شمارهٔ ۱۳۰
ای نفس خیره ملک دو عالم از آن تست لیکن به شرط آنکه تو از خویش بگذری با خویش هیچ چیز نبینی از آن خویش بی خویش چون شوی همه در خویش بنگری

میرزا حبیب الله شیرازی متخلص به قاآنی فرزند محمدعلی گلشن از شعرای نامدار عهد قاجار است. وی در سال ۱۲۲۳ هجری قمری در شیراز متولد شد، تحصیلات مقدماتی را در همان شیراز گذراند. او در اوان جوانی عازم مشهد شد تا در آنجا به ادامهٔ تحصیل بپردازد. در سفر به تهران شعری در مدح فتحعلی شاه سرود و از وی لقب مجتهد الشعرا گرفت. قاآنی در ادبیات عرب و فارسی مهارت کافی یافت و به حکمت نیز علاقهٔ سرشاری داشت. او با زبانهای فرانسه و انگلیسی نیز تا حد زیادی آشنایی داشت. همچنین در ریاضیات، کلام و منطق نیز استادی مسلم به شمار میرفت. دیوان اشعار وی بالغ بر بیست هزار بیت است. او کتابی به نام پریشان به سبک گلستان در نثر نگاشت. قاآنی در سال ۱۲۷۰ هجری قمری در تهران وفات یافت و درحرم حضرت عبدالعظیم مدفون شد.
ای نفس خیره ملک دو عالم از آن تست لیکن به شرط آنکه تو از خویش بگذری با خویش هیچ چیز نبینی از آن خویش بی خویش چون شوی همه در خویش بنگری
عاقلا همنشین ساده مشو که ز گفتار ساده بر نخوری مرو ای دزد در سرای تهی که از آن دست پر برون نبری
قاآنیا اگر ادب اینست و بندگی خاکت به فرق باد که با خاک همسری نی نی سرشت خاک سراپا تواضعست ای آسمان کبر تو از خاک کمتری
گر هزار آستین برافشانی ندهندت زیاده از روزی آتش حرص را مزن دامن که خود اندر میانه می سوزی
دلاکنون چو نداری به عرش وکرسی راه کمال همت تو عرش هست یاکرسی ولی به کرسی و عرشت اگر اجازه دهند سراغ کرسی و عرش دگر همی پرسی
جوانمردی نه این باشدکه چون برق به شب برکاروان یک دم درخشی جوانمردی بود آن دم که چون ابر به کشت جان سایل آب بخشی
نفس با عقل آشنا نشود زاع را نفرتست از طوطی سفله راگر هزارگنج دهی نشود رام جز که با لوطی
چون زبان راز دل نمی داند چیستش چاره غیر دلتنگی چون نداند زبان رومی را از حسد تنگدل شود زنگی
باادب باش ای برادر خاصه با دیوانگان خود مگوکاورا نباشد بهره از فرزانگی ای بسا دانای کامل کز پی روپوش خلق روز و شب بر خویش بندد حالت دیوانگی
چون کاسه و کیسه گشت هر دو ار باده و زر و سیم خالی جز زهد و ورع چه چاره دارد دردی کش رند لاابالی
مردکز عیب خویش بیخبرست هنر دیگران شمارد عیب جام بیچارگان چرا شکند آنکه مینای می نهد در جیب
غره شوال شد طره دلدار کو تهنیت عید را ساغر سرشار کو آن می باقی چه شد آن بت ساقی چه شد رطل عراقی چه شد خانه خمار کو باده صهبا کجاست ساده زیبا کجاست آن بط و مینا کجاست آن بت و زنار ک...
آن راکه گنج معرفت کردگار هست بی اختیار ذکر خدا سرکند همی وان راکه نیست معرفت ذکرکردگار از روی اختیار مکرر کند همی آن ذکر بهر حق کند این یک برای خلق کی این دو را خدای برابر کند همی
داد از سپهر غدار آه از جهان فانی کان حاسدیست مکار وین دشمنیست جانی آن دزد مردم آزار در زی اهل بازار این گرک آدمی خوار در کسوت شبانی هریک چو مار قتال زیبا و خوش خط و خال ما بیخبر از...
دلا از خویشتن چون درگذشتی شوی اندر وجود دوست فانی هم از غیرت ز وی کامی نجویی هم از حیرت ز وی نامی ندانی
یکی به چشم تامل نگر بدین تمثال که تات مات شود دیدگان ز حیرانی یکی درست بدین نوجوان نگر ز نخست که راست ماه دو هفته است و یوسف ثانی به زلفکانش چندان که چشم کار کند همی نبیند چیزی به ...
چو کفر و دین حجاب رهست ای رفیق راه بگذار هر دو بگذرد ازین مایی و منی شمشیر عشق برکش و از خویش برآی آن را به دوستی کش و این را به دشمنی
ای آنکه گشاد کار خواهی در حضرت دوست بستگی جوی چون دوست دل شکسته خواهد در هر دو جهان شکستگی جوی
شرح خاموشیت باید از زبان دل شنو کز زبان هر زبان هر دل ندارد آگهی غیر خاموشی نیارد گفتن از چیزی سخن هرکه را افتد نظر بر روی یار خرگهی
ای خواجه به نزد شحنه امروز از عهده جرم برنیایی در روز جزا به نزد داور تمهید خطا چسان نمایی
هر آن دیار که باشد ز اهل دل خالی بود چو گوشه ویرانه بدترین جایی به اختیار به ویرانه عاقلان نروند جز آن زمان که طبیعت کند تقاضایی
یکی را دیدم اندر ری که دایم همی نالید از درد جدایی به خون دل همی مویید و می گفت بتان را نیست الا بیوفایی چو بر ما حاصل آخر خود همین بود نبودی کاش از اول آشنایی
استرم را اگر فرستادی نکنم جز به مردمی یادت معنی آن فلان تحیاتست وان فلان روح پاک اجدادت ورنه گویم که آن فلان ذکرست وان فلان مقعد پر از بادت
ای دریغا خلق عالم بیشتر طفلند طفل کز برای خنده می خواهند شیرین قصه ای زان سبب در قصه باید رازها گفتن تمام تا نباشد کودکان را در شنیدن غصه ای هم مگر قاآنیا صاحبدلی پیدا شود تا که در...