شمارهٔ ۱۲۶
آه و صد آه که آن مه ز سفر دیر آمد شمع خورشید جمالش بنظر دیر آمد گفت سوی تو بقاصد بفرستم خبری وه که قاصد نفرستاد و خبر دیر آمد تو مدد گار شو ای خضر که آن آب حیات سوی این سوخته تشنه ...

بدرالدین هلالی استرآبادی از بزرگترین شاعران اواخر قرن نهم و اوایل قرن دهم بوده است که اصالتاً از ترکان جغتایی است. او در هرات متولد شده است و از ملازمان امیر علیشیر نوایی بوده است. شهرت او در غزل است و مثنویهای شاه و درویش (شاه و گدا)، صفاتالعاشقین و لیلی و مجنون او نیز معروف است. امیر عبیدالله خان ازبک او را به جهت کینهٔ شخصی به تشیع متهم کرد و به قتل رسانید (این که او به راستی شیعه بوده یا نه را از روی اشعارش نمیتوان استخراج کرد چرا که وی در آثارش گاه از خلفای راشدین و گاه از ائمهٔ شیعه نام برده و چنان مینماید که به مقتضای زمان به این سو و آن سو متمایل میشده است). مشهور است که سیفالله نامی در قتل او ساعی بود و از این جهت سال مرگ وی را به ابجد با عبارت «سیفالله کشت» (معادل ۹۳۶ هجری قمری) ضبط کردهاند. آثار هلالی جغتایی در گنجور به همت دوست گرامی آقای علی پیسپار و با استفاده از نسخهٔ تصحیح شده توسط شادروان سعید نفیسی در دسترس قرار گرفته است.
آه و صد آه که آن مه ز سفر دیر آمد شمع خورشید جمالش بنظر دیر آمد گفت سوی تو بقاصد بفرستم خبری وه که قاصد نفرستاد و خبر دیر آمد تو مدد گار شو ای خضر که آن آب حیات سوی این سوخته تشنه ...
روز هجران تو یارب ز کجا پیش آمد این چه روزیست که پیش من درویش آمد آن بلایی که ز اندیشه آن میمردم عاقبت پیش من عاقبت اندیش آمد با قد همچو خدنگ از دل من بیرون آی که مرا تیر بلا بر جگ...
دلم پیش لبت با جان شیرین در فغان آمد خدا را چاره دل کن که این مسکین بجان آمد بیا ای سرو گلزار جوانی را غنیمت دان که خواهد نوبهار حسن را روزی خزان آمد ببزم دیگران دامن کشان تا کی تو...
نگسلد رشته جان من از آن سرو بلند این چه نخلیست که دارد برگ جان پیوند آه از آن چشم که چون سوی من افگند نگاه چاکها در دلم از خنجر مژگان افگند گر دهم جان بوفایش نپسندد هرگز آه از آن ش...
آرزومند توام بنمای روی خویش را ور نه از جانم برون کن آرزوی خویش را جان در آن زلفست کمتر شانه کن تا نگسلی هم رگ جان مرا هم تار موی خویش را خوبرو را خوی بد لایق نباشد جان من همچو روی...
یارب غم ما را که بعرض تو رساند کانجا که تویی باد رسیدن نتواند خاکم چو برد باد پریشان شوم از غم کز من بتو ناگاه غباری برساند مشکل غم و دردیست که درد و غم ما را بی غم نکند باور و بی ...
عارضت هست بهشتی که عیان ساخته اند قامتت آب حیاتی که روان ساخته اند این چه گلزار جمالست که بر قامت تو از سمن عارض و از غنچه دهان ساخته اند لبت آیا چه شکر ریخت که گفتار ترا همه شیرین...
جان من بهر تو از جان بدنی ساخته اند بر وی از رشته جان پیرهنی ساخته اند بر گلت سبزه عنبرشکنی ساخته اند از گل و سبزه عجایب چمنی ساخته اند تن سیمین تو نازک دل سنگین تو سخت بوالعجب سنگ...
عجب که رسم وفا هرگز آن پری داند پری کجا روش آدمی گری داند دلم بعشوه ربود اول و ندانستم که آخر اینهمه شوخی و دلبری داند بعاشقان ستم دوست عین مصلحتست که شاه مصلحت کار لشکری داند حدیث...
