شمارهٔ ۴۰
سر رشته اختیار از دست مده یعنی سر زلف یار از دست مده مقصود زامر کن فکان هستی تست بی فایده روزگار از دست مده

سید معینالدین علی پسر نصیر پسر هارون پسر ابوالقاسم حسینی قاسمی انواری تبریزی معروف به شاه قاسم انوار (زادهٔ ۷۵۷ هجری قمری در سراب، درگذشتهٔ ۸۳۷ هجری قمری در روستای لنگر تربت جام)، از شاعران ایرانی است. او از پیروان خاندان صفیالدین اردبیلی بود. معینالدین در شعر قاسمی یا قاسم تخلص میِکرد و یکی از پسران شیخ صفیالدین به اسم صدرالدین موسی به او لقب قاسمالأنوار را بخشید. قاسم بعدها شاگردی سید محمد میرمخدوم را که از مدینه به نیشابور آمده بود، نمود. سید قاسم بعد از آنکه مدتی در آذربایجان بود، به اشارت صدرالدین به گیلان رفت و بعد از چندی اقامت در گیلان و قزوین عازم خراسان شد و در نیشابور با اعتراض علما و اهل ظاهر روبرو شد و به هرات رفت و در آن شهر اقامت گزید. در این شهر عده زیادی به حلقه تربیت وی در آمدند و در خراسان شهرتی فراگیر یافت. در میان شاگردان و پیروان وی شماری از امیرزادگان دربار هرات نیز وجود داشتند. شهرت قاسم انوار در هرات و افزایش روزافزون پیروان او موجب هراس صاحب منصبان این دیار خاصه بایسنقر میرزا شد. تا آن که در سال ۸۳۰ در حجرهٔ احمد لر دیوان قاسم انوار یافت شد و به سبب تهمت ارتباط با احمد لر، قاتل شاهرخ تیموری، مجبور به ترک هرات شد. در این زمان سید قاسم در سمرقند سکونت گزید و سپس به خرگرد جام رفت. در جام، سید قاسم خانقاهی ترتیب داد و در همانجا در سن هشتاد سالگی درگذشت و در باغ خانقاهش در روستای لنگر تربت جام به خاک سپرده شد. امیرعلیشیر نوایی دستور داد بر قبر او بقعهای بسازند. وی همچنین به مردم و به صوفیان اجازه داد که از قبر قاسم انوار دیدن کنند.
سر رشته اختیار از دست مده یعنی سر زلف یار از دست مده مقصود زامر کن فکان هستی تست بی فایده روزگار از دست مده
خواجه مستست ببین در سر و در دستارش لطف فرما و زمانی ز کرم باز آرش بر سر کوی تو هر کس که رسد مست شود گویی از باده سرشتند در و دیوارش پیش رویت ز خجالت ننماید خورشید پرتو روی تو چون م...
بر کنار طاس گردون زد هلال انگشت دوش عاشقان را مژده ایام عید آمد بگوش ماه نو را بر فلک دانی قران بهر چه بود عید شد یعنی ز جام زر شراب لعل نوش می فروشی هر چه هست از خودفروشی بهترست چ...
بنده از دوست سیوالی بصفا کردم دوش قصه سر ترا چند بود این سرپوش عاشقان در رخ زیبای تو حیران شده اند همه مستند نه مدهوش و لیکن خاموش صفت باده اگر زاهد ما بشناسد همه با چنگ و دف آید ب...
پهلوی خوانان غزل می خواند دوش او بخود مشغول و جانها به خروش در حقیقت جمله جانها یکیست از حقیقت بر گرفتم روی پوش عاشقان در جام می مستغرقند از ملک آواز می آید بگوش سالها شد راز می دا...
واردات عاشقان کز عشق می آید بگوش عشق می گوید بگو و عقل می گوید خموش در بیابان تمنی لاف مستی می زنند عاقلان صاف پیما عاشقان درد نوش تا قیامت گر کنم شرحش نیاید در بیان راز سر مستان ت...
باده ام صافست و مطرب صاف و ساقی صاف صاف با سه صاف این چنین کس در نیاید در مصاف گفت مشاطه که زلفش بافتم حسنش فزود زلف او از پر دلی در تاب شد گفتا مباف ما ازین غم ها نمی نالیم ای جان...
بنادانان مگو سر حقایق که هر گوشی سخن را نیست لایق ولی گر فرصتی باشد توان گفت بگوش جان عذرا سر وامق سخن از توبه و تقوی رها کن ز مستی گو بسرمستان عاشق دلی باید که اندر راه معنی ز صفو...
