شمارهٔ ۷۹۱
زند بر خرمن شادی و غم برق جمال تو نباشد عشق را کاری به هجران و وصال تو قدح پیمای دیدارم نه خون است اینکه می بارم می آلود است جام دیده ام از رنگ آل تو چه فیض است این تعالی الله که د
۹۱۲ شعر از حزین لاهیجی
زند بر خرمن شادی و غم برق جمال تو نباشد عشق را کاری به هجران و وصال تو قدح پیمای دیدارم نه خون است اینکه می بارم می آلود است جام دیده ام از رنگ آل تو چه فیض است این تعالی الله که د
هله من جان جهانم تنه ناها یاهو مظهر آیت شانم تنه ناها یاهو سرو دلجوی تو تا دیده ام ای نخل مراد همه در رقص روانم تنه ناها یاهو چون تو را می نگرم جمله تو را می نگرم همه بینم همه دانم
کسی داند که هر بیتش به دیوان می زند پهلو که این مطلع به آن حسن به سامان می زند پهلو شب هجران سفید از گریه شد گر دیده خندانم که چشم من به صبح پاکدامان می زند پهلو خسک در دیده از محر
در ملک جسم روشنی جان به نیم جو آیینه در ولایت کوران به نیمجو عالم به دستگاه قناعت نمی رسد در چشم مور ملک سلیمان به نیم جو در دیده ای که جلوه کند کبریای عشق این طمطراق عالم امکان به
من در میان نبودم دل بود و یار هر دو از بیخودی به شکرم وز روزگار هر دو گر پرده سنج عشقی بگشای گوش و بشنو گویند یک اناالحق منصور و دار هر دو جرم نکرده ما تا کی عتاب دارد یکسو کنیم اک