بخش ۱۷۹ - میان امتان والا مقام است
میان امتان والا مقام است که آن امت دو گیتی را امام است نیاساید ز کار آفرینش که خواب و خستگی بر وی حرام است

علامه محمد اقبال لاهوری در سال ١٨٧٣ میلادی در شهر سیالکوت ایالت پنجاب به دنیا آمد. در لاهور تحصیل کرد و سپس در کمبریج و مونیخ به مطالعه در فلسفه و حقوق پرداخت. سپس به لاهور بازگشت و به وکالت مشغول شد.اقبال معتقد است که روح قرآن با تعلیمات یونانی سازگاری ندارد و بسیاری از گرفتاریها از اعتماد به یونانیها ناشی شده است. تشویق اقبال به بازگشت اسلام به صحنهٔ سیاست و ضدیت با تمدن غرب و رد دستاوردهای فرهنگی و علمی غرب از مسائلی است که مورد توجه و استقبال و گاه مورد انتقاد گروههایی از اندیشمندان است. وی به سال ١٩٣٨ میلادی بدرود حیات گفت.
میان امتان والا مقام است که آن امت دو گیتی را امام است نیاساید ز کار آفرینش که خواب و خستگی بر وی حرام است
شنیدم شبی در کتب خانه من به پروانه می گفت کرم کتابی به اوراق سینا نشیمن گرفتم بسی دیدم از نسخه فاریابی نفهمیده ام حکمت زندگی را همان تیره روزم ز بی آفتابی نکو گفت پروانه نیم سوزی ک...
ای که مثل گل ز گل بالیده ای تو هم از بطن خودی زاییده ای از خودی مگذر بقا انجام باش قطره ای می باش و بحر آشام باش تو که از نور خودی تابنده ای گر خودی محکم کنی پاینده ای سود در جیب ه...
خیز و به خاک تشنه ای باده زندگی فشان آتش خود بلند کن آتش ما فرونشان میکده تهی سبو حلقه خود فرامشان مدرسه بلند بانگ بزم فسرده آتشان فکر گره گشا غلام دین به روایتی تمام زآن که درون س...
عهد حاضر فتنه ها زیر سر است طبع ناپروای او آفت گر است بزم اقوام کهن برهم ازو شاخسار زندگی بی نم ازو جلوه اش ما را ز ما بیگانه کرد ساز ما را از نوا بیگانه کرد از دل ما آتش دیرینه بر...
از نوازشهای سلطان شهید صبح و شامم صبح و شام روز عید نکته سنج خاوران هندی فقیر میهمان خسرو کیوان سریر تا ز شهر خسروی کردم سفر شد سفر بر من سبکتر از حضر سینه بگشادم به آن بادی که پار...
مشت خاکی کار خود را برده پیش در تماشای تجلی های خویش یا من افتادم بدام هست و بود یا بدام من اسیر آمد وجود اندرین نیلی تتق چاک از من است من ز افلاکم که افلاک از من است یا ضمیرم را ف...
نخواهم این جهان و آن جهان را مرا این بس که دانم رمز جان را سجودی ده که از سوز و سرورش به وجد آرم زمین و آسمان را
گذشتی تیز گام ای اختر صبح مگر از خواب ما بیزار رفتی من از ناآگهی گم کرده راهم تو بیدار آمدی بیدار رفتی
وجودش شعله از سوز درون است چو خس او را جهان چند و چون است کند شرح اناالحق همت او پی هر کن که میگوید یکون است
یخ جوی کوه را ز ره کبر و ناز گفت ما را ز مویه تو شود تلخ روزگار گستاخ می سرایی و بیباک میروی هر سال شوخ دیده و آواره تر ز پار شایان دودمان کهستانیان نیی خود را مگوی دخترک ابر کوهسا...
آن شعله ام که صبح ازل در کنار عشق پیش از نمود بلبل و پروانه می تپید افزونترم ز مهر و بهر ذره تن زنم گردون شرار خویش ز تاب من آفرید در سینه چمن چو نفس کردم آشیان یک شاخ نازک از ته خ...
پرد در وسعت گردون یگانه نگاه او به شاخ آشیانه مه و انجم گرفتار کمندش بدست اوست تقدیر زمانه
به باغان عندلیبی خوش صفیری به راغان جره بازی زود گیری امیر او به سلطانی فقیری فقیر او به درویشی امیری
بوعلی اندر غبار ناقه گم دست رومی پرده محمل گرفت این فرو تر رفت و تا گوهر رسید آن بگردابی چو خس منزل گرفت حق اگر سوزی ندارد حکمت است شعر میگردد چو سوز از دل گرفت
بجام نو کهن می از سبو ریز فروغ خویش را بر کاخ و کو ریز اگر خواهی ثمر از شاخ منصور به دل لا غالب الا الله فرو ریز
یک ذره بی مایه متاع نفس اندوخت شوق این قدرش سوخت که پروانگی آموخت پهنای شب افروخت وامانده شعاعی که گره خورد و شرر شد از سوز حیاتست که کارش همه زر شد دارای نظر شد پروانه بیتاب که هر...
عقاب دوربین جویینه را گفت نگاهم آنچه می بیند سراب است جوابش داد آن مرغ حق اندیش تو می بینی و من دانم که آب است صدای ماهی آمد از ته بحر که چیزی هست و هم در پیچ و تاب است
گرفتم حضرت ملا ترش روست نگاهش مغز را نشناسد از پوست اگر با این مسلمانی که دارم مرا از کعبه میراند حق او ست
نغمه ساربان حجاز ناقه سیار من آهوی تاتار من درهم و دینار من اندک و بسیار من دولت بیدار من تیزترک گام زن منزل ما دور نیست دلکش و زیباستی شاهد رعناستی روکش حوراستی غیرت لیلاستی دختر ...
فرنگی صید بست از کعبه و دیر صدا از خانقاهان رفت لاغیر حکایت پیش ملا باز گفتم دعا فرمود یا رب عاقبت خیر
به بند صوفی و ملا اسیری حیات از حکمت قرآن نگیری به آیاتش ترا کاری جز این نیست که از یٰسن او آسان بمیری
مرا معنی تازه یی مدعاست اگر گفته را باز گویم رواست یکی قطره باران ز ابری چکید خجل شد چو پهنای دریا بدید که جایی که دریاست من کیستم گر او هست حقا که من نیستم ولیکن ز دریا برآمد خروش...
ز قرآن پیش خود آیینه آویز دگرگون گشته ای از خویش بگریز ترازویی بنه کردار خود را قیامتهای پیشین را برانگیز