شمارهٔ ۱۴۹
چو بهر زینت آن گل چهره در آیینه می بیند ز مژگان صد خدنگ آیینه را در سینه می بیند نشاطی یافت دل تا درد عشقت یافت در سینه چو درویشی که در ویرانه گنجینه می بیند اسیر عشق را از موی ژول...

ملا محمد بن سلیمان فضولی بغدادی (زادهٔ ۸۸۵ هجری قمری در حِلّه، درگذشتهٔ ۹۶۳ هجری قمری) ادیب و شاعر سدهٔ دهم هجری قمری است که به زبانهای ترکی، فارسی و عربی شعر سروده است. زادگاه او را در بعضی از منابع کربلا یا نجف یا بغداد هم ذکر کردهاند. او پرورشیافتهٔ شهر بغداد است و به همین جهت به بغدادی مشهور شده است. آثار فارسی وی، علاوه بر دیوان اشعار، شامل منظومههای ساقینامه (هفت جام)، «رند و زاهد»، «صحت و مرض»، «انیس القلب» و «روحنامه» (سفرنامهٔ روح یا حُسن و عشق) است.
چو بهر زینت آن گل چهره در آیینه می بیند ز مژگان صد خدنگ آیینه را در سینه می بیند نشاطی یافت دل تا درد عشقت یافت در سینه چو درویشی که در ویرانه گنجینه می بیند اسیر عشق را از موی ژول...
مردم این ملک را حق نعمتی از غیب داد شکر این نعمت بباید کرد تا گردد زیاد شکر لله کز فروغ آفتاب اوج دین چون سواد دیده کسب روشنی کرد این سواد پیش ارباب نظر زیبد اگر زین روشنی نام باشد...
عشقت از دایره عقل برون کرد مرا داخل سلسله اهل جنون کرد مرا در غم عشق بتان هیچ کسی چون من نیست نظری کن که غم عشق تو چون کرد مرا من نبودم به غم عشق چنین به طاقت کمی لطف تو بسیار زبون...
اگر بمن نبود پادشاه را لطفی نمی کنم گله کان هم نشان شفقت اوست ز ضعف قالب من واقع است می داند که بار فاقه سبک تر ز بار منت اوست
نگشاد بپرسش من آن دلبر لب کام دل من نداد آن شکر لب مقصود نشد میسر از دولت وصل وز شوق رسید دل بجان جان بر لب
خدا ز سرو قد او مرا جدا نکند من و جدایی ازان سرو قد خدا نکند بصوت ناله نهفتم صدای سیل سرشک که شرح راز دلم پیش کس ادا نکند چو استخوان نشانه چه مرده باشد که ناوک تو رسد جان خود جدا ن...
هردم از شوق لب لعلت دلم خون می شود صورت حالم ز خون دل دگرگون می شود تا خطش سر زد ز رخ شد روز غم بر من دراز موسمی کش روز می کاهد شب افزون می شود گر حذر داری ز دود آه من حرفی بگو چار...
هر پری چهره که دوران به جهان می آرد بهر آزار دل خسته دلان می آرد صورتی را چو مشعبد فلک ار ساخت پنهان منتظر باش که زیباتر ازآن می آرد چون نرنجد دل اهل ورع از ناله من مرده را نیز چنی...
پری رخان به جفا قصد جان ما مکنید وفا کنی به عشاق خود جفا مکنید ز انتظار بتر در جهان بلایی نیست نمی کنید وفا وعده وفا مکنید بهر که دوستی می کنید در حق او طریق صدق رعایت کنید یا مکنی...
ای که گویی که دلت خون نشود چون نشود چه دلست آنکه ز بیداد بتان خون نشود رونق حسن تو هر چند که افزون گردد عشقم آن نیست که از حسن تو افزون نشود داری آن حسن که گر پیش تو آید لیلی نتوان...
