود شود که فاش شود سر آن دهان نهان ز تنگنای عدم نکته شنوده شود شود که دل ز وصالت بمدعا برسد غبار حسرت ازین آینه زدوده شود ش...
جور ز حد ببر مگو جور زیاد میشود از نظری بروی تو جور تو داد میشود جور و جفا ز تو رواست هرچه تو میکنی بجاست گر تو همه وفا شوی حسن کساد میشود جور و وفا بهم خوش و مهر و جفا بهم نکوست ه...
خواست دلم که ماتمم سور شود نمیشود از سرم آتش هوا دور شود نمیشود از سر بوالهوس هوس جز غم عشق کی برد ظلمت شب بغیر روز نور شود نمیشود مهر بتان دلفریب عقل ز سر نمی برد مستی باده هوس شو...