بخش ۱۸۷ - محاورهٔ ما بین خدا و انسان
خدا جهان را ز یک آب و گل آفریدم تو ایران و تاتار و زنگ آفریدی من از خاک پولاد ناب آفریدم تو شمشیر و تیر و تفنگ آفریدی تبر آفریدی نهال چمن را قفس ساختی طایر نغمه زن را انسان تو شب آ...

علامه محمد اقبال لاهوری در سال ١٨٧٣ میلادی در شهر سیالکوت ایالت پنجاب به دنیا آمد. در لاهور تحصیل کرد و سپس در کمبریج و مونیخ به مطالعه در فلسفه و حقوق پرداخت. سپس به لاهور بازگشت و به وکالت مشغول شد.اقبال معتقد است که روح قرآن با تعلیمات یونانی سازگاری ندارد و بسیاری از گرفتاریها از اعتماد به یونانیها ناشی شده است. تشویق اقبال به بازگشت اسلام به صحنهٔ سیاست و ضدیت با تمدن غرب و رد دستاوردهای فرهنگی و علمی غرب از مسائلی است که مورد توجه و استقبال و گاه مورد انتقاد گروههایی از اندیشمندان است. وی به سال ١٩٣٨ میلادی بدرود حیات گفت.
خدا جهان را ز یک آب و گل آفریدم تو ایران و تاتار و زنگ آفریدی من از خاک پولاد ناب آفریدم تو شمشیر و تیر و تفنگ آفریدی تبر آفریدی نهال چمن را قفس ساختی طایر نغمه زن را انسان تو شب آ...
ز من بر صوفی و ملا سلامی که پیغام خدا گفتند ما را ولی تأویل شان در حیرت انداخت خدا و جبرییل و مصطفی را
خوشا روزگاری خوشا نوبهاری نجوم پرن رست از مرغزاری زمین از بهاران چو بال تذروی ز فواره الماس بار آبشاری نپیچد نگه جز که در لاله و گل نغلطد هوا جز که بر سبزه زاری لب جو خود آرایی غنچ...
ز دوزخ واعظ کافر گری گفت حدیثی خوشتر از وی کافری گفت نداند آن غلام احوال خود را که دوزخ را مقام دیگری گفت
ماهی بچه ای شوخ به شاهین بچه ای گفت این سلسله موج که بینی همه دریاست دارای نهنگان خروشنده تر از میغ در سینه او دیده و نادیده بلاهاست با سیل گران سنگ زمین گیر و سبک خیز با گوهر تابن...
سبز بادا خاک پاک شافعی عالمی سر خوش ز تاک شافعی فکر او کوکب ز گردون چیده است سیف بران وقت را نامیده است من چه گویم سر این شمشیر چیست آب او سرمایه دار از زندگیست صاحبش بالاتر از امی...
تهی از های و هو میخانه بودی گل ما از شرر بیگانه بودی نبودی عشق و این هنگامه عشق اگر دل چون خرد فرزانه بودی
تو باین گمان که شاید سر آستانه دارم به طواف خانه کاری بخدای خانه دارم شرر پریده رنگم مگذر ز جلوه من که بتاب یک دو آنی تب جاودانه دارم نکنم دگر نگاهی به رهی که طی نمودم به سراغ صبح ...
در شریعت معنی دیگر مجو غیر ضو در باطن گوهر مجو این گهر را خود خدا گوهر گر است ظاهرش گوهر بطونش گوهر است علم حق غیر از شریعت هیچ نیست اصل سنت جز محبت هیچ نیست فرد را شرع است مرقات ی...
لرد مغرب آن سراپا مکر و فن اهل دین را