بخش ۱۷ - برون کشید ز پیچاک هست و بود مرا
برون کشید ز پیچاک هست و بود مرا چه عقده ها که مقام رضا گشود مرا تپید عشق و درین کشت نا بسامانی هزار دانه فرو کرد تا درود مرا ندانم اینکه نگاهش چه دید در خاکم نفس نفس به عیار زمانه ...

علامه محمد اقبال لاهوری در سال ١٨٧٣ میلادی در شهر سیالکوت ایالت پنجاب به دنیا آمد. در لاهور تحصیل کرد و سپس در کمبریج و مونیخ به مطالعه در فلسفه و حقوق پرداخت. سپس به لاهور بازگشت و به وکالت مشغول شد.اقبال معتقد است که روح قرآن با تعلیمات یونانی سازگاری ندارد و بسیاری از گرفتاریها از اعتماد به یونانیها ناشی شده است. تشویق اقبال به بازگشت اسلام به صحنهٔ سیاست و ضدیت با تمدن غرب و رد دستاوردهای فرهنگی و علمی غرب از مسائلی است که مورد توجه و استقبال و گاه مورد انتقاد گروههایی از اندیشمندان است. وی به سال ١٩٣٨ میلادی بدرود حیات گفت.
برون کشید ز پیچاک هست و بود مرا چه عقده ها که مقام رضا گشود مرا تپید عشق و درین کشت نا بسامانی هزار دانه فرو کرد تا درود مرا ندانم اینکه نگاهش چه دید در خاکم نفس نفس به عیار زمانه ...
به یزدان روز محشر برهمن گفت فروغ زندگی تاب شرر بود ولیکن گر نرنجی با تو گویم صنم از آدمی پاینده تر بود
قلب را از صبغة الله رنگ ده عشق را ناموس و نام و ننگ ده طبع مسلم از محبت قاهر است مسلم ار عاشق نباشد کافر است تابع حق دیدنش نا دیدنش خوردنش نوشیدنش خوابیدنش در رضایش مرضی حق گم شود ...
ملتی را رفت چون آیین ز دست مثل خاک اجزای او از هم شکست هستی مسلم ز آیین است و بس باطن دین نبی این است و بس برگ گل شد چون ز آیین بسته شد گل ز آیین بسته شد گلدسته شد نغمه از ضبط صدا ...
نوحه روح ابوجهل در حرم کعبه سینه ما از محمد داغ داغ از دم او کعبه را گل شد چراغ از هلاک قیصر و کسری سرود نوجوانان را ز دست ما ربود ساحر و اندر کلامش ساحری است این دو حرف لااله خود ...
مسلمانی که در بند فرنگ است دلش در دست او آسان نیاید ز سیمایی که سودم بر در غیر سجود بوذر و سلمان نیاید
به ترکان بسته درها را گشادند بنای مصریان محکم نهادند تو هم دستی بدامان خودی زن که بی او ملک و دین کس را ندادند
خورشید بدامانم انجم به گریبانم در من نگری هیچم در خود نگری جانم در شهر و بیابانم در کاخ و شبستانم من دردم و درمانم من عیش فراوانم من تیغ جهانسوزم من چشمه حیوانم چنگیزی و تیموری مشت...
خیز که در کوه و دشت خیمه زد ابر بهار مست ترنم هزار طوطی و دراج و سار بر طرف جویبار کشت گل و لاله زار چشم تماشا بیار خیز که در کوه و دشت خیمه زد ابر بهار خیز که در باغ و راغ قافله گ...
هر آن قومی که می ریزد بهارش نسازد جز به بوهای رمیده ز خاکش لاله می روید ولیکن قبایی دارد از رنگ پریده
گمان مبر که به پایان رسید کار مغان هزار باده ناخورده در رگ تاک است چمن خوش است ولیکن چو غنچه نتوان زیست قبای زندگیش از دم صبا چاک است اگر ز رمز حیات آگهی مجوی و مگیر دلی که از خلش ...
خدا آن ملتی را سروری داد که تقدیرش به دست خویش بنوشت به آن ملت سروکاری ندارد که دهقانش برای دیگران کشت
شنیدم کوکبی با کوکبی گفت که در بحریم و پیدا ساحلی نیست سفر اندر سرشت ما نهادند ولی این کاروان را منزلی نیست اگر انجم همانستی که بود است ازین دیرینه تابی ها چه سود است گرفتار کمند ر...
ز رازی حکمت قرآن بیاموز چراغی از چراغ او بر افروز ولی این نکته را از من فرا گیر که نتوان زیستن بی مستی و سوز
شبی زار نالید ابر بهار که این زندگی گریه پیهم است درخشید برق سبک سیر و گفت خطا کرده یی خنده یکدم است ندانم به گلشن که برد این خبر سخنها میان گل و شبنم است
کسی کو بر خودی زد لااله را ز خاک مرده رویاند نگه را مده از دست دامان چنین مرد که دیدم در کمندش مهر و مه را
تو ای نادان دل آگاه دریاب بخود مثل نیاکان راه دریاب چسان مؤمن کند پوشیده را فاش ز لا موجود الا الله دریاب
علم نگاهم راز دار هفت و چار است گرفتار کمندم روزگار است جهان بینم به این سو باز کردند مرا با آنسوی گردون چه کار است چکد صد نغمه از سازی که دارم به بازار افکنم رازی که دارم عشق ز اف...
دل تو داغ پنهانی ندارد تب و تاب مسلمانی ندارد خیابان خودی را داده یی آب از آن دریا که طوفانی ندارد
هستی ما نظام ما مستی ما خرام ما گردش بی مقام ما زندگی دوام ما دور فلک بکام ما می نگریم و میرویم جلوه گه شهود را بتکده نمود را رزم نبود و بود را کشکمش وجود را عالم دیر و زود را می ن...
اناالحق جز مقام کبریا نیست سزای او چلیپا هست یا نیست اگر فردی بگوید سر زنش به اگر قومی بگوید ناروا نیست
ز روی بحر و سر کوهسار می آیم ولیک می نشناسم که از کجا خیزم دهم به غمزده طایر پیام فصل بهار ته نشیمن او سیم یاسمن ریزم به سبزه غلتم و بر شاخ لاله می پیچم که رنگ و بو ز مسامات او بر ...
به آن ملت اناالحق سازگار است که از خونش نم هر شاخسار است نهان اندر جلال او جمالی که او را نه سپهر آیینه دار است
تو دانی که بازان ز یک جوهرند دل شیر دارند و مشت پرند نکو شیوه و پخته تدبیر باش جسور و غیور و کلان گیر باش میامیز با کبک و تورنگ و سار مگر اینکه داری هوای شکار چه قومی فرو مایه ترسن...