شمارهٔ ۱۴۸
دی به راهم دیدن و آنگاه نادیدن چه بود روی گردانیدن و از راه گردیدن چه بود گر نه در دل داشتی کز رشک گریم زار زار پیش من رخ در رخ اغیار خندیدن چه بود خواستی کز ساغر حسرت خورم خون جگر...

بدرالدین هلالی استرآبادی از بزرگترین شاعران اواخر قرن نهم و اوایل قرن دهم بوده است که اصالتاً از ترکان جغتایی است. او در هرات متولد شده است و از ملازمان امیر علیشیر نوایی بوده است. شهرت او در غزل است و مثنویهای شاه و درویش (شاه و گدا)، صفاتالعاشقین و لیلی و مجنون او نیز معروف است. امیر عبیدالله خان ازبک او را به جهت کینهٔ شخصی به تشیع متهم کرد و به قتل رسانید (این که او به راستی شیعه بوده یا نه را از روی اشعارش نمیتوان استخراج کرد چرا که وی در آثارش گاه از خلفای راشدین و گاه از ائمهٔ شیعه نام برده و چنان مینماید که به مقتضای زمان به این سو و آن سو متمایل میشده است). مشهور است که سیفالله نامی در قتل او ساعی بود و از این جهت سال مرگ وی را به ابجد با عبارت «سیفالله کشت» (معادل ۹۳۶ هجری قمری) ضبط کردهاند. آثار هلالی جغتایی در گنجور به همت دوست گرامی آقای علی پیسپار و با استفاده از نسخهٔ تصحیح شده توسط شادروان سعید نفیسی در دسترس قرار گرفته است.
دی به راهم دیدن و آنگاه نادیدن چه بود روی گردانیدن و از راه گردیدن چه بود گر نه در دل داشتی کز رشک گریم زار زار پیش من رخ در رخ اغیار خندیدن چه بود خواستی کز ساغر حسرت خورم خون جگر...
با من اول آن همه رسم وفاداری چه بود بعد ازان بی موجبی چندین جفاگاری چه بود مرحمت بگذاشتی تیغ جفا برداشتی آن محبت ها کجا شد این ستمگاری چه بود مردم چشمم ز آزارت بخون آغشته شد نور چش...
یک دو روزی می گذارد یار من تنها مرا وه که هجران می کشد امروز یا فردا مرا شهر دلگیرست تا آهنک صحرا کرد یار میروم شاید که بگشاید دل از صحرا مرا یار آنجا و من این جا وه چه باشد گر فلک...
کاکل ز چه بگذاشته ای تا کمر خود مگذار بلاهای چنین را بسر خود رفتار ترا گر ملک از عرش ببیند آید بزمین فرش کند بال و پر خود چشم تو نهان یک نظر از لطف بینداخت ما را ز چه انداخته ای از...
یار اگر مرهم داغ دل محزون نشود با چنین داغ دلم خون نشود چون نشود جز دل سخت تو خون شد همه دلها ز غمم دل مگر سنگ بود کز غم من خون نشود این که با ما ستمت کم نشود باکی نیست کوشش ما همه...
لعل جان بخشت که یاد از آب حیوان می دهد زنده را جان می ستاند مرده را جان می دهد دور بادا چشم بد کامروز در میدان حسن شهسوار من سمند ناز جولان می دهد یارب اندر ساغر دوران شراب وصل نیس...
هر گه آن قصاب خنجر بر گلوی من نهد مینهم سر بر زمین تا پا بروی من نهد آنکه هر سو کشته ای سر مینهد بر پای او کشته آنم که روزی پا بسوی من نهد خوی او تندست با من گو رقیب سنگدل تا برآرد...
ماه من زلف شب قدرست و رویت روز عید در سر ماهی شب و روزی باین خوبی که دید سرو من برخاست از قدش قیامت شد پدید غیر آن قامت که من دیدم قیامت را که دید آن زنخدان را که پر کردند ز آب زند...
جز بندگیم کاری از دست نمی آید من بنده فرمانم تا دوست چه فرماید تو عمر من و وصلت آسایش عمر من یارب که رقیب تو از عمر نیاساید ای گل تو بحسن خود مغرور مشو چندین کین خوبی ده روزه بسیار...
