شمارهٔ ۲
یارب این درد فراقا چه دوا شایه کدن خبر آشوم مگر تیغ و کفن در گردن می دل و جان به هجران تو گر همچین بو وادلی وای به دل وای به من وای به من واخوری باده گلگون به سعادت همه شو می همه ر...

سید معینالدین علی پسر نصیر پسر هارون پسر ابوالقاسم حسینی قاسمی انواری تبریزی معروف به شاه قاسم انوار (زادهٔ ۷۵۷ هجری قمری در سراب، درگذشتهٔ ۸۳۷ هجری قمری در روستای لنگر تربت جام)، از شاعران ایرانی است. او از پیروان خاندان صفیالدین اردبیلی بود. معینالدین در شعر قاسمی یا قاسم تخلص میِکرد و یکی از پسران شیخ صفیالدین به اسم صدرالدین موسی به او لقب قاسمالأنوار را بخشید. قاسم بعدها شاگردی سید محمد میرمخدوم را که از مدینه به نیشابور آمده بود، نمود. سید قاسم بعد از آنکه مدتی در آذربایجان بود، به اشارت صدرالدین به گیلان رفت و بعد از چندی اقامت در گیلان و قزوین عازم خراسان شد و در نیشابور با اعتراض علما و اهل ظاهر روبرو شد و به هرات رفت و در آن شهر اقامت گزید. در این شهر عده زیادی به حلقه تربیت وی در آمدند و در خراسان شهرتی فراگیر یافت. در میان شاگردان و پیروان وی شماری از امیرزادگان دربار هرات نیز وجود داشتند. شهرت قاسم انوار در هرات و افزایش روزافزون پیروان او موجب هراس صاحب منصبان این دیار خاصه بایسنقر میرزا شد. تا آن که در سال ۸۳۰ در حجرهٔ احمد لر دیوان قاسم انوار یافت شد و به سبب تهمت ارتباط با احمد لر، قاتل شاهرخ تیموری، مجبور به ترک هرات شد. در این زمان سید قاسم در سمرقند سکونت گزید و سپس به خرگرد جام رفت. در جام، سید قاسم خانقاهی ترتیب داد و در همانجا در سن هشتاد سالگی درگذشت و در باغ خانقاهش در روستای لنگر تربت جام به خاک سپرده شد. امیرعلیشیر نوایی دستور داد بر قبر او بقعهای بسازند. وی همچنین به مردم و به صوفیان اجازه داد که از قبر قاسم انوار دیدن کنند.
یارب این درد فراقا چه دوا شایه کدن خبر آشوم مگر تیغ و کفن در گردن می دل و جان به هجران تو گر همچین بو وادلی وای به دل وای به من وای به من واخوری باده گلگون به سعادت همه شو می همه ر...
گریبان می درم هردم که دامان درمکش از ما که ما مشتاق دیداریم و رند و عاشق و شیدا به چشم مست میگونت بگو ای ترک یغمایی که آخر چیست مقصودت ز چندین غارت دل ها ازان خورشید رخسارت سواد زل...
عقل کل نفس کل طبیعت کل بعد از آن جوهر معانی دان جسم کل شکل عرش کرسی و پس نه فلک شد بامر حق گردان فلک اطلسست اول او آخرینش قمر ببین و عیان پس از آن کره اثیر و هوا بعد از آن آب و خاک...
ای ساعد لطف شاه از روح تو باز محبوب خداطایر عالی پرواز با پیل چه نسبتتکه شاهان جهان بر خاک درت پیاده بر نطع نیاز
هرکجا در دو جهان عاشق روشن راییست در سودای دلش از غم او سوداییست عقل گوید که بروشیوه عشاق مورز این سخن گرنه چنین است ولی هم راییست هرکه او نفس بد اندیشه خود را فرسود در ره عشق ملک ...
مرا با روی تو پیوسته روییست زیانی نی که از وجه نکوییست هوس دارم که در پایت بمیرم بعالم هر کسی را آرزوییست ز شوق چشم میگونش خرابیم شراب ما نه از جام و سبوییست بجست و جوی او دل خستگا...
باغبانا به جهان تخم نکو باید کاشت هم از آن جنس که می کاری بر باید داشت در ره درد و غمش خوار صفت می گردیم دید و دانست ولی قصه ما سهل انگاشت همه در گوشه هجران متواری بودیم شوق عشاق ر...
باز شوری بمحلت زد ازین کو بگذشت سوک ما سورشد امروز کزین سو بگذشت برگذشت ازمن بیدل جگرم خون شد و باز قطره ام قطره بچشم آمد و از رو بگذشت دیر شد منتظران را که ببینند آن روی دیر دیر آ...
