شمارهٔ ۹۱
بدین هوس که دمی سر نهم بپای قدح هزار بار فزون خوانده ام دعای قدح منم که وقف خرابات کرده ام سر و زر زر از برای شراب و سر از برای قدح بزیر خون من و خون بها شراب بیار بگیر جوهر جانم ب...

بدرالدین هلالی استرآبادی از بزرگترین شاعران اواخر قرن نهم و اوایل قرن دهم بوده است که اصالتاً از ترکان جغتایی است. او در هرات متولد شده است و از ملازمان امیر علیشیر نوایی بوده است. شهرت او در غزل است و مثنویهای شاه و درویش (شاه و گدا)، صفاتالعاشقین و لیلی و مجنون او نیز معروف است. امیر عبیدالله خان ازبک او را به جهت کینهٔ شخصی به تشیع متهم کرد و به قتل رسانید (این که او به راستی شیعه بوده یا نه را از روی اشعارش نمیتوان استخراج کرد چرا که وی در آثارش گاه از خلفای راشدین و گاه از ائمهٔ شیعه نام برده و چنان مینماید که به مقتضای زمان به این سو و آن سو متمایل میشده است). مشهور است که سیفالله نامی در قتل او ساعی بود و از این جهت سال مرگ وی را به ابجد با عبارت «سیفالله کشت» (معادل ۹۳۶ هجری قمری) ضبط کردهاند. آثار هلالی جغتایی در گنجور به همت دوست گرامی آقای علی پیسپار و با استفاده از نسخهٔ تصحیح شده توسط شادروان سعید نفیسی در دسترس قرار گرفته است.
بدین هوس که دمی سر نهم بپای قدح هزار بار فزون خوانده ام دعای قدح منم که وقف خرابات کرده ام سر و زر زر از برای شراب و سر از برای قدح بزیر خون من و خون بها شراب بیار بگیر جوهر جانم ب...
ای چشم تو شوخ تر ز هر شوخ چشم از تو ندیده شوخ تر شوخ از نام دو چشم خود چه پرسی این فتنه گرست و آن دگر شوخ بالله که نزاد مادر دهر مانند تو نازنین پسر شوخ مسکین دل عاشقان شکستند این ...
خوشا کسی که در این عالم خراب آباد اساس ظلم فگند و بنای داد نهاد بیا بیا که از آن رفتگان به یاد آریم که رفته اند و از ایشان کسی نیارد یاد مکن اقامت و بنیاد خانمان مفگن که دست حادثه ...
دوش با صد عیش بودی هر شبت چون دوش باد گر چو خونم با حریفان باده خوردی نوش باد هر که جز کام تو جوید باد یارب تلخ کام هر که جز نام تو گوید تا ابد خاموش باد سرکشان را از رکابت باد طوق...
بیا بیا که دل و جان من فدای تو باد سری که بر تن من هست خاک پای تو باد دلم به مهر تو صد پاره باد و هر پاره هزار ذره و هر ذره در هوای تو باد ز خانه تا به در آیی و پا نهی به سرم سرم ف...
کارم از دست شد و دل ز غمت زار افتاد فکر دل کن که مرا دست و دل از کار افتاد بهتر آنست که چون گل نشوی همدم خار چند روزی که گل حسن تو بی خار افتاد میرود خون دل از دیده ولی دل چه کند ک...
سایه ای کز قد و بالای تو بر ما افتد به ز نوریست که از عالم بالا افتد هر کجا دیده بر آن قامت رعنا افتد رود از دست دل زار و همه جا افتد هر که در کوی تو روزی بهوس پای نهاد عاقبت هم بس...
گر ز رخسار تو یک لمعه بدریا افتد آب آتش شود و شعله بصحرا افتد بسکه از قد تو نالیم بآواز بلند هر نفس غلغله در عالم بالا افتد روز وصلست هم امروز فدای تو شوم کار امروز نشاید که بفردا ...
ترا گهی که نظر بر من خراب افتد دلم ز بسکه تپد در من اضطراب افتد دلم بیاد لبت هر زمان شود بیخود علی الخصوص زمانی که در شراب افتد تو چون شراب خوری با رقیب خنده زنان ز خنده تو نمک در ...