متمادی شدست یوم فراق کیف احوال ایها العشاق درد ما را مگر دوایی نیست که تو بس فارغی و ما مشتاق دل ریشم ز دوست مرهم یافت مدعی ریش می کند ز نفاق عاشقان در وصال مستغرق بهوس نی ولی باست...
بآرزوی تو در خاک می روم در خاک بجست و جوی تو از خاک برجهم چالاک جهان بگشتم و آفاق را سفر کردم ندیده ام بجمال تو از سمک بسماک اگر دمی نظری جانب من اندازی گذر کنم بزمانی ز انجم و افل...
چه بود قصه لیلی درین نشیمن خاک چه بود حالت مجنون رند دامن چاک خدای داند احوال جنس موجودات الهی انت الهی و لا اله سواک شراب ناب ز جام جمال لیلی خورد زهی شراب مصفا زهی پیاله پاک جهان...
باده ارزان شد و زهاد خرابند و یباب ساقی از جام بلورین تو جان را دریاب می رود عمر براهی که نمی آید باز این دمی چند که باقیست بمی خانه شتاب باده ار دل شد و دل جان شد و جان جانان شد ا...
از فضل خدا چونکه رسیدم بسرای ای مطرب ازین رسیدن من بسرای ای شادی دلنوبت خود از سر گیر وی غم تو کهن گشته ای آخر بسرای
رندیم و عاشقیم و جهان سوز و جامه چاک با دولت غم تو ز فکر جهان چه باک بی باک می رود دل ما در ره فنا چون شوق غالبست چه اندیشه از هلاک جان مست حیرتست که حسنیست دلفریب دل غرق مستیست که...
ای زلف و رخت میگون ای دوست سلام علیک وی شیوه تو موزون ای دوست سلام علیک کارم همه موزون شد روی دل از آن سون شد بر روی تو مفتون شد ای دوست سلام علیک دریا همه هامون شد دلها همگی خون ش...
نور ولایت تویی شاه سلام علیک شمع هدایت تویی شاه سلام علیک معدن احسان تویی مظهر عرفان تویی کاشف قران تویی شاه سلام علیک جام مصفا تویی شاه معلا تویی مقصد اقصا تویی شاه سلام علیک صدر ...
در تو عجب مانده ام ای عشق شنگ نوری و ناری بگه صلح و جنگ از غم و فکر دو جهان رسته است عاشق دیوانه مست ملنگ عشق خدا پادشه راست گوست عشق ندارد صفت ریو و رنگ جرعه ای از جام محبت بنوش ب...
از شبستان ازل تا بامداد آب و گل با تو می بودست جانم بی تو کی بودست دل امر بس ناممکنست از عاشقی کردن حذر عشق سلطانیست حکمش برد و عالم مشتمل واعظا گر نکته ای از عشق میدانی بگوی رحم ک...
بلبل آشفته حال از سرمستی بنال موسم هجران گذشت نوبت وصلست و حال بلبل شوریده دل شور و شغب را بهل جلوه گلزار بین در گذر از قیل و قال گر همگی آتشی لیک بدو کی رسی پای تو اندر وحل عقل تو...
بیار ساقی عشاق جام مالامال هزار نعره مستان هزار بانگ تعال بیار ساقی از جامهای دوشینه که بی تو جان و دلم را ز تن گرفت ملال دلم که مست خرابست باده می جوید هزار جام پیاپی ز بادهای زلا...
خاطرم آشفته و جان در ملال رو بنما ای مه فرخنده فال بی تو عجب مضطربم روز و شب مرغ دلم چند زند پر و بال بلبل شوریده دل افغان مکن موسم هجران شد و آمد وصال وصل بفریاد دل من رسید یافتم ...
ما گنج قدیمیم درین دیر کهن سال ما را چه بود گر بشناسی بهمه حال ای خواجه سر سال شد و نوبت مستیست مستان خرابیم نه امسال چو هر سال معشوق چو جانست و ندانم که چه جانست هر جا که رود میرو...
مقررست و معین برای اهل کمال هزار بانگ تعالی هزار جام زلال ز فکر هر دو جهانم خلاص داد تمام شراب ناب الهی ز جام مالامال سؤال صوفی صافی ز عاشق و معشوق کلام زاهد خودبین همه خیال و محال...
چند ازین افسانهای خاک و آب در طلب داری رخ از دریا متاب چند گردی کوه و صحرا از هوس پیش هو آ انه حسن المآب چون حجاب خود تویی بگذر ز خود تا ببینی روی او را بی حجاب با تو چون گویم چه گ...