شمارهٔ ۳۶۴
دردا که باز ما را دردی عجب رسیده هم دل ز دست رفته هم جان بلب رسیده آن ماهرو که با من شبها بروز کردی رفتست و در فراقش روزم بشب رسیده کی باشد آنکه بینم از دولت وصالش اندوه و درد رفته...

بدرالدین هلالی استرآبادی از بزرگترین شاعران اواخر قرن نهم و اوایل قرن دهم بوده است که اصالتاً از ترکان جغتایی است. او در هرات متولد شده است و از ملازمان امیر علیشیر نوایی بوده است. شهرت او در غزل است و مثنویهای شاه و درویش (شاه و گدا)، صفاتالعاشقین و لیلی و مجنون او نیز معروف است. امیر عبیدالله خان ازبک او را به جهت کینهٔ شخصی به تشیع متهم کرد و به قتل رسانید (این که او به راستی شیعه بوده یا نه را از روی اشعارش نمیتوان استخراج کرد چرا که وی در آثارش گاه از خلفای راشدین و گاه از ائمهٔ شیعه نام برده و چنان مینماید که به مقتضای زمان به این سو و آن سو متمایل میشده است). مشهور است که سیفالله نامی در قتل او ساعی بود و از این جهت سال مرگ وی را به ابجد با عبارت «سیفالله کشت» (معادل ۹۳۶ هجری قمری) ضبط کردهاند. آثار هلالی جغتایی در گنجور به همت دوست گرامی آقای علی پیسپار و با استفاده از نسخهٔ تصحیح شده توسط شادروان سعید نفیسی در دسترس قرار گرفته است.
دردا که باز ما را دردی عجب رسیده هم دل ز دست رفته هم جان بلب رسیده آن ماهرو که با من شبها بروز کردی رفتست و در فراقش روزم بشب رسیده کی باشد آنکه بینم از دولت وصالش اندوه و درد رفته...
خطت که رقم بر ورق لاله کشیده بر گرد گل از عنبر تر هاله کشیده سالیست شب هجر تو و عاشق مسکین هر روز ز تو محنت صد ساله کشیده زان لب که گزیدی ز سر ناز بدندان چون برگ گل آزردگی ژاله کشی...
به کجا روم ز دردت چه دوا کنم چه چاره که هزار باره خون شد جگر هزار پاره منم و ز عشق دردی که اگر به کوه گویم به خدا که نرم گردد دل سخت سنگ خاره به دو دیده کی توانم که رخ تو سیر بینم ...
ترا که جان منی ساخت ناتوان روزه ندانم از چه سبب شد بلای جان روزه زکوة حسن بنه سوی ما و روزه منه که این زکوة بسی بهترست از آن روزه زبان و کام ترا روزه بی حلاوت ساخت نداشت شرمی از آن...
گر نیست جام گلگون خوش نیست دور لاله بی می چه نشأیه خیزد از دیدن پیاله من نوح روزگارم از گریه غرق توفان کو همدمی که گویم درد هزار ساله تا کی بناز و شوخی لب را گزی بدندان گل برگ نازک...
تا چند بهر کشتن ما جور و کین همه ما کشته میشویم چه حاجت باین همه رحمی که از جفای تو رفتند عاشقان دل خسته و شکسته و اندوهگین همه تو قبله مرادی و خوبان ز انفعال دارند پیش روی تو سر ب...
گل رویت عرق کرد از می ناب ز شبنم تازه شد گل برگ سیراب بناز آن چشم را از خواب مگشای همان بهتر که باشد فتنه در خواب تعالی الله چه حسنست اینکه هر روز دهد سر پنجه خورشید را تاب ز پا اف...
زین پیش لطف بود و کنون جور و کین همه اول چه بود آن همه آخر چه این همه خوبان ز اهل درد شما را چه آگهی ایشان نیازمند و شما نازنین همه غمهای دوست اندک و بسیار هر چه هست بادا نصیب این ...
با تو هر ساعت مرا عرض نیازست این همه من نمی دانم ترا با من چه نازست این همه خنده ات جانست و لب جان بخش و خطت جانفزا مایه جمعیت و عمر درازست این همه خواب از چشم و دلم از دست دوست از...