بخت بد بی اختیار از کوی یارم می برد بی قرارم می کند بی اختیارم می برد چون نگریم در طریق عشق ترک اعتبار در میان پاکبازان اعتبارم می برد التفاتی نیست بر حالم ز اهل این دیار وه که این...
در دل باختلاط کسانم هوس نماند یا بهر اختلاط درین دور کس نماند بی داد بین کزین شکرستان دلفریب طوطی رمید گرد شکر جز مگس نماند بر باد رفت نرگس و نسرین این چمن در عرصه مشاهده جز خار و ...
بر آسمانم آه ز ظلم بتان رسید آه این چه ظلم بود که بر آسمان رسید در سینه داشتیم نهان شوق غمزه ات کردیم فاش کار و چو بر استخوان رسید چشم از کمان ابروی او بر نداشتیم بر ما هزار تیر مل...
کلکی که صورت من و آن دلربا کشید افکند طرح دوری و از هم جدا کشید ما را خیال خط تو از گریه باز داشت آن سبزه تا دمید نم از چشم ما کشید غیر از کشیدن ستمت نیست کار ما بنگر که کار ما ز ت...
نکویی گرد بادست این که بر من خاک می بارد سرود ناله من خاک را در رقص می بارد چه حاجت من بگویم عذر رسوایی تو رخ بنما ترا هرکس که می بیند مرا معذور می دارد به آزار دل زارم مشو مایل که...
نوبهارست جهان رونق دیگر دارد باغ را شمع رخ لاله منور دارد ز گل و سبزه چمن راست صفایی هر دم چون ننازد نعم غیر مکرر دارد شاخ را برده سر از ذوق شکوفه به فلک چون تفاخر نکند این همه زیو...
عشق حیران بتان سیمبر دارد مرا چون بت از حالی که دارم بی خبر دارد مرا مردم چشم تو دارد فکر صد آزار دل هر چه بر دل می رساند در نظر دارد مرا نیست از مهر این که خونم را نمی ریزد فلک از...
ای که از جهل مقید شده بر صورت این صفت در روش اهل خرد بی معنیست هر که شد واله صورت بهوای دل خود هیچ گه ملتفت معرفت معنی نیست هست طفلی که بتعلیم معلم ز کتاب خواند خط لیک ندانست که مض...
آیین وفا ز ماه رویان مطلب آسودگی از عربده جویان مطلب رسم بدی از بدان طمع دار ولی آثار نکویی ز نکویان مطلب
هر دم از تیر توام بر سینه صد روزن بود چون زره گر سینه چاک من از آهن بود سر بود بر خاک بهر سجده شکرم مدام گر سر کویت پس از مردن مرا مدفن بود بی تو ای جان گریه ام تسکین نمی یابد دمی ...
ز رنگ اشک دانستم که بی لعلش جگر خون شد نشانم کس نداد از دل ندانم حال او چون شد بفرقم موی ژولیدست یا آن زلف را دیدم مرا از غیر سودایی که در سر بود بیرون شد نمی دانم که بر تو عاشقم ع...
ببزم او سخن از درد من نمی گذرد چه خلوتیست که آنجا سخن نمی گذرد گذشت دل ز دو عالم بدور روی تو لیک ازان دو سلسله خم بخم نمی گذرد نمی کشد دل تنگم بمجمعی که درو زمان زمان سخنی زان دهن ...
تا باد پرده از رخ آن سیمبر فکند رسم صبوری از دل عشاق بر فکند دور از رخ تو سوخت جگر این چه آتشست کز چشم بر گرفت هوا در جگر فکند بودم اسیر خال تو خط نیز بر دمید حسن رخت مرا ببلای دگر...
جان بیرون رفته را بویت به تن می آورد مرده را ذوق کلامت در سخن می آورد هست شبنم یا نسیم صبح با ذکر لبت غنچه ها را آب حسرت در دهن می آورد زلف پرچین برگشا تا بر خطا قایل شود آنکه رنجی...