غزل شمارهٔ ۶۸
ای شوخ نازپرور آشوب عقل و دینی طیب بهار خلدی زیب نگار چینی کم مهر و زود خشمی گلچهر و شوخ چشمی طرار و دلفریبی طناز و نازنینی عیدی از آن شر یفی روحی از آن لطیفی حوری از آن جمیلی نوری...

میرزا حبیب الله شیرازی متخلص به قاآنی فرزند محمدعلی گلشن از شعرای نامدار عهد قاجار است. وی در سال ۱۲۲۳ هجری قمری در شیراز متولد شد، تحصیلات مقدماتی را در همان شیراز گذراند. او در اوان جوانی عازم مشهد شد تا در آنجا به ادامهٔ تحصیل بپردازد. در سفر به تهران شعری در مدح فتحعلی شاه سرود و از وی لقب مجتهد الشعرا گرفت. قاآنی در ادبیات عرب و فارسی مهارت کافی یافت و به حکمت نیز علاقهٔ سرشاری داشت. او با زبانهای فرانسه و انگلیسی نیز تا حد زیادی آشنایی داشت. همچنین در ریاضیات، کلام و منطق نیز استادی مسلم به شمار میرفت. دیوان اشعار وی بالغ بر بیست هزار بیت است. او کتابی به نام پریشان به سبک گلستان در نثر نگاشت. قاآنی در سال ۱۲۷۰ هجری قمری در تهران وفات یافت و درحرم حضرت عبدالعظیم مدفون شد.
ای شوخ نازپرور آشوب عقل و دینی طیب بهار خلدی زیب نگار چینی کم مهر و زود خشمی گلچهر و شوخ چشمی طرار و دلفریبی طناز و نازنینی عیدی از آن شر یفی روحی از آن لطیفی حوری از آن جمیلی نوری...
ای روی تو فرخنده ترین صنع الهی در مملکت حسن ت را دعوی شاهی خورشید بود زیر کلاه تو عجب نیست گر زآن که کنی دعوی خورشیدکلاهی خال و خط و زلف و رخ و چشم و مژه تو بر دعوی حسن رخ تو داده ...
ز ما صد جان وز آن لب یک عبارت ز ما صد دل وز آن مه یک اشارت دلا از چشم خونخوارش حذر کن که بی رحمند ترکان وقت غارت به خون دل بسازم از غم دوست قناعت کرد باید در تجارت چو سنگ سختم آتش ...
دلبران اخترند و تو ماهی نیکوان لشکرند و تو شاهی چندگویی دلت چگونه بود تو درون دلی خود آگاهی بس درازستی ای شب یلدا لیک با زلف دوست کوتاهی اول از دشمنان برآورگرد آخر از دوستان چه می ...
به هر چه وصف نمایم تو را به زیبایی جمیل تر ز جمالی چو روی بنمایی صفت کنند نکویان شهر را به جمال تو با جمالی چنین در صفت نمی آیی به ناتوانی من بین ترحمی فرما که نیست با تو مرا پنجه ...
تو در خوبی و زیبایی چنان امروز یکتایی که خورشید ار به خود بندی به زیبایی نیفزایی حدیث روز محشر هر کسی در پرده می گوید شود بی پرده آن روزی که روی از پرده بنمایی چه نسبت با شکر داری ...
تو را رسم ست اول دل ربایی نخستین مهر و آخر بی وفایی در اول می نمایی دانه خال در آخر دام گیسو می گشایی چو کوته می نمودی زلف گفتم یقین کوته شود شام جدایی ندانستم کمند طالع من ز بام و...
نامدی دوش و دلم تنگ شد از تنهایی چه شود کز دلم امروز گره بگشایی ور تو آیی نشود چاره تنهایی من که من از خویش روم چون تو ز در بازآیی کاش از مادر آن ترک بپرسند که تو گر نیی از پریان ا...
این چه حالست که از سرکله انداخته ای مست و بیخود شده از خانه برون تاخته ای تبغ صیقل زده در مشت و سپر از پس پشت نرد کین باخته و ساز جدل ساخته ای ساق بالا زده و ساعد کین برچیده رخ برا...