ای تیر غمت را دل عشاق نشانه خلقی به تو مشغول و تو غایب ز میانه گه معتکف دیرم و گه ساکن مسجد یعنی که ترا می طلبم خانه به خانه هر کس به زبانی صفت مدح تو گوید مطرب به سرود نی و بلبل ب...
دوش پیمانه تهی آمدم از می خانه کاشکی پر شود امروز مرا پیمانه بعد مردن اگر از قالب من خشت زنند آیم و باز شوم خشت در می خانه خواستم کین دل سودا زده عاقل گردد وه که عاقل نشد و ساخت مر...
بی جهت با ما چرا آهنگ غوغا کرده ای غالبا امروز قصد کشتن ما کرده ای گاه چون شیر و شکر گاهی چو آب و آتشی من نمی دانم چه خویست این که پیدا کرده ای گر مسیحا مرده ای را زنده می کرد از د...
ای که به خون مردمان چشم سیاه کرده ای کشته شدست عالمی تا تو نگاه کرده ای دست به رخ نهاده ای بهر حجاب از حیا پنجه آفتاب را برقع ماه کرده ای پادشهی و ملک دل هست خراب ظلم تو زان که بلا...
کشیده ای می و بالای منظر آمده ای تو آفتابی و امروز خوش برآمده ای چو گل به روی عرق کرده می رسی از راه بیا بیا که عجب تازه و تر آمده ای بیا که خیزم و از شوق در برت گیرم که نخل باغ جه...
ای آنکه در نصیحت ما لب گشوده ای معلوم می شود که تو عاشق نبوده ای هر طعنه ای که بر دل آزرده کرده ای بر زخم ما جراحت دیگر فزوده ای گفتی اگر دل تو ربودم به صبر کوش صبری که بود پیشتر ا...
امشب تو باز چشم و چراغ که بوده ای جانم بسوخت مرهم داغ که بوده ای ای باغ نوشکفته کجا رفته ای چو ابر ای سرو نورسیده به باغ که بوده ای من چون چراغ چشم به راه تو داشتم ای نور هردو دیده...
چون گویمت که در دل ویران من درآی بشکاف سینه من و در جان من درآی هر شب منم فتاده ز هجران بگوشه ای آخر شبی بگوشه هجران من درآی رفتی ببزم عیش رقیبان هزار بار یک بار هم بکلبه احزان من ...
شب هجرست و مرگ خویش خواهم از خدا امشب اجل روزی چو سویم خواهد آمد گو بیا امشب چنین دردی که من دارم نخواهم زیست تا فردا بیا بنشین که جان خواهم سپرد امروز یا امشب دل و جانی که بود آوا...
مست با رخسار آتشناک بیرون تاختی جلوه ای کردی و آتش در جهان انداختی چون نمی پرداختی آخر بفکر کار ما کاشکی اول بحال ما نمی پرداختی بی نوا گشتم بکویت چون گدایان سالها وه که یک بارم بس...
من نگویم که وفا یار مرا بایستی اندکی صبر دل زار مرا بایستی زین همه خواب که بخت سیه من دارد اندکی دیده بیدار مرا بایستی هر کجا شیوه دلجویی و احسان دیدم غیرتم کشت که دلدار مرا بایستی...
ز من بیگانه شد بیگانه با اغیار بایستی چرا با دیگران یارست با من یار بایستی در آن کو رفتم و از دیدنش محروم برگشتم بهشتی آن چنان را دولت دیدار بایستی چه نازست این که هرگز در نیاز ما ...
ماه من روی تو خوبست و چنین بایستی لیک خویت قدری بهتر ازین بایستی حیف باشد که رسد خاک بآن دامن پاک آسمان وقت خرام تو زمین بایستی چین در ابروی تو در صحبت احباب خطاست پیش اغیار در ابر...
ای ز بهار تازه تر تازه بهار کیستی وه چه نگار طرفه ای طرفه نگار کیستی هست رخ تو ماه نو کوکبه تو شاه حسن ماه کدام کشوری شاه دیار کیستی لاله و سرو این چمن منفعلند پیش تو سرو کدام گلشن...
گفتی بگو که بنده فرمان کیستی ما بنده توایم تو سلطان کیستی جان میدهد ز بهر تو خلقی بهر طرف آیا ازین میانه تو جانان کیستی ای گنج حسن با تو چه حاجت بیان شوق هم خود بگو که در دل ویران ...