شمارهٔ ۷
گه گهم خوانی و گویی که چه حالست ترا حال من حال سگان این چه سؤالست ترا می کنم یاد تو و میروم از حال بحال من باین حال و نپرسی که چه حالست ترا سالها شد که خیال کمرت می بندم هرگزم هیچ ...

بدرالدین هلالی استرآبادی از بزرگترین شاعران اواخر قرن نهم و اوایل قرن دهم بوده است که اصالتاً از ترکان جغتایی است. او در هرات متولد شده است و از ملازمان امیر علیشیر نوایی بوده است. شهرت او در غزل است و مثنویهای شاه و درویش (شاه و گدا)، صفاتالعاشقین و لیلی و مجنون او نیز معروف است. امیر عبیدالله خان ازبک او را به جهت کینهٔ شخصی به تشیع متهم کرد و به قتل رسانید (این که او به راستی شیعه بوده یا نه را از روی اشعارش نمیتوان استخراج کرد چرا که وی در آثارش گاه از خلفای راشدین و گاه از ائمهٔ شیعه نام برده و چنان مینماید که به مقتضای زمان به این سو و آن سو متمایل میشده است). مشهور است که سیفالله نامی در قتل او ساعی بود و از این جهت سال مرگ وی را به ابجد با عبارت «سیفالله کشت» (معادل ۹۳۶ هجری قمری) ضبط کردهاند. آثار هلالی جغتایی در گنجور به همت دوست گرامی آقای علی پیسپار و با استفاده از نسخهٔ تصحیح شده توسط شادروان سعید نفیسی در دسترس قرار گرفته است.
گه گهم خوانی و گویی که چه حالست ترا حال من حال سگان این چه سؤالست ترا می کنم یاد تو و میروم از حال بحال من باین حال و نپرسی که چه حالست ترا سالها شد که خیال کمرت می بندم هرگزم هیچ ...
گفتی بگو که در چه خیالی و حال چیست ما را خیال توست تو را در خیال چیست جانم به لب رسید چه پرسی ز حال من چون قوت جواب ندارم سؤال چیست بی ذوق را ز لذت تیغت چه آگهی از حلق تشنه پرس که ...
شیشه می دور از آن لب های میگون می گریست تا دل خود را دمی خالی کند خون می گریست دوش بر سوز دل من گریه ها می کرد شمع چشم من آن گریه را می دید و افزون می گریست آن نه شبنم بود در ایام ...
این تازه گل که می رسد از بوستان کیست نخل کدام گلشن و سرو روان کیست باز این نهال تازه که سر می کشد بناز سرو کشیده قامت نازک میان کیست ای دل ز تیر ابروی پر فتنه اش منال تو تیر را ببی...
من با تو یکدلم سخن و قول من یکیست اینست قول من که شنیدی سخن یکیست بگداختم چنانکه اگر سر برم بجیب کس پی نمی برد که درین پیرهن یکیست خواهم بصد هزار زبان وصف او کنم لیکن مقصرم که زبان...
بی تو هر روز مرا ماهی و هر شب سالیست شب چنین روز چنان آه چه مشکل حالیست هرگزت نیست بر احوال غریبان رحمی ما غریبیم و تو بی رحم غریب احوالیست گر فتد مردم چشمم برخت روی مپوش تو همان گ...
در دل بیخبران جز غم عالم غم نیست در غم عشق تو ما را خبر از عالم نیست خاک آدم که سرشتند غرض عشق تو بود هر که خاک ره عشق تو نشد آدم نیست از جنون من و حسن تو سخن بسیارست قصه ما و تو ا...
کدام جلوه که در سر و سرفراز تو نیست کدام فتنه که در جلوه های ناز تو نیست مکن بخاک درش ای رقیب عرض نیاز که نازنین مرا حاجت نیاز تو نیست دلا بشام فراق از بلای حشر مپرس که روز کوته او...
دگرم بسته آن زلف سیه نتوان داشت آن چنانم که بزنجیر نگه نتوان داشت تاب خیل و سپه زلف و رخی نیست مرا روز و شب معرکه با خیل و سپه نتوان داشت تا کی آن چاه ذقن را نگرم با لب خشک این همه...
