بخش ۲۶ - فی ارشادالعقل
بیش ازین غافل ز خود بودن چرا جان بدست نفس فرسودن چرا چون چراغ عقل داری راهبر خیز وچون مردان بنورش راه بر چیست عقلتمدرک اسرار روح قابل انوار عرفانیار روح دارد از انوار ربانی ضیا تا ...

سید معینالدین علی پسر نصیر پسر هارون پسر ابوالقاسم حسینی قاسمی انواری تبریزی معروف به شاه قاسم انوار (زادهٔ ۷۵۷ هجری قمری در سراب، درگذشتهٔ ۸۳۷ هجری قمری در روستای لنگر تربت جام)، از شاعران ایرانی است. او از پیروان خاندان صفیالدین اردبیلی بود. معینالدین در شعر قاسمی یا قاسم تخلص میِکرد و یکی از پسران شیخ صفیالدین به اسم صدرالدین موسی به او لقب قاسمالأنوار را بخشید. قاسم بعدها شاگردی سید محمد میرمخدوم را که از مدینه به نیشابور آمده بود، نمود. سید قاسم بعد از آنکه مدتی در آذربایجان بود، به اشارت صدرالدین به گیلان رفت و بعد از چندی اقامت در گیلان و قزوین عازم خراسان شد و در نیشابور با اعتراض علما و اهل ظاهر روبرو شد و به هرات رفت و در آن شهر اقامت گزید. در این شهر عده زیادی به حلقه تربیت وی در آمدند و در خراسان شهرتی فراگیر یافت. در میان شاگردان و پیروان وی شماری از امیرزادگان دربار هرات نیز وجود داشتند. شهرت قاسم انوار در هرات و افزایش روزافزون پیروان او موجب هراس صاحب منصبان این دیار خاصه بایسنقر میرزا شد. تا آن که در سال ۸۳۰ در حجرهٔ احمد لر دیوان قاسم انوار یافت شد و به سبب تهمت ارتباط با احمد لر، قاتل شاهرخ تیموری، مجبور به ترک هرات شد. در این زمان سید قاسم در سمرقند سکونت گزید و سپس به خرگرد جام رفت. در جام، سید قاسم خانقاهی ترتیب داد و در همانجا در سن هشتاد سالگی درگذشت و در باغ خانقاهش در روستای لنگر تربت جام به خاک سپرده شد. امیرعلیشیر نوایی دستور داد بر قبر او بقعهای بسازند. وی همچنین به مردم و به صوفیان اجازه داد که از قبر قاسم انوار دیدن کنند.
بیش ازین غافل ز خود بودن چرا جان بدست نفس فرسودن چرا چون چراغ عقل داری راهبر خیز وچون مردان بنورش راه بر چیست عقلتمدرک اسرار روح قابل انوار عرفانیار روح دارد از انوار ربانی ضیا تا ...
بود در تبریز زیبا منظری نازنین عالمی نیک اختری رشک سرو بوستان بالای او آفتاب آسمان لالای او چشم مستش آیتی در شان حسن زلف شستش رایت سلطان حسن داده بود از لطف بیچون ذولجلال ذات پاکش ...
بود یک پروانه شوریده حال جان شیرین کرده بر آتش حلال دید شمعی راکه با صد سوز ودرد اشک گلگون میرود بر روی زرد غیرتش بگرفت دامنمردوار چرخ میزد گرد آتش بیقرار گفت باشمع ای اسیر درد و د...
شمع چون پروانه را معدوم دید گفت باآتش کهای نور الفرید یا قتیل العاشقینیا ذوالکرام یاقدیم النور یامافی الظلام مانده ام از جرم هستی شرمسار جرم ما را محو کن پروانه وار چون تن پروانه ی...
از بدایات گیر تا ابواب بعد ازان تا معاملات و صواب بعد اخلاق دان تو قسم اصول بعد ازان ادویهمباش ملول قسم احوال پس ولایاتست تا نگویی که شطح و طاماتست پس حقایق بودیقین می دان پس نهایا...
صدر عالمآفتاب شرع ودین صفوت آدمنبی المرسلین در دریای نبوت جان او لی مع الله آیتی در شأن او روح پاکش معدن صدق وصفا شمع ایوان هدایت مصطفا عقل کل وامانده در معراج او ازلعمرک داده یزدا...
گفت با شمع آتش سوزان براز کای به طول و عرض خود وامانده باز توی بر تو جرم داریسرخ و زرد مانده ای از جرم رعنایی بدرد خود نمایی میکنی در انجمن زان سبب بیگانه ای از خویشتن خود کمال عاش...
