شماره ۲۶ - مناجات نامه
الهی به مستان جام شهود به عقل آفرینان بزم وجود به ساغرکشان شراب ازل به میخوارگان می لم یزل به آنانکه بی باده مست آمدند ننوشیده می می پرست آمدند به سوز دل سوزناکان عشق به آلودگی های...

میرزا حبیب الله شهیدی (زاده ۱۲۲۸ خورشیدی، ۱۲۶۶ هجری قمری در مشهد - درگذشته ۱۲۸۷ خورشیدی، ۱۳۲۷ هجری قمری) (در بعضی منابع نام او را میرزا حبیب الله مجتهد رضوی یا حسینی هم نوشتهاند) متخلص به «حبیب» و معروف به «حبیب خراسانی» شاعر، عارف و مجتهد شیعی دورهٔ قاجاریه بودهاست (در خراسان با عنوان «آقا» شناخته میشده). پدرش میرزا محمدهاشم مجتهد (متوفی ۱۲۶۹) نوهٔ میرزا مهدی مجتهد معروف به شهید رابع بود. میرزا محمدمهدی، در ۱۲۱۸ق به فرمان نادر میرزا (متوفی ۱۲۱۸) پسر شاهرخ میرزا افشار که مشهد را تصرف کرده بود به شهادت رسید. به همین سبب فرزندان و نوادگان میرزامهدی به «شهیدی» معروف شدهاند. نسب او از طریق میرزا محمدمهدی به شاه نعمتالله ولی میرسد. وی افزون بر کسب علوم دینی و فراگیری زبان فرانسه و عربی، به مقامات عالی عرفانی و معنوی دست یافت. در تزکیهٔ نفس و تهذیب اخلاق و کردار نیکو، سر مشق اهل روزگار بود و ذوق شعری و استعداد درخشانی داشت. میرزا حبیب در حدود سالهای ۱۳۱۵ق تا ۱۳۱۶ در بحرآباد با عارفی به نام سید ابوالقاسم درگزی (درگذشت ۱۳۱۹ق) دیدار کرد. پس از این آشنایی، او مسئولیت امور شرعی را رها کرد و به جز مواقعی خاص که برای موعظهٔ مردم به مشهد میآمد، کنج عزلت گزید و حدود ۱۰ سال در روستاهای اطراف مشهد بهخصوص روستای کَنگ به عبادت، ریاضت و تفکر مشغول شد. با ظهور انقلاب مشروطه، طرفداران مشروطه در خراسان از وی خواستند که فتوایی در وجوب مشروطه امضا کند. حبیب هم با بیان اینکه سالهاست از فتوا و امضا دست کشیده، حکم صریحی در این مورد نداد و فقط خانهٔ خود را در اختیار انجمن ایالتی مشروطه قرار داد تا به امور مردم در آنجا رسیدگی شود. مرگ ناگهانی حبیب در سال ۱۳۲۷ قمری در بحرآباد و سلسله حوادثی که پیش از درگذشتش رخ داد، سبب شد که در بین نزدیکانش این گمان تقویت شود که مشروطهخواهان از بیم آن که وی در خارج از ایران فتوایی علیه آنان صادر کند، او را مسموم کردهاند. او در دوران حیات خویش توجه ویژهای به پیراستن فرهنگ شیعی از خرافات داشت و مردم را از خرافات و برخی آیینها نظیر شبیهسازی صحرای کربلا منع میکرد. مزار حبیب خراسانی در حرم امام رضا (ع) است. دیوان اشعار وی به همت «علی حبیب» در سال ۱۳۳۵ شمسی در تهران منتشر شده است.
الهی به مستان جام شهود به عقل آفرینان بزم وجود به ساغرکشان شراب ازل به میخوارگان می لم یزل به آنانکه بی باده مست آمدند ننوشیده می می پرست آمدند به سوز دل سوزناکان عشق به آلودگی های...
دوش من مستانه خوابی دیده ام در دل شب آفتابی دیده ام عکس روی آفتاب چرخ را دوش در جام شرابی دیده ام زانکه میفرمود جور بی حساب باز لطف بی حسابی دیده ام دفتری کردند حسن وعشق را من از آ...
باد صبا نکهت جان میدهد مژده ز اسرار نهان میدهد از دم پیراست مگر این نسیم کو نفس بخت جوان میدهد نفحه عیسی است که در مرغ گل جان و دل و روح روان میدهد نسیه زاهد که دروغ است ولاف پیر م...
ساقی بزم مجلس آرا شد می گلگون ز خم بمینا شد نرگس دوست میفروش آمد لعل دلدار باده پیما شد می که در شیشه بود پرده نشین در قدح بی حجاب پیدا شد پرده شرم را درید شراب راز دل از زبان هوید...
بسته دام رنج و عنایم خسته درد فقر و فنایم سفته دست کرب و بلایم خشک شاخی نه بر نی نوایم چیستم کیستم از کجایم ناتوانی ز ره باز مانده بنده ای خواجه از پیش رانده دیو و غولم سوی خویش خو...
