شمارهٔ ۲۵۶
با تو خواهم شرح غم های دل محزون کنم لیک از خوی تو می ترسم ندانم چون کنم چند دارم در فراقش حالت نزع روان کاشکی یکبارگی جان را ز تن بیرون کنم من به این دل بس نمی آیم ندانم چاره چیست ...

بدرالدین هلالی استرآبادی از بزرگترین شاعران اواخر قرن نهم و اوایل قرن دهم بوده است که اصالتاً از ترکان جغتایی است. او در هرات متولد شده است و از ملازمان امیر علیشیر نوایی بوده است. شهرت او در غزل است و مثنویهای شاه و درویش (شاه و گدا)، صفاتالعاشقین و لیلی و مجنون او نیز معروف است. امیر عبیدالله خان ازبک او را به جهت کینهٔ شخصی به تشیع متهم کرد و به قتل رسانید (این که او به راستی شیعه بوده یا نه را از روی اشعارش نمیتوان استخراج کرد چرا که وی در آثارش گاه از خلفای راشدین و گاه از ائمهٔ شیعه نام برده و چنان مینماید که به مقتضای زمان به این سو و آن سو متمایل میشده است). مشهور است که سیفالله نامی در قتل او ساعی بود و از این جهت سال مرگ وی را به ابجد با عبارت «سیفالله کشت» (معادل ۹۳۶ هجری قمری) ضبط کردهاند. آثار هلالی جغتایی در گنجور به همت دوست گرامی آقای علی پیسپار و با استفاده از نسخهٔ تصحیح شده توسط شادروان سعید نفیسی در دسترس قرار گرفته است.
با تو خواهم شرح غم های دل محزون کنم لیک از خوی تو می ترسم ندانم چون کنم چند دارم در فراقش حالت نزع روان کاشکی یکبارگی جان را ز تن بیرون کنم من به این دل بس نمی آیم ندانم چاره چیست ...
دل را ز چاک سینه توانم برون کنم غم را ز دل برون نتوان کرد چون کنم خواهم ز دل برون کنم این درد را ولی در جان درون شود اگر از دل برون کنم هر محنت از تو موجب چندین محبتست محنت زیاده ک...
آهم شنید و رنجه شد آن ماه چون کنم دیگر نماند جای نفس آه چون کنم طفلست و شوخ و بی خبر از درد عاشقی او را ز حال خویشتن آگاه چون کنم خواهم گهی بخاطر او بگذرم ولی سنگین دلست در دل او ر...
ای تو آرام دل و جان از تو دوری چون کنم گرفتد دوری معاذالله صبوری چون کنم از تو دوری بی ضرورت نیست ممکن آه اگر قصه ای پیش آید و افتد ضروری چون کنم محنت هجران کشم یا تلخی هجران چشم ی...
گه نمک ریزد بخم گه بشکند پیمانه را محتسب تا چند در شور آورد می خانه را هر کجا شبها ز سوز خویش گفتم شمه ای شمع را بگداختم آتش زدم پروانه را قصه پنهان ما افسانه شد این هم خوشست پیش ا...
گر جفایی رفت از جانان جدایی چون کنم من سگ آن آستانم بی وفایی چون کنم بعد عمری آشنا گشتی بصد خون جگر باز اگر بیگانه گردی آشنایی چون کنم رفتی و در محنت جان کندنم انداختی گر بیایی زند...
جان من جان و دل خویش نثار تو کنم بود و نابود همه در سر کار تو کنم تا دگر دور نیفتد ز رخت مردم چشم خواهمش بر کنم و خال عذار تو کنم همچو سگ با تو سراسیمه ام ای طرفه غزال می روم در هو...
بهار میرسد اما بهار را چه کنم چو نیست گلرخ من لاله زار را چه کنم باختیار توانم که راز نگشایم فغان و ناله بی اختیار را چه کنم اگر چه روی تو خورشیدوار جلوه نماست سیاه رویی شبهای تار ...
دلم بآرزوی جان نمیرسد چه کنم بجان رسید و بجانان نمیرسد چه کنم من ضعیف برآنم که پیرهن بدرم چو دست من بگریبان نمیرسد چه کنم وصال یار محال و من از فراق ملول چو این نمیرود و آن نمیرسد ...
