شمارهٔ ۴۶
ای سرو ریاض آشنایی که تویی وی شمع طراز روشنایی که تویی خواهی که غلط نیفتدت رندی کن وامانده کوی پارسایی که تویی

سید معینالدین علی پسر نصیر پسر هارون پسر ابوالقاسم حسینی قاسمی انواری تبریزی معروف به شاه قاسم انوار (زادهٔ ۷۵۷ هجری قمری در سراب، درگذشتهٔ ۸۳۷ هجری قمری در روستای لنگر تربت جام)، از شاعران ایرانی است. او از پیروان خاندان صفیالدین اردبیلی بود. معینالدین در شعر قاسمی یا قاسم تخلص میِکرد و یکی از پسران شیخ صفیالدین به اسم صدرالدین موسی به او لقب قاسمالأنوار را بخشید. قاسم بعدها شاگردی سید محمد میرمخدوم را که از مدینه به نیشابور آمده بود، نمود. سید قاسم بعد از آنکه مدتی در آذربایجان بود، به اشارت صدرالدین به گیلان رفت و بعد از چندی اقامت در گیلان و قزوین عازم خراسان شد و در نیشابور با اعتراض علما و اهل ظاهر روبرو شد و به هرات رفت و در آن شهر اقامت گزید. در این شهر عده زیادی به حلقه تربیت وی در آمدند و در خراسان شهرتی فراگیر یافت. در میان شاگردان و پیروان وی شماری از امیرزادگان دربار هرات نیز وجود داشتند. شهرت قاسم انوار در هرات و افزایش روزافزون پیروان او موجب هراس صاحب منصبان این دیار خاصه بایسنقر میرزا شد. تا آن که در سال ۸۳۰ در حجرهٔ احمد لر دیوان قاسم انوار یافت شد و به سبب تهمت ارتباط با احمد لر، قاتل شاهرخ تیموری، مجبور به ترک هرات شد. در این زمان سید قاسم در سمرقند سکونت گزید و سپس به خرگرد جام رفت. در جام، سید قاسم خانقاهی ترتیب داد و در همانجا در سن هشتاد سالگی درگذشت و در باغ خانقاهش در روستای لنگر تربت جام به خاک سپرده شد. امیرعلیشیر نوایی دستور داد بر قبر او بقعهای بسازند. وی همچنین به مردم و به صوفیان اجازه داد که از قبر قاسم انوار دیدن کنند.
ای سرو ریاض آشنایی که تویی وی شمع طراز روشنایی که تویی خواهی که غلط نیفتدت رندی کن وامانده کوی پارسایی که تویی
مست بودیم بگلبانگ تو هشیار شدیم خفته بودیم بآواز تو بیدار شدیم شوری از میکده عشق تو در جان افتاد فارغ از خرقه و سجاده و زنار شدیم همه گفتند که او عازم خمار شدست کف زنان رقص کنان بر...
اقبال عشق بود که ما مقبل آمدیم چون عشق رو بما شد مستقبل آمدیم قاموس بحر گفت خبر بر بتشنگان از ما که همچو موج بدین ساحل آمدیم تا ظن نباشدت که شبه شبه گوهرست مقبول از آن شدیم که بس ق...
ما در جهان کون برای تو آمدیم بهر تو آمدیم و برای تو آمدیم در تنگنای خاک بماندیم عمرها در تنگنای غم بفضای تو آمدیم چون کرکسان نشیمن ماخاک توده بود در ملک جان بفرهمای تو آمدیم ما باز...
این عنایت ازلی بود که ره پرسیدیم وین هدایت ابدی گشت که رویت دیدیم همچو بلبل ز غم روی تو گریان بودیم چون گل روی تو دیدیم چو گل خندیدیم بهوایی که نشانی ز تو یابیم مگر همچو پرگار بسر ...
در مسجد و در کعبه و بت خانه دویدیم هرجا که رسیدیم بجز یار ندیدیم عمری پس این پرده پندار بماندیم چون روی تو دیدیم ز پندار رهیدیم دیدار عزیز تو که آن مقصد اقصاست صد شکر که دیدیم و بم...
ما در طلب دوست فراوان بدویدیم بسیار دویدیم ولیکن نرسیدیم تا لمعه رخسار تو بر جان و دل افتاد از دولت دیدار تو بر عرش پریدیم ما روی تو دیدم درین دیر کهنسال المنة الله که نمردیم و بدی...
در دور رخت یک دل هشیار ندیدیم جز روی خوشت مشرق انوار ندیدیم بردیم ببازار جهان گرامی غیر از غم عشق تو خریدار ندیدیم مطلوب کسی نیست بغیر از تو درین راه وین طرفه که غیر تو طلب کار ندی...