به گیتی بهتر از دانشوری نیست به جز دانش به گیتی مهتری نیست سری سخت و دلی ستوار باید که کار دین و دانش سرسری نیست ز دانشور سخن باور توان کرد که نادان هر چه گوید باوری نیست به نادان ...
بالله که یکی از خود بخودآ بگذر ز خودی بنگر بخدا جز ما و تویی کی بوده دویی از قول الست تا حرف بلی من جز توکیم من جز تو نیم تو صوت ندا من رجع صدا با خویشتنم بی خویشتنم هم با تو منم ه...
ای جان و سر حبیب و ایمان حبیب ای درد دل حبیب و درمان حبیب تو جان همه عالمی آزرده مباش اندوه تن تو باد بر جان حبیب
ای تو مسما و هر دو گیتی اسما بادا اسما همه فدای مسما نعت تو از ما تنزه است و تقدس مدح تو از خود تبارک است و تعالی ذره چه داند حدیث طلعت خورشید پشه چه داند رموز خلقت عنقا پرتوی از ن...
روز و شب در حسرت و اندوه تیماری چرا وز غم و فکر ریاست سخت بیماری چرا روز و شب در فکر گرد آوردن خیل مرید همچنین دلخسته و رنجوری و زاری چرا چون مسلمانی بمعنی عین بی آزاری است شیخ الا...
دیشب صنمی وعده بازارم کرد در بند دو زلف خود گرفتارم کرد سیگار بدست شاد و خندان بگذشت دلسوخته چون کاغذ سیگارم کرد
ای بسته رخت و عزم سفر کرده زین دیار یک کاروان دل پی او گشته رهسپار او همچون مهر کرده غروب و ستاره وار ما را سپید در ره او چشم انتظار گر نیست آفتاب فلک پوی از چه روی بر پشت چرخ گشته...
شکسته زلف بتی مست در سرای من است که روی دلکش او باغ دل گشای من است فرشته خوی و پری روی و آدمی رفتار به جای من مگر او رحمت خدای من است منم غلامش و خود را غلام من خواند چه نادر است ک...
تو را مسجد مرا میخانه ای شیخ تو را سبحه مرا پیمانه ای شیخ تو را ورد سحرگاهی و ما را همه شب ناله مستانه ای شیخ زنخ کم زن که در گوش من آید همه افسون تو افسانه ای شیخ مکن عیب من از وی...
قدم بگذار و از ما بگذر ای شیخ تکاپو کن بکار دیگر ای شیخ تو دستاری گران داری و ما را گرانی میکند بر تن سر ای شیخ گدایانی خمش بی عقل و بی هش مجو چندان بما شور و شر ای شیخ مکن با ما ح...
روز بحث از رساله دارد شیخ شب حدیث از غساله دارد شیخ بیمریدی و نامرادی را همه شب آه و ناله دارد شیخ مال اوقاف و حق ایتام است هر چه قبض و حواله دارد شیخ کین چنیدن هزار ساله چرا با شر...
بکوی میفروشم بار دادند رهم سوی در خمار دادند در میخانه بر رویم گشودند بدستم ساغری سرشار دادند بیک ساغر شب دوشم رهایی ز بار خرقه و دستار دادند هزاران بار از دوشم نهادند پس آنگه ره ب...
شیخ است و حلقه بر در خمار میزند دست طلب بحلقه زنار میزند این خرقه پوش صومعه را تا چه روی داد کاتش بجان خرقه و دستار میزند خلوت نشین شهر که از خانقه گریخت مستانه نعره بر سر بازار می...
بخت اگر یاری کند دلدار دلداری کند نوبت گلشن رسد گلزار گلزاری کند سهل باشد محنت از جور رقیب و دور چرخ شاخ گلبن گل بر آرد خارا گر خاری کند بزم عشرت گرم گردد خون تاک آید بجوش باده سرم...
دو چشم مست تو کز خواب ناز برخیزد هزار فتنه ز چین و طراز بر خیزد کسی بطره کوتاه تو نیارد چنگ مگر که از سر عمر دراز برخیزد هر آنکه جان و سر اندر سر هوای تو کرد ز خیل دلشدگان سر فراز ...
دیشب مغی از خانه خمار برآمد با ساغر و پیمانه سرشار برآمد با زلف پریشان بدل باده فروشان چنگی زد و این نغمه اش از تار برآمد آمد مه خرداد و گل از خار بر آمد کام دل یاران ز لب یار بر آ...
نام مه گل را مه خرداد نهادند و این نام در آیین مه آباد نهادند آباد بر آیین مه آباد که از داد خمخانه در این فصل و مه آباد نهادند بی شایبه از طینت پاکان جهان بود خشتی که از او خمکده ...
زاهدی از صومعه بیزار شد نیمه شبان بر در خمار شد جام می از شاهد مستان گرفت مست شد و بر سر بازار شد رشته تسبیح فتادش ز دست دام دلش حلقه زنار شد از تن و سر خرفه و دستار را کرد بیک سوی...
باغ چون مسند سلیمان شد سبزه چون خط سبز جانان شد برد اطراف بود درد شجر از نسیم بهار درمان شد نفحه باد روح حیوانی چشمه آب آب حیوان شد جسم گلشن یحشر کافر بود روز بعث آمد و مسلمان شد ک...