زان پیشتر که جانان ناگه ز در درآید از شادی وصالش ترسم که جان برآید ناصح بصبر ما را بسیار خواند لیکن ما عاشقیم و از ما این کار کمتر آید ای ترک شوخ باری در سر چه فتنه داری کز شوخی تو...
اگر نه از گل نو رسته بوی یار آید هوای باغ و تماشای گل چه کار آید بهار میرسد آهنگ باغ کن زان پیش که رفته باشی و بار دگر بهار آید ز باده سرخوشی خود زمان زمان نو کن چنان مکن که رود مس...
چه حاصل گر هزاران گل دمد یا صد بهار آید مرا چون با تو کار افتاده است اینها چه کار آید دلم را باغ و بستان خوش نمیآید مگر وقتی که جامی در میان آرند و سروی در کنار آید چو سوی زلف خوبا...
اگر چون تو سروی ز جایی برآید شود رستخیز و بلایی برآید خدا را لب خود بدشنام بگشا که از هر زبانی دعایی برآید تو سلطان حسنی و عالم گدایت چنان کن که کار گدایی برآید چه کم گردد آخر ز جا...
بی تو چندان که محنتست مرا با تو چندان محبتست مرا مردم و سوی من نمی نگری بنگر کین چه حسرتست مرا رخ نهفتی ولی بدیده دل در جمال تو حیرتست مرا نسبت من چه می کنی برقیب با رقیبان چه نسبت...
دلا گر عاشقی بنشین که جانانت برون آید بر آن در منتظر میباش تا جانت برون آید اگر صد سال آب از گریه بر آتش زند چشمم هنوز از سینه من سوز هجرانت برون آید ز تاب آتش می چون عرق ریزد گل ر...
غمی کز درد عشقت بر دل ناشاد می آید اگر با کوه گویم سنگ در فریاد می آید دلم روزی که طرح عشق می انداخت دانستم که گر سازم بنای صبر بی بنیاد می آید نمی دانم چه بی رحمی ست آن سلطان خوبا...
دم آخر که مرا عمر به سر می آید گر تو آیی به سرم عمر دگر می آید گر نگریم جگر از درد تو خون می بندد ور بگریم ز درون خون جگر می آید منم آن کوه غم و درد که سیلاب سرشک هردم از دامن من ت...
مه من با رقیبان جفااندیش می آید ز غوغایی که می ترسیدم اینک پیش می آید چه چشمست این که هرگه جانب من تیز می بینی ز مژگان تو بر ریش دلم صد نیش می آید به آن لب های شیرین وه چه شورانگیز...
مرا چون دیگران یاد گل و گلشن نمی آید به غیر از عاشقی کار دگر از من نمی آید هوس دارم که دوزم چاک دل از تار گیسویش ولی چندان گره دارد که در سوزن نمی آید تعجب چیست گر من در وصالش فارغ...
هردم از چشم تو دل را نظری می باید صد نظر دید و هنوزش دگری می باید آن قدر سرکشی و ناز که باید داری شیوه مهر و وفا هم قدری می باید هرچه در عالم خوبی ست از آن خوب تری نتوان گفت کزان خ...
آخر از غیب دری بر رخ ما بگشاید دیگران گر نگشایند خدا بگشاید دلبران کار من از جور شما مشکل شد مگر این کار هم از لطف شما بگشاید بر دل از هیچ طرف باد نشاطی نوزید یارب این غنچه پژمرده ...
ای کسانی که بخاک قدمش جا دارید گاه گاه از من محروم شده یاد آرید تا کی از حسرت او خیزم و بر خاک افتم وقت آنست که از خاک مرا بردارید گر ز نزدیک نخواهد که ببینم رویش باری از دور بنظار...
آن کمر بستن و خنجر زدنش را نگرید طرف دامن بمیان بر زدنش را نگرید خلعت حسن و کمر ترکش نازش بینید عقد دستار بسر بر زدنش را نگرید جانب گریه من چون نگرد از سر ناز خنده بر جانب دیگر زدن...
دل به درد آمد و این درد به درمان نرسید سر درین کار شد و کار به سامان نرسید آن جفا پیشه که بر ناله من رحم نکرد کافری بود به فریاد مسلمان نرسید کس بر آن شه خوبان غم من عرض نکرد وه که...