در مجلس اگر او نظری با دگری داشت دانند حریفان که در آن هم نظری داشت هر لاله که با داغ دل از خاک برآمد دیدم که ز سودای تو پر خون جگری داشت امروز سر زلف تو آشفته چرا بود گویا ز پریشا...
دل چه باشد کز برای یار ازان نتوان گذشت یار اگر اینست بالله می توان از جان گذشت از خیال آن قد رعنا گذشتن مشکلست راست میگویم بلی از راستی نتوان گذشت جز بروز وصل عمر و زندگی حیفست حیف...
ترک یاری کردی و من همچنان یارم تو را دشمن جانی و از جان دوست تر دارم تو را گر به صد خار جفا آزرده سازی خاطرم خاطر نازک به برگ گل نیازارم تو را قصد جان کردی که یعنی دست کوته کن ز من...
روز من شب شد و آن ماه براهی نگذشت این چه عمریست که سالی شد و ماهی نگذشت ذوق آن جلوه مرا کشت که وی از سر ناز آمد و گاه گذشت از من و گاهی نگذشت عمر بگذشت و همان روز سیه در پیشست در ه...
یا تمنای وصال تو مرا خواهد کشت یا تماشای جمال تو مرا خواهد کشت باز در جلوه ناز آمده ای همچو نهال جلوه ناز نهال تو مرا خواهد کشت روز وصلست تو در کشتن من تیغ مکش که شب هجر خیال تو مر...
آمد آن سنگین دل و صد رخنه در جان کرد و رفت ملک جان را از سپاه غمزه ویران کرد و رفت آنکه در زلف پریشانش دل ما جمع بود جمع ما را همچو زلف خود پریشان کرد و رفت قالب فرسوده ما خاک بودی...
دل به امید کرم دادم و دیدم ستمت چه ستم ها که ندیدم به امید کرمت دارم آن سر که به خاک قدمت سر بنهم غیر ازینم هوسی نیست به خاک قدمت تویی آن پادشه مملکت حسن که نیست حشمت و خیل بتان در...
در کوی تو آمد بسرم سنگ ملامت مشکل که ازین کوی برم جان بسلامت نتوان گله از جور و جفایی که تو کردی جور تو کرم بود و جفای تو کرامت امروز درین شهر مرا حال غریبست نی رای سفر کردن و نی ر...
نا دیده میکنی چو فتد دیده بر منت جانم فدای دیدن و نادیده کردنت فردا که ریزه ریزه شود تن بزیر خاک برخیزم و چو ذره درآیم ز روزنت با آنکه رفت روشنی چشمم از غمت دارم هنوز دوست تر از چش...
اگر از آمدنم رنجه نگردد خویت هر دم از دیده قدم سازم و آیم سویت گر بدانم که توان بر سر کویت بودن تا توانم نروم جای دگر از کویت سر من خاک رهت باد که شاید روزی بر سرم سایه کند سرو قد ...
چه غم گر در سرم شوریست از سودای گیسویت سر صد همچو من بادا فدای هر سر مویت تن چون موی را خواهم به گیسوی تو پیوستن بدین تقریب خود را خواهم افکندن به پهلویت به روی خوبت از روزی که خط ...
خدا را تند سوی من مبین چون بنگرم سویت تغافل کن زمانی تا ببینم یک زمان رویت ز خاک کوی من گفتی برو یا خاک شو اینجا چو آخر خاک خواهم شد من و خاک سر کویت تنم زارست و جان محزون جگر پر د...
مرا بباده نه باغ و بهار شد باعث بهار و باغ چه باشد که یار شد باعث رسیده بود گل آن سرو هم بباغ آمد بیار می که یکی صد هزار شد باعث نبود ناله مرغ چمن ز جلوه گل لطافت رخ آن گلعذار شد ب...
من کیستم تا هر زمان پیش نظر بینم تو را گاهی گذر کن سوی من تا در گذر بینم تو را افتاده بر خاک درت خوش آن که آیی بر سرم تو زیر پا بینی و من بالای سر بینم تو را یک بار بینم روی تو دل ...
مشتاق درد را به مداوا چه احتیاج بیمار عشق را به مسیحا چه احتیاج چون جلوه گاه سبزخطان شد مقام دل ما را دگر به سبزه و صحرا چه احتیاج تا کی به ناز رفتن و گفتن که جان بده جان می دهم بی...