خراسان سینه روی زمین از بهر آن آمد که جان آمد درو یعنی عبیدالله خان آمد زهی خان همایون فر که بر فرق همایونش پر و بال همای دولت او سایبان آمد شهنشاه فلک مسند که بهر خواب امن او ملک ...
گر جان کنم به حسرت زان لب نمی کند دل دل کندن از لب او جان کندنی ست مشکل قبله ست روی جانان لعلش چو آب حیوان این یک مقابل جان و آن یک به جان مقابل درست دعا بر آرم هرگز فرو نیارم الا ...
تخت مرصع گرفت شاه ملمع بدن جیب مرقع درید شاهد گل پیرهن ساغر سیمین شکست ساقی زرین قدح پیکر پروانه سوخت شمع زمرد لگن آتش موسی گرفت در کمر کوهسار شعله به گردون رساند آه دل کوهکن حضرت ...
شتر کشیدی اگر بار دل ز حجره تن شدی نزار شتر زیر بار حجره من شتر به باد رود حجره نیز خاک شود گرت شتر بود از سنگ و حجره از آهن اجل به حجره گیتی عجب شترجانی ست که محمل شتر اوست حجره ه...
ای خواجه مپندار که ما گوهر فردیم وین حلقه فیروزه گردون صدف ماست ما هیچ کسانیم که بر ما ز همه کس خواری رسد و آن به حقیقت شرف ماست از نیک و بد مردم ایام ننالیم ایشان همه نیکند و بدی ...
به علم کوش هلالی که عاقبت چو هلال بلند مرتبه گردی فلک مقام شوی نهفته از نظر خلق باش ماه به ماه گرت هواست که منظور خاص و عام شوی خمیده قامت و زار و نزار شو یعنی چو ماه نو کم خود گیر...
تا کی اندوه روزگار خوریم فکر نابود و بود چندین چیست گر نباشد ز غصه نتوان مرد ور بود شاد نیز نتوان زیست تا که در دست کیست روزی ما و آنچه در دست ماست روزی کیست
آه ازین روزگار برگشته که ز من لحظه لحظه برگردد گر فلک را به کام خود خواهم او به کام کس دگر گردد ور ز جام نشاط باده خورم باده خونابه جگر گردد ور قدم بر بساط سبزه نهم سبزه در حال نیش...
چیست آن خسرو سیمین بدن زرین تاج که به شب خانه فولاد نشیمن دارد چو ستون ست ولی از مدد خیمه بپاست سیم گون ست ولی جامه ز آهن دارد بته پیرهن آل عجب شاخ گلی ست که ازو خانه ما زینت گلشن ...
چو من به داغ بتان سوخت هر که یک چندی هوس کند که دگر باره بیشتر سوزد به پای شمع فتد چون که سوخت پروانه که شعله ای چو بیابان رسد دگر سوزد
دلا تا توان مهر گیتی مورز که تیغ سیاست به کینت کشد مشو غره گر ابلق چرخ را قضا و قدر زیر زینت کشد گرفتم که بر آسمان رفته ای عجل عاقبت بر زمینت کشد
دوش دیدم که به خواب من مدهوش آمد مونس جان من آن دلبر خونین جگران چون چراغ نظر افروختم از شمع رخش گفتم ای چشم و چراغ همه صاحب نظران چه سبب بود که با این همه بیداری من دیده در خواب ش...
محمد عربی آبروی هر دو سراست کسی که خاک درش نیست خاک بر سر او شنیده ام که تکلم نمود همچو مسیح بدین حدیث لب لعل روح پرور او که من مدینه علمم علی درست مرا عجب خجسته حدیثی ست من سگ در ...
ای سیه نامه کز برای نجات حرفی از باب رحمتی طلبی سبقتم چیست گفته ای زین باب سبقت رحمتی علی غضبی
ای گل همه وقت این گل رخسار نماند وقتی رسد آخر که به جز خار نماند تاراج خزان آید و گلزار نماند این تازگی حسن تو بسیار نماند دایم گل رخسار تو بر بار نماند دیدار تو نیک و همه کس طالب ...