ابلهی را علت درد شکم کرد عاجز هفته ای یا بیش و کم رفت نزدیک طبیب خرده دان علت خود عرضه کرد اندر زمان چون سؤالش از غذا کرد آن عزیز گفت جغرات و چغندر با مویز این سخن بشنید ازو داننده...
بود استادی به غایت پرهنر داشت شاگردی چو شیطان حیله گر خیره و بی شرم و دزد و بوالفضول اوستاد از فعل او دایم ملول از قضا آن مرد مسکین را هوس شد که شیرینی خورد بی خرمگس در دکانش کاسه ...
بعد ازین از معدن هل من مزید نکته ای دیگر بگوش جان رسید کای گرامی تر ز عالی منزلت چند باشد شهر هستی منزلت نیست بیرون کار مردم از سه حال زان یکی حالست و دو دیگر محال گر تو خود را دوس...
ای دریغا عمر من بر باد شد بر من از غفلت بسی بیدادشد قدر نقد عمر را نشناختم حسرتاکین نقد را در باختم داد غفلت روزگارم را بباد داد داداز دست غفلت داد داد کرده ام حاصل بفکر ناصواب ز آ...
از بدایات اولست سخن بشنو و بعد از آن تأمل کن یقظه و توبه و محاسبه دان پس تفکر بود برای عیان بعد ازین خود تذکرستآنگاه اعتصام و فرار تا الله پس ریاضتسماع بی اشباه در بدایت تمام گردد ...
زمرة العشاققد قرب الوصال زبدة العشاقلاتمشواتعال ایها الاحبابقوموالاینام اشربوا من کأسه سرب المدام تا بکی از خویشتن غافلدریغ می زند بر گردنت اماره تیغ ای اسیرلذت دنیا چه بود جز زیان...
قسم ابواب هم ده آمده است داند آن کس که بر ره آمده است حزن و خوفستبعد ازان اشفاق پس خشوعست بی سبیل نفاق بعد از آنست منزل اخبات پس ازان زهد میکنند اثبات پس ورعپس تبتلست و رجا بعد ازا...
بود زنگی زاده ای بی دین و داد غول غفلت داده عمرش را بباد داشت در خم چند من دوشاب درد از قضا موشی در آن افتاد و مرد موش را بگرفت و بیرون کرد زود موش میشوماز حریصی مرده بود نزد قاضی ...
پس کنم در معاملات شروع باتو گویم همه اصول و فروع اول آن رعایتست بدان پس ترا در مراقبه است مکان بعد ازان حسرت آمد و اخلاص که طریق سلامتست و خلاص پس بتهذیب و استقامت رو بعد ازان بر د...
بنده را در عنفوان دور از دیار درد غربت جمع شد با درد یار سال عمرم بیست یا خود بیش و کم نور عرفان دردلم می زد علم داشتم در کلبه احزان خویش صحبتی باز مره اخوان خویش سایلی پرسید ازین ...
بعد ازان منزلات اخلاقست که نشان صفات خلاقست صبر و آنگه رضا و شکر و حیا صدق و ایثار از برای خدا خلق و آنگه تواضع نیکوست پس فتوتپس انبساطای دوست
مرحباای سایل شیرین سؤال در بیان نفس خود بشنو مقال صانعیکو انس و جان راآفرید عقل ونفس وقلب وجان راپرورید دادانسان را کمال از چار چیز قادر بیچون بتقدیر عزیز بلغم و صفرا و سودا بعد از...
بعد ازان شد مغازلات وصول که بود جملگی نشان قبول قصد و عزم و ارادت نیکوست پس ادب پس یقین و انس بدوست ذکر و فکر و غنامقام مراد شد تماماین همه صفات تو باد
هر دلی کو پیرو اماره شد از بلاد معرفت آواره شد آتش اماره هرجا بر فروخت خرمن جانر از خشک وتربسوخت گرچه نتوان گفتن اوصافش تمام لیک یک چندی بباید برد نام عجب و بخل و حرص و حب جاه ومال...
پس ازان قسم اودیت می دان اولش هست منزل اجسان علم و حکمتبصیرت و آنگاه پس فراستکه جان بود آگاه هست تعظیم بعد ازان الهام پس سکینه است ای بزرگ انام پس طمانینه است و همت پاک برهاند ترا ...
بیا ای عشق عالم سوز بی غم قدم بر چشم من نه خیر مقدم دلم از ننگ هشیاری ذلیلست بیک جام شرابش کن مکرم ز تو هرگز نه نام و نه نشان بود نه اسم و رسم و نعتاز بیش و از کم ز ذات ساذج و غیب ...
ال یار عزیز ابله که جان با دینه دور مسجد دسار و باردم که بوکن آینه در مسنددن جماعت سوردی که شیخ آدینه در دیدم نه سوره سیر که هیچ آدینه در