شمارهٔ ۲۷۱
آیینه سبب گشت که روی تو عیان شد روی تو سبب بود که آیینه نهان شد از شرم رخت گشت نهان آینه آری چون حسن ترا دید که مشهور جهان شد یک لمعه ز رخسار تو ناگاه درخشید جانها همه زان حالت خوش...

سید معینالدین علی پسر نصیر پسر هارون پسر ابوالقاسم حسینی قاسمی انواری تبریزی معروف به شاه قاسم انوار (زادهٔ ۷۵۷ هجری قمری در سراب، درگذشتهٔ ۸۳۷ هجری قمری در روستای لنگر تربت جام)، از شاعران ایرانی است. او از پیروان خاندان صفیالدین اردبیلی بود. معینالدین در شعر قاسمی یا قاسم تخلص میِکرد و یکی از پسران شیخ صفیالدین به اسم صدرالدین موسی به او لقب قاسمالأنوار را بخشید. قاسم بعدها شاگردی سید محمد میرمخدوم را که از مدینه به نیشابور آمده بود، نمود. سید قاسم بعد از آنکه مدتی در آذربایجان بود، به اشارت صدرالدین به گیلان رفت و بعد از چندی اقامت در گیلان و قزوین عازم خراسان شد و در نیشابور با اعتراض علما و اهل ظاهر روبرو شد و به هرات رفت و در آن شهر اقامت گزید. در این شهر عده زیادی به حلقه تربیت وی در آمدند و در خراسان شهرتی فراگیر یافت. در میان شاگردان و پیروان وی شماری از امیرزادگان دربار هرات نیز وجود داشتند. شهرت قاسم انوار در هرات و افزایش روزافزون پیروان او موجب هراس صاحب منصبان این دیار خاصه بایسنقر میرزا شد. تا آن که در سال ۸۳۰ در حجرهٔ احمد لر دیوان قاسم انوار یافت شد و به سبب تهمت ارتباط با احمد لر، قاتل شاهرخ تیموری، مجبور به ترک هرات شد. در این زمان سید قاسم در سمرقند سکونت گزید و سپس به خرگرد جام رفت. در جام، سید قاسم خانقاهی ترتیب داد و در همانجا در سن هشتاد سالگی درگذشت و در باغ خانقاهش در روستای لنگر تربت جام به خاک سپرده شد. امیرعلیشیر نوایی دستور داد بر قبر او بقعهای بسازند. وی همچنین به مردم و به صوفیان اجازه داد که از قبر قاسم انوار دیدن کنند.
آیینه سبب گشت که روی تو عیان شد روی تو سبب بود که آیینه نهان شد از شرم رخت گشت نهان آینه آری چون حسن ترا دید که مشهور جهان شد یک لمعه ز رخسار تو ناگاه درخشید جانها همه زان حالت خوش...
درمان طلب کردم بسیاین درد را درمان نشد وندر پی سامان شدمآخر سر و سامان نشد آمد مه روزه طلب ما گشنه ایم و تشنه لب این تشنگی از مانرفتشعبان ما شعبان نشد چندان قدم زد جان ما در عشق آن...
باز دست عشق عقلم را گریبان میکشد باز جان سوی حریم عز سلطان میکشد باز در خم خانه وحدت ز جام معرفت روح پاکم جرعه ها چون بحر عمان میکشد باز جوهرهای عرفان راز گنج کنت کنز لطف محبوب ازل...
شوری از شیوه شیرین تو پیدا آمد آدم از خلوت عزت بتماشا آمد لمعه ای از رخ زیبای تو بر عالم زد این همه نور یقین ظاهر و پیدا آمد قصه عشق تو گفتند گروهی با هم کوه ازین واقعه حیران شد و ...
روی هرکس که باندازه مرآت آمد بعد ازین نوبت موسی و مناجات آمد یوم تبیض و تسود وجوه گفتند معنی نفی مگوییدکه اثبات آمد روی ناخوش نتوان گفت که زیباو نکوست روی نیکو چه توان گفت که جنات ...
باده از خم ارادت بسعادت آمد وقت ایمان شد و هنگام شهادت آمد ما و آن یار بخلوت سخنی می گفتیم سر این نکته به احببت ارادت آمد قصه جمله جهان را همه کلی دیدیم عشق بر جمله ذرات زیادت آمد ...
بر دلم بار غم عشق بغایت آمد آخرای جان جهانوقت عنایت آمد سخت آشفته و دلداده و حیران بودیم شکر کین قصه هجران بنهایت آمد ای دلاز تلخی هجران بچه می اندیشی شاد میباشکه از وصل حمایت آمد ...
