غزل شمارهٔ ۴۶۳
بیاد عشق ما میسوز و میساز بدرد بی وفا میسوز و میساز سفر دیگر مکن زینجا بجایی در اقلیم بلا میسوز و میساز چو پروانه بدل نوریت گرهست بگرد شمع ما میسوز و می ساز چو بلبل گر هوای باغ دار...

ملا محمد محسن فیض کاشانی شاعر قرن یازدهم و معاصر با شاه عباس دوم بوده است. او در سال ۱۰۰۷ هجری قمری در کاشان متولد شد و پس از پایان مقدمات علوم و دانشهای زمان خویش به شیراز رفت و به حلقهٔ شاگردان ملاصدرا پیوست و سرانجام با دختر وی ازدواج نمود. وی از علمای بزرگ عهد خویش محسوب میشده و تألیفاتی در علوم عقلیه و نقلیه و حکمت و اخلاق دارد که مهمترین آنها عبارتند از: ابواب الجنان، تفسیر صافی، تفسیر اصفی، کتاب وافی (در شرح کافی)، شافی، مفاتیح الشرایع، اسرارالصلوة، علم الیقین در اصول دین، تشریح (در هیئت) سفینة النجاه، شرح صحیفه سجادیه، ترجمة الصلوه (به فارسی)، ترجمهٔ طهارت (به فارسی)، ترجمهٔ عقاید (به فارسی)، فهرست علوم و دیوان اشعار. اشعار فیض بالغ بر سیزده هزار بیت است. وی درسال ۱۰۹۰هجری قمری درگذشت و در کاشان به خاک سپرده شد.
بیاد عشق ما میسوز و میساز بدرد بی وفا میسوز و میساز سفر دیگر مکن زینجا بجایی در اقلیم بلا میسوز و میساز چو پروانه بدل نوریت گرهست بگرد شمع ما میسوز و می ساز چو بلبل گر هوای باغ دار...
برون آی و خورشید رخ بر افروز شب فرقت ماست مشتاق روز ز هجر تو تا چند سوزد دلم جمالی بر افروز و هجران بسوز فراق تو تاکی گهی وصل هم همه شب مده گاه شب گاه روز دلا وصل و هجران شب و روزی...
بکین غم فلک بر خواست امروز بیا ساقی که روز ماست امروز بگردان جام می دوران شادی است هوای ساغر و میناست امروز بگردش آر چشمان تو میناست لبانت ساغر صهباست امروز بخواب آمد مرا خورشید ام...
ای خفته رسید یار برخیز از خود بفشان غبار برخیز هین بر سر لطف و مهر آمد ای عاشق یار زار برخیز آمد بر تو طبیب غم خوار ای خسته دل نزار برخیز ای آنکه خمار یار داری آمد مه می گسار برخیز...
یکدیگر را عیب می جویند خلقان در لباس ور نباشد عیب بشمارند خلقان در لباس هر کسی عیبی که دارد میکند پنهان ز خلق عیب جانرا در سکوت و عیب ابدان در لباس عیب جویان از سکوت کس برون آرند ع...
یک غمزه جان ستان مرا بس از وصل تو کام جان مرا بس تا هستی آن شود یقینم دشنامی از آن دهان مرا بس از عشرت و عیش و کام دنیا درد دل و سوز جان مرا بس آب گرمی و نان سردی از نعمت این جهان ...
دل را عبرت ازین جهان بس جان را عرفان جان جان بس سر را سودای عشق جانان از لذتهای جاودان بس چشم و گوش و زبان و دل را قرآن و حدیث و شرح آن بس تن را خلقان و قرص نانی از نعمتهای این جها...
ای کوی تو برتر از مکان ها وی گم شده در رهت نشان ها سرگشته به بر و بحر گردند اندر طلب تو کاروان ها ای غرقه بحر بی نشانی وان گمره وادی نشان ها هر غم زده ای ست از تو محزون وز تست نشان...
در دلم مهر ماهرویی بس در سر از عشق های و هویی بس آب چشم و هوای دل داری آتش عشق و خاک کویی بس چون مرا نیست تاب بزم وصال سر کویی و جستجویی بس بخیال از وصال خرسندم ز آب دنیا مرا سبویی...