جهان و هر چه درو هست پایدار نماند بیار باده که عالم بیک قرار نماند غنیمتی شمر ای گل نوای عشرت بلبل که برگ ریز خزان آید و بهار نماند تو مست باده نازی ولی مناز که آخر ز مستییی که تو ...
دلم رفت و جان حزین هم نماند ز عمر اندکی ماند و این هم نماند سرم خاک آن در شد و زود باشد که گردش بروی زمین هم نماند نشسته بخون مردم چشم دانم که در خانه مردم نشین هم نماند چه هر دم ب...
پیش از روزی که خاک قالبم گل ساختند بهر سلطان خیالت کشور دل ساختند صد هزاران آفرین بر کلک نقاشان صنع کز گل و آب این چنین شکل و شمایل ساختند خوبرویان را جفا دادند و استغنا و ناز بر گ...
بس که خلقی سخن عاشقی من کردند دوست را با من دل سوخته دشمن کردند سوختم ز آتش این چرب زبانان چون شمع سوز پنهان مرا بر همه روشن کردند بعد ازین دست من و دامن این سنگدلان که بآهنگ جفا س...
عاشقان هر چند مشتاق جمال دلبرند دلبران بر عاشقان از عاشقان عاشق ترند عشق می نازد به حسن و حسن می نازد به عشق آری آری این دو معنی عاشق یکدیگرند در گلستان گر به پای بلبلان خاری خلد ن...
رند لب تشنه چرا جام شرابی نزند چون کسی بر جگر سوخته آبی نزند هر که خواهد که دمی جام کشد همچو حباب خیمه عشق چرا بر سر آبی نزند شهر ویران کنم از اشک خود ای گنج مراد تا دم از عشق تو ه...
یار چون در جام می بیند رخ گل فام را عکس رویش چشمه خورشید سازد جام را جام می بر دست من نه نام نیک از من مجوی نیک نامی خود چه کار آید من بدنام را ساقیا جام و قدح را صبح و شام از کف م...
چو ترک من هوس مجلس شراب کند هزار عاشق دل خسته را کباب کند خراب چون نشوم از کرشمهای کسی که در کرشمه اول جهان خراب کند شدم ز حسرت او در نقاب خاک و هنوز بخاک من چو رسد روی در نقاب کند...
هرگز آن شوخ بما غیر نگاهی نکند آن هم از ناز کند گاهی و گاهی نکند می روم بر سر راهش بامید نظری آه اگر بگذرد آن شوخ و نگاهی نکند این همه ناله که من می کنم از درد فراق هیچ ماتم زده خا...
گر کسی عاشق رخسار تو باشد چه کند طالب دولت دیدار تو باشد چه کند شوخی و بی خبر از درد گرفتاری دل دردمندی که گرفتار تو باشد چه کند چه غم از سینه ریش و دل افگار مرا سینه ریشی که دل اف...
خوبرویان چون بشوخی قصد مرغ دل کنند اولش سازند صید و آخرش بسمل کنند یارب این سنگین دلان را شیوه رحمی بده تا مراد عاشق بیچاره را حاصل کنند چون تو سروی برنخیزد گرچه در باغ بهشت خاک آد...
چو لاله سینه من کاش پاره پاره کنند به داغ های درون یک به یک نظاره کنند به پیش یار دلم را چو غنچه بشکافند به او جراحت پنهانم آشکاره کنند ز سیل دیده خرابم ز سوز سینه کباب میان آتش و ...
جای آنست که شاهان ز تو شرمنده شوند سلطنت را بگذارند و تو را بنده شوند گر به خاک قدمت سجده میسر گردد سرفرازان جهان جمله سرافکنده شوند بر سر خاک شهیدان اگر افتد گذرت کشته و مرده همه ...
دودی که دوش بر سر کویت بلند بود غافل مشو که آه من دردمند بود از ما شمار خیل شهیدان خود مپرس آن خیل بی شمار که داند که چند بود بستم بطره تو دل و رستم از غمت آری علاج عاشق بیچاره بند...
شیرین دهنا این همه شیرین نتوان بود شیری که تو خوردی مگر از ریشه جان بود این حسن چه حسنست که از پرده عیان ساخت نقشی که پس پرده تقدیر نهان بود تنها نه من از واقعه عشق خرابم مجنون هم ...