دوستان عاشقم و عاشق زارم چه کنم چاره صبرست ولی صبر ندارم چه کنم ریخت خون جگر از گوشه چشمم بکنار و آن جگر گوشه نیامد بکنارم چه کنم ای طبیب این همه زحمت مکش و رنج مبر زار میمیرم اگر ...
یار بی رحم و من از درد بجانم چه کنم من چنین یار چنان آه ندانم چه کنم میروم گریه کنان نعره زنان سینه کنان مست و دیوانه و رسوای جهانم چه کنم بی تو امروز بصد حسرت و غم زیسته ام آه اگر...
دلم ز دست شد از دست دل چه چاره کنم اگر بدست من افتد هزار پاره کنم خوشست بزم تو لیکن کجاست طاقت آن که در میان رقیبان ترا نظاره کنم مگو کناره کن از من که جان ز کف ندهی تو در میانه جا...
آنکه از درد دل خود بفغانست منم وانکه از زندگی خویش بجانست منم آنکه هر روز دل از مهر بتان بردارد چون شود روز دگر باز همانست منم آنکه در حسن کنون شهره شهرست تویی وانکه در عشق تو رسوا...
کدام صبح سعادت بود مبارک ازینم که در برابرت آیم صباح روی تو بینم زهی مراد که عاشق هلاک روی تو گردد مراد من همه اینست من هلاک همینم گهی که سر بنهم بر زمین بپیش سگانت چنان خوشم که مگ...
چه حالست این که هر گه در جمالت یک نظر بینم شوم بی هوش و نتوانم که یک بار دگر بینم ز هجرت تیره تر شد روزم از شب لیک می خواهم که هر روزی ترا از روز دیگر خوب تر بینم تو مست باده نازی ...
ای شوخ مکش عاشق خونین جگری را شوخی مکن انگار که کشتی دگری را خواهی که ز هر سو نظری سوی تو باشد زنهار مرنجان دل صاحب نظری را زین پیر فلک هیچ کسی یاد ندارد ای تازه جوان همچو تو زیبا ...
تا کی به درت آیم و دیدار نبینم صد بار تو را جویم و یک بار نبینم گویا حرم کوی تو کعبه است و در آن جا هر چند روم جز در و دیوار نبینم دانی که مرا بزمگه عیش کدامست جایی که تو را بینم و...
از پی آن دلبر شیرین شمایل می روم دل پی او رفت و من هم از پی دل می روم می روم نزدیک آن قصاب و گو خونم بریز من هلاک قتل خویشم سوی قاتل می روم گر زند تیغ از سر کویش نخواهم رفت لیک چند...
عید شد بخرام تا مدهوش و حیرانت شوم خنجر عاشق کشی برکش که قربانت شوم قتل عاشق را مناسب نیست شمشیر اجل سوی من بین تا هلاک تیر مژگانت شوم شد تن خاکی غبار و بر سر راهت نشست عزم جولان ک...
جلوه های قد دلجوی ترا بنده شوم نازکی های گل روی ترا بنده شوم بنده را با سر هر موی تو مهر دگرست بر سرت گردم و هر موی ترا بنده شوم غیر ازین چاره ندارم پی دخل کویت که غلامان سر کوی تر...
من سگ یارم و آن نیست که بیگانه شوم لیک می ترسم از آن روز که دیوانه شوم ای فلک شمع شب افروز مرا سوی من آر تا بگرد سر او گردم و پروانه شوم من همان روز که افسون تو دیدم گفتم که ببیدار...
چنان از پا فگند امروزم آن رفتار و قامت هم که فردا برنخیزم بلکه فردای قیامت هم رقیبان را از آن لب آب خضرست و دم عیسی مرا پیوسته آه حسرت و اشک ندامت هم اگر من مردم از سنگ ملامت بر سر...
ای که از خوبان مراد ما تویی مقصود هم چون تویی هرگز نبودست و نخواهد بود هم تا به سودای تو افتادیم در بازار عشق از زیان هر دو عالم فارغیم از سود هم بس که بخت بد مرا سرگشته دارد چون ف...
نقد جان را در بهای زلف جانان می دهم عاشقم وز بهر سودای چنین جان می دهم ای که از حال من آشفته می پرسی مپرس کز پریشانی خبرهای پریشان می دهم پیش آن لب زار می میرم زهی حسرت که من تشنه ...