در شرح آن جمال بیان ها ز حد گذشت در حسن یار حیرت جان ها ز حد گذشت در نقطه دهان تو کان سر نازکست کس را نشد یقین و گمان ها ز حد گذشت نادیده یار را به تصور حکایتی افتاد در زبان و زیان...
دردم ز اشتیاق تو ز اندازه در گذشت از پا در اوفتادم و آبم ز سر گذشت هر دل که با وفای تو رفت از جهان برون جان بخش و مشکبو چو نسیم سحر گذشت بر طور عشق روی تو هر کس که بار یافت موسی صف...
چشم سرمست تو ما را بستم کاری کشت دید صد زاری ما را و بصد زاری کشت سرخ شد چهره زردم ز سرشک گلگون که مرا یار بدان چهره گلناری کشت بارها ناز توام کشت و عجب می دارم زان شکر خنده شیرین ...
ناگهان در تاخت عشقت ملک جان یغما گرفت آتش سودای عشقت در دل شیدا گرفت در بلا افتاده بوداین دلکه فکرپست داشت چون ببالا رفت همت کاراوبالا گرفت عقل وصفی کرداز اوصاف عشق چاره ساز عشق در...
ذکر جمیل یار جهان را فرو گرفت عالم گرفت لیک بوجه نکو گرفت جان نکته ای شنیداز آن حسن بر کمال سوزی زدل برآمد و شوری درو گرفت فارغ شد از سلامت و راه فنا گزید هر دل که با ملامت عشق تو ...
هرگز هوای وصل تو از جان ما نرفت سودای سلطنت ز سر این گدا نرفت یک شب نشد که از غم عشقت ز چشم و دل سیلابها نیامد و فریادها نرفت قلبی که نقد دولت دردترا نجست مس پاره ایست کز طلب کیمیا...
نون گفت و قلم گفت تقدس و تعالا اجمال ز تفصیل مبرهن شد و پیدا تفصیل چه باشد گذر قطره بهامون اجمال چه باشد صفت قطره بدریا با قطره خطابی که ز تفصیل برون شو با بحر عتابی که ز اجمال برو...
هله ای مردم مکاره پرتلبیسو لعنة الله علیکم و علی ابلیسو چند در سیرت مردان خدا طعنه زنید قاس فی آدم ابلیس و انتم قیسو
ای رفته به پای خود به جایی که مپرس وز دست خودی تو در بلایی که مپرس از مس وجود خود دمی بیرون آی تا راه بری به کیمیایی که مپرس
جان ببوی وصل یار از کعبه تا بتخانه رفت دل بیاد چشم او در کنج هر میخانه رفت زاهدادر دور چشم مست یار از باده گوی دور ساقی باد باقی نوبت افسانه رفت سرخ شد گل درچمن چون خون بلبل را بری...
دیدمش دوش که سرمست و خرامان می رفت جام بر کف طرف مجلس مستان می رفت باده در دست و غزل خوان و عجب عربده جوی از نهان خانه واجب سوی امکان می رفت سخن از روی دل افروز به مردم می گفت قصه ...
اسرار تو با خاطر هشیار توان گفت این گنج نه گنجیست گه با مار توان گفت در غار جهان عاشق یاریم و نزاریم در غار جهان قصه آن یار توان گفت پیدای او پیدا در وجه خفا نیست سرش بنهان خانه اس...
با عشق ز تسبیح و مصلا نتوان گفت جز باده گل رنگ مصفا نتوان گفت آنجا که کند عشق خداغارت دلها جز ذکر تقدس و تعالا نتوان گفت ای جانخبرت نیست ز عالی بحقیقت باتو سخن از عالم اعلا نتوان گ...
در حسن و جمالی که تو داری چه توان گفت سروی صنمی لاله عذاری چه توان گفت بر صفحه دل ای دل وجان از غم وشادی نقشی که نگاری چو نگاری چه توان گفت خود را سگ کوی تو شمردیم و تو ما را گر از...
بحق صحبت دیرین مرا مران بخجالت بآستین ملامت ز آستان کمالت دلم بغیر جناب تو هیچ جای ندارد بحق شام فراقت بحق صبح وصالت بخود نیامدم ای جان بقرب حضرت جانان مرا بحسن دلال تو عشق کرد دلا...
ای رهنمای ملک معانی چه گویمت دردین حق مساعد جانی چه گویمت هر زنده دل که نام تو بشنید زنده شد سلطان شهر زنده دلانی چه گویمت من وصف گفتنت نتوانم بهیچ حال چون پادشاه ملک عیانی چه گویم...