بخش ۱۶ - فصل بهار این چنین بانگ هزار این چنین
فصل بهار این چنین بانگ هزار این چنین چهره گشا غزل سرا باده بیار این چنین اشک چکیده ام ببین هم به نگاه خود نگر ریز به نیستان من برق و شرار این چنین باد بهار را بگو پی به خیال من برد...

علامه محمد اقبال لاهوری در سال ١٨٧٣ میلادی در شهر سیالکوت ایالت پنجاب به دنیا آمد. در لاهور تحصیل کرد و سپس در کمبریج و مونیخ به مطالعه در فلسفه و حقوق پرداخت. سپس به لاهور بازگشت و به وکالت مشغول شد.اقبال معتقد است که روح قرآن با تعلیمات یونانی سازگاری ندارد و بسیاری از گرفتاریها از اعتماد به یونانیها ناشی شده است. تشویق اقبال به بازگشت اسلام به صحنهٔ سیاست و ضدیت با تمدن غرب و رد دستاوردهای فرهنگی و علمی غرب از مسائلی است که مورد توجه و استقبال و گاه مورد انتقاد گروههایی از اندیشمندان است. وی به سال ١٩٣٨ میلادی بدرود حیات گفت.
فصل بهار این چنین بانگ هزار این چنین چهره گشا غزل سرا باده بیار این چنین اشک چکیده ام ببین هم به نگاه خود نگر ریز به نیستان من برق و شرار این چنین باد بهار را بگو پی به خیال من برد...
شهر کابل خطه جنت نظیر آب حیوان از رگ تاکش بگیر چشم صایب از سوادش سرمه چین روشن و پاینده باد آن سر زمین در ظلام شب سمن زارش نگر بر بساط سبزه می غلطد سحر آن دیار خوش سواد آن پاک بوم ...
چه گویم قصه دین و وطن را که نتوان فاش گفتن این سخن را مرنج از من که از بی مهری تو بنا کردم همان دیر کهن را
بحرف اندر نگیری لامکانرا درون خود نگر این نکته پیداست به تن جان آنچنان دارد نشیمن که نتوان گفت اینجا نیست آنجاست
ز افرنگی صنم بیگانه تر شو که پیمانش نمی ارزد به یک جو نگاهی وام کن از چشم فاروق قدم بی باک نه در عالم نو
بهر دل عشق رنگ تازه بر کرد گهی با سنگ گه با شیشه سر کرد ترا از خود ربود و چشم تر داد مرا با خویشتن نزدیک تر کرد
مجو از من کلامی عارفانه که من دارم سرشتی عاشقانه سرشک لاله گون را اندرین باغ بیفشانم چو شبنم دانه دانه
به منزل کوش مانند مه نو درین نیلی فضا هر دم فزون شو مقام خویش اگر خواهی درین دیر به حق دل بند و راه مصطفی رو
هنوز از بند آب و گل نرستی تو گویی رومی و افغانیم من من اول آدم بی رنگ و بویم از آن پس هندی و تورانیم من
مرا ذوق سخن خون در جگر کرد غبار راه را مشت شرر کرد به گفتار محبت لب گشودم بیان این راز را پوشیده تر کرد
چو موج از بحر خود بالیده ام من بخود مثل گهر پیچیده ام من از آن نمرود با من سر گران است به تعمیر حرم کوشیده ام من
بیا ساقی بگردان ساتگین را بیفشان بر دو گیتی آستین را حقیقت را به رندی فاش کردند که ملا کم شناسد رمز دین را
گریز آخر ز عقل ذوفنون کرد دل خودکام را از عشق خون کرد ز اقبال فلک پیما چه پرسی حکیم نکته دان ما جنون کرد
بیا ساقی نقاب از رخ برافکن چکید از چشم من خون دل من به آن لحنی که نه شرقی نه غربی است نوایی از مقام لاتخف زن
هنوز همنفسی در چمن نمی بینم بهار می رسد و من گل نخستینم به آب جو نگرم خویش را نظاره کنم به این بهانه مگر روی دیگری بینم به خامه ای که خط زندگی رقم زده است نوشته اند پیامی به برگ رن...
برون از سینه کش تکبیر خود را بخاک خویش زن اکسیر خود را خودی را گیر و محکم گیر و خوش زی مده در دست کس تقدیر خود را
ایکه از خمخانه فطرت بجامم ریختی ز آتش صهبای من بگداز مینای مرا عشق را سرمایه ساز از گرمی فریاد من شعله بیباک گردان خاک سینای مرا چون بمیرم از غبار من چراغ لاله ساز تازه کن داغ مرا ...
مسلمان از خودی مرد تمام است بخاکش تا خودی میرد غلام است اگر خود را متاع خویش دانی نگه را جز بخود بستن حرام است
نتوان ز چشم شوق رمید ای هلال عید از صد نگه براه تو دامی نهاده اند بر خود نظر گشا ز تهی دامنی مرنج در سینه تو ماه تمامی نهاده اند
میلاد آدم نعره زد عشق که خونین جگری پیدا شد حسن لرزید که صاحب نظری پیدا شد فطرت آشفت که از خاک جهان مجبور خودگری خودشکنی خودنگری پیدا شد خبری رفت ز گردون به شبستان ازل حذر ای پردگی...
مسلمانان که خود را فاش دیدند به هر دریا چو گوهر آرمیدند اگر از خود رمیدند اندرین دیر بجان تو که مرگ خود خریدند
حوری به کنج گلشن جنت تپید و گفت ما را کسی ز آنسوی گردون خبر نداد ناید بفهم من سحر و شام و روزو شب عقلم ربود این که بگویند مرد و زاد گردید موج نکهت و از شاخ گل دمید پا اینچنین به عا...
گشودم پردهء از روی تقدیر مشو نومید و راه مصطفی گیر اگر باور نداری آنچه گفتم ز دین بگریز و مرگ کافری میر
بیا که ساز فرنگ از نوا بر افتاد است درون پرده او نغمه نیست فریاد است زمانه کهنه بتان را هزار بار آراست من از حرم نگذشتم که پخته بنیاد است درفش ملت عثمانیان دوباره بلند چه گویمت که ...