درد دل ما ز یار ما پرس احوال نهان ز آشنا پرس چون بنده خدای را شناسد اوصاف خدا هم از خدا پرس سر اسماء ملک نداند او ادنی راز مصطفی پرس رازی که خدا بمصطفی گفت از غیر مجوز مرتضا پرس کی...
ای نگاه خفته ات صیاد کس غمزه مستانه ات جلاد کس باد ویران از غمت دلهای ما ای خراب توبه از آباد کس کم مباد از عاشقان بی داد تو ای فدای جور و ظلمت داد کس ای که هم شادی ز تو هم غم ز تو...
سلسله فکر را در ره دانش بکش تا برسی منزلی کان نبود محرمش چونکه بدانجا رسی باده عرفان بنوش پس ز پی معرفت ذوق محبت بچش نور محبت چو تافت بر دل و بر جان تو باده ناب ازل از خم وحدت بکش ...
بیا ساقیا بر سرم نور پاش که از حد مستی گذشت انتعاش ز عشقست تا روز مستیش پود بجز ساقی من از دل خوش قماش پیاپی بده ساقیا جام می که بی مستیم نیست ممکن معاش بده سفال شکسته میم اگر جام ...
میکنم هرچند پنهان میشود این راز فاش عشق را نتوان نهفتن هست بیجا این تلاش دل ز من بردی ببر جان نیز اگر خواهی رواست هر دو عالم باشد ار قربان یکموی تو باش مدعایی نیست دلرا غیر جان کرد...
در میکده دوش رند قلاش میگفت به پاکباز اوباش کز سر حقیقتم خبر ده یک نکته بگو برمز یا فاش گفتا سخن برهنه خواهی بشنو تو ز عور مفلس لاش جز ذات یگانه مجرد کس نیست در اینسرا تو خوشباش پی...
دلبرا درد مرا درمان تو باش عاشقانرا سر تویی سامان تو مباش درد بی درمان مرا در جان ز تست هم دوای درد بی درمان تو باش شد دل بریانم از تو داغدار مرهم داغ دل بریان تو باش در ره تو جان ...
ای دل اندر راه او ده اسبه ران را جل مباش چست ران چالاک رو لابث مشو کاهل مباش تا جمال او نه بینی یک نفس ساکن مشو تا نیایی وصل ره رو رهن هر منزل مباش خویشتن را بی محابا در خطرها در ف...
بغم خوردن بنه دل شاد میباش خدا را بنده آزاد میباش هوا را پشت پا زن خاک ره شو تهی دست از جهان چون باد میباش بر افکندگان افکندگی کن بر سنگین دلان فولاد میباش خلیل حق چه بینی شو ذبیحش...
ای لال ز وصف تو زبان ها کوته ز ثنای تو بیان ها با آنکه تو در میان جانی جویای توایم در کران ها هر گوشه فکنده تیر فکرت زه کرده بهر کمان کمان ها گاهی به بتی شویم مفتون جوییم جمالت از ...
چو مرد او شدی مردانه میباش چو مست او شدی مستانه میباش اگر در سر هوای دوست داری ز خویش و آشنا بیگانه میباش چه خواهی لذت مستی بیابی شراب عشق را پیمانه میباش چه درهای سعادت بازخواهی ک...
تا در رخت دید سیمای آتش شد این دل من مأوای آتش از عشق نامی من می شنیدم کی دیده بودم در پای آتش از رشک رویت وز رشک خویت سوزد سراپا اجزای آتش زلف سیاهت بر روی ماهت مانند دودیست بالای...
در عشق دیدم غوغای آتش زین پس ندادم پروای آتش کو آشنا شو با عشق آن کو خواهد به بیند دریای آتش در آتش عشق هر کس که سوزد کی باشد او را پروای آتش دوزخ ندارد بر عاشقان پای کاین دست عشق ...
یار آمد یار پیش دویدش هم دل و هم جان پیش کشیدش هرچه بخواهد بنزد وی آرید هر چه بگوید سر بنهیدش دل خود که بود جان خود که بود محو شویدش محو شویدش غیری ابدی هستی فروشد بخنجر لا سر ببری...
رفتیم من و دل دوش ناخوانده بمهمانش دزدیده نظر کردیم در حسن درخشانش دیدیم ز حسن احسان دیدیم در احسان حسن دل برد ز من حسنش جان داد بدل خوانش مدهوش رخش شد دل مفتون لبش شد جان این را ب...