دارم نگار سنگ دل سیم سینه ای کز فرط مهر او به دلم نیست کینه ای او همچو کعبه ساکن و خلقی به سان حاج احرام بسته سوی وی از هر مدینه ای چون زلف عنبرین که بود زیب گردنش در شهر کس نشان ن...
دامن وصل تو گر افتد به دست پای به دامن کشم از هرچه هست عشق توام چشم درایت بدوخت مهر توام دست کفایت ببست شوق رخت پرده عقلم درید سنگ غمت شیشه صبرم شکست رنگ رخت آب برونم ببرد مشک خطت ...
که بود آن ترک خون آشام سرمست که جانم برد و خونم خورد و دل خست درآمد سرخوش و افتادم از پای برون شد مست و بیرون رفتم از دست سپر بر پشت و تیغ کینه در مشت کمان در دست و تیر فتنه در شست...
دوشم ندا رسید ز درگاه کبریا کای بنده کبر بهتر از این عجز با ریا خوانی مرا خبیر و خلاف تو آشکار دانی مرا بصیر و نفاق تو برملا گر دانی ام بصیر چرا می کنی گنه ور خوانی ام خبیر چرا می ...
آراست عروس گل گلستان را آماده شو ای بهار بستان را وقتست که در سرود و وجد آرد شور رخ گل هزار دستان را شمشاد چو پای بر زمین کوبد ماند به گه نشاط مستان را از برگ شقایق ابر فروردین آوی...
کای همچو ابر جود تو فایض به خشک و تر چون مهر و ماه نام تو معروف بحر و بر هم طپع بی قرین تو صراف بحر وکان هم حزم پیش بین تو نقاد خیر و شر از روی و رای تو دو بریدند مهر و ماه وز لطف ...
بس دلبرکانند به هر بوم و به هر بر یارب چکند یک دل با این همه دلبر آن می بردش از چپ و این می کشد از راست مسکین دلکم مانده در این کشمکش اندر گه می کشدش این به دو ابروی مقوس گه می کشد...
به هر بهار گل از زیر گل برآرد سر گلی برفت که ناید به صد بهار دگر گلی برفت کز امروز تا به دامن حشر گلاب اوست که جاری بود ز دیده تر گلی برفت که با آنکه غنچه بود هنوز دو غنچه داشت به ...
پیک دلارام دی درآمدم از در نامه یی آورد سر به مهر ز دلبر جستم و بگرفتم وگشودم و دیدم یار نوشتست کای ادیب سخنور خیز و مبوی ار به دست داری سنبل خیز و منوش ار به کام داری ساغر آب بزن ...
چو حسن تربیت گردد قرین با پاکی گوهر ز رشحی آب خیزد در ز مشتی خاک زاید زر سرشت خاک کان با آب نیسان گرچه پاک آید ولی از فیض خورشیدست کان زر گردد این گوهر بسی زحمت برد دهقان که در زیر...
چو زآشیانه چرخ این عقاب زرین پر به هر دریچه ز منقار ریخت شوشه زر دریچه فلک از نقره سپید گشود وز آن میانه فرو ریخت دانهای گهر برین سپهر رمادی یکی نعامه زرد گشود بال و فرو خورد هرچه ...
چو عید آمد و ماه صیام کرد سفر امید هست که یابم به کام خویش ظفر کنون که ماه مبارک نمودم عزم رحیل بهل که تا برود رفتنش مبارکتر اگرچه بود مه روزه بس عزیز ولی عزیزتر بود اکنون که کرد ع...
خرم بهار من که ز عیداست تازه تر در اول بهار چو عید آمد از سفر از راه نارسیده شوم راست از زمین کارم همی به بر قدم آن سروکاشمر خندان به نازگفت که آزاده سرو را نشنیده ام هنوزکسی آورد ...
در شب عید آن سمن عذار سمن بر با دو غلام سیه درآمدم از در هر دو غلامش به نام عنبر و ریحان یعنی زلف سیاه و خط معنبر هر دو رخش یک حدیقه لاله حمرا هر دو لبش یک قنینه باده احمر ترک ختا ...
دلکا هیچ خبر داری کان ترک پسر دوشم از ناز دگر بار چه آورد به سر با لب نوش آمد شب دوشین به سرای حلقه بر در زد و برجستم و بگشودم در تنگ بگرفتمش اندر بر و بر تنگ دهانش آنقدر بوسه زدم ...