آن ماه دل افروز که رشک قمر آمد در پرده نهانست ولی پرده در آمد گلهای بساتین همه نالند چو بلبل چون حسن تو در صحن چمن جلوه گر آمد هرجا که تجلی رخت جلوه عیان کرد بالا شجریدل حجریلب شکر...
امروز بار دیگر آن ماه دلبر آمد شادیست جان و دل را کان شاه کشور آمد باز آمد آن قیامتآن فتنه و علامت چون ساقیان مهروبا جام و ساغر آمد دامی نهاد و دانهآن دلبر یگانه آدم بصد بهانهدر دا...
دمادم می دهد ساقی لبالب ساغر جان را مگر یک دم برقص آرد سبک روحان عرفان را مرا سامان هشیاری نخواهد بود حمدالله که مست باده وحدت نه سر داند نه سامان را رقیب ما مسلمانان شد به نو اما ...
جمال غرة عینی رأیت فی سلمی فزاد بهجة قلبی و زال لی المی رأیت غرة وجه الحبیب قلت سلام فقال لی و علیک السلام یابن عمی
در دل هوس روی نگاری دارم در سر ز می عشق خماری دارم تا زلف و رخ ترا بدیدم شب وروز آشفته دلی و روزگاری دارم
باز آفتاب دولت از بام ما بر آمد عکس جمال ساقی در جام ما درآمد دیدیم آنچه دیدیم در ضمن جام باده از دولت وصالش هجران ما سر آمد عقل اجتهاد جویدنقل استنادجوید این عشق لاابالی از هر برت...
نهال دولتم را گل بر آمد قیامت شدکه گل بر منبر آمد مواعظ گفتاما نکته این بود که عشق از هر دو عالم بر تر آمد کسی کز عشق عزت یافت شاهست سرش بالای چرخ چنبر آمد جمال عشق را هر کس که بشن...
چشم بیدار مرا نوبت دیدار آمد دوست از خلوت جان جانب بازار آمد قصه در پرده نگوییمکه آن شاه وجود خویشتن را ز پس پرده خریدار آمد علم نصرت منصور ز کیوان بگذشت که چنین مست ومعربد بسردار ...
شاد باشای دل مننوبت دیدار آمد سرنگهدارکه آن مونس دلدار آمد یار از خلوت جان جانب بازار رسید گل بقنطار شد و مشک بخروار آمد هر که او وصل ترایافت بجان خواهان شد و آنکه هجران ترا دید بز...
باز ز خم باده های ناب بر آمد ناله زار از دل رباب بر آمد بست نقابی بر آن جمال دل افروز نور جمالش از آن نقاب بر آمد هستی ما بدحجاب راهچو برخاست از در و دیوار آفتاب بر آمد محتسبان جان...
یار ببازار کاینات برآمد نعره هیهات از جهات برآمد صبح وصالش دمید در همه جایی هر طرفی بانگ الصلات برآمد جمله ذرات گشت زنده جاوید آب که از چشمه حیات بر آمد زلف خوشش سایه کردطلعت خورشی...
آن یار چو ناگاه ببازار برآمد از هر طرفی مشرق انوار بر آمد ناگاه تجلی جلالی اثری کرد از روزنه روز شب تار برآمد از خانه برون آمد و در خرقه نهان گشت ناگاه بسر حلقه ابرار برآمد منصور ک...
چون ماه من از مشرق انوار بر آمد کام دلم از لمعه دیدار برآمد آن ماه دل افروز چو بنمود جمالش کام دل و جان جمله بیک بار برآمد چون نور تجلی خداوند عیان شد منصور اناالحق گو بردار برآمد ...
چون ماه نو از مشرق انوار برآمد فریاد ز اسلام وز کفار برآمد حسنت سخنی گفت بگلذار و ریاحین ریحان بخجالت شد و گل زار بر آمد عشق تو چو افتاد بسر حلقه مستان از حلقه مستان همه انوار برآم...
دلدار من از خانه ببازار برآمد ناگه بسر کوچه خمار برآمد گلبانگ تعالی بشنیدند روانها صد نعره ز تسبیح و ز زنار برآمد دعوی بچه تیره فرو رفت بخواری معنی ز ته که گل فخار برآمد عالم همه ر...
ساقی به من آور قدح پیر مغان را تا تازه کند جودت او جوهر جان را یک جام به من بخش از آن خم قدیمی زان می که کند مست زمین را و زمان را زان باده که در نشیه او آب حیاتست زان باده که او ج...
ای برادر گر ره صورت روی تا قیامت بوی معنی نشنوی جان جاویدان اگر خواهی بخوان مثنوی معنوی مولوی