در کعبه و بت خانه بجز یار ندیدیم در گنج رسیدیم ولی مار ندیدیم دیدیم درین دیر کهن سال دل افروز دیار بغیر از تو درین دار ندیدیم قرآن که درو نیست خلافی بحقیقت جز در نمط مختلف آثار ندی...
هزاران بحر در دردانه دیدیم درخت کون را در دانه دیدیم سحرگاهی بدان حضرت رسیدیم بر آن در حاجب و دربان ندیدیم حجابات جهان درهم شکستیم همه تقلید را افسانه دیدیم ظهور آفتاب طلعت دوست می...
جانا بجز از تو کس نداریم وز لطف تو بس امیدواریم ما بوی تو از ازل شنیدیم تا روز ابد در انتظاریم گویند بما شما چه قومید قومی که ازو بسر نداریم با عقل معاد آشناییم وز عقل معاش برکناری...
لن ترانی می رسد از طور موسی را جواب چون خطاب از دوست آید سر بنه گردن متاب گر ز حق ترسیده از فریاد یا ربی بزن تا دمادم بشنوی از حق خطاب مستطاب چنک می گوید اغثنی یا ودود از سوز عشق گ...
عمریست که سودای سر زلف تو داریم دیریست که از نرگس مستت بخماریم ما آب روانیم و تو دریای حیاتی جویای توایم از همه رو رو بتو داریم چون رو بتو داریم ز ما روی مگردان ما بنده روی تو بگو ...
غیر از تو کس دگر نداریم وز تو نفسی بسر نداریم ماییم و دلی بهر دو عالم جز کوی تو مستقر نداریم گویند که عشق عار و عیبست ما خود بجز این هنر نداریم با عقل معاد آشناییم این عقل معاش اگر...
ما در دل و جان آتش سودای تو داریم و اندر دو جهان عشق و تمنای تو داریم مستیم بحدی که سر از پای ندانیم شب تابسحر بانگ علالای تو داریم هرکس بجهان رو بمرادیست فاما ما در دو جهان ذوق تم...
ما عاشق و رند و پاکبازیم در قبله عشق در نمازیم در سوز بمانده ایم چون عود در چنگ غمیم تا چه سازیم تا ذره ای از وجود باقیست در بوته عشق می گدازیم ما را سگ کوی خویشتن خواند شاید که بد...
ماییم که چون باده گل رنگ بجوشیم گه باده بنوشیم و گهی باده فروشیم در صحبت عقل این دل بیچاره ملولست بنشین نفسی تا قدحی باده بنوشیم چون خرقه ما آلت عقل آمد و تزویر آلودگی خرقه بزنار ب...
با روی تو ز سبزه و گلزار فارغیم با چشم تو ز خانه خمار فارغیم جامی بیار ساقی و گردان کن از کرم کز جور دور گنبد دوار فارغیم ما را همین بسست که اندر طریق عشق بر یار عاشقیم و ز اغیار ف...
گرچه در طور شریعت همه مأمورانیم لیک در غور حقیقت همه ما میرانیم هست امیدی که بناگاه بمقصود رسیم که درین راه نرنجیم و نمی رنجانیم گرچه راه خطرست این و توکل کردیم مرکب جان بسرکوی بلا...
لب مگز عشوه مده باز که ما مستانیم گرچه مستیم ولی فن ترا می دانیم چند گویی ز کجا و چه نامی برگو بسر خواجه که ما نادره دورانیم بی تو ماندیم بتلخی همه ایام گذشت ما درین قصه عجب مانده ...
ما و این عشق دل افروز که جان در جانیم با خود از عشق چه گوییم که عین آنیم هر بلایی که فرستی بمن آن عین عطاست ما بلاهای ترا عین عطا می دانیم بوالحسن این چه سؤالیست که معشوق تو کیست ا...
ما نه امروزست کز عشق و ولا دم می زنیم سالها شد کین منادی را بعالم می زنیم آمدن ما را بدین عالم بگو معنیش چیست روح پاک آورده و بر خاک آدم می زنیم عشق او از حد گذشت و جان ما از عد گذ...
یار همسایه تو شد دریاب همه اینست خیر ما فی الباب هستی خود ببین و دوست ببین هم برین ختم گشت فصل خطاب یک زمانم مجال می باید قصه کهنه و شب مهتاب یار ما دربدر بما نزدیک وقت از دست می ر...
تو جان و دل مایی من وصف تو چون گویم بی چون و چرا گویم در وصف تو چون گویم گه در طلب عشقت می افتم و می خیزم گه از صفت حسنت می گریم و می مویم هر چند که بحرم من نه جوی و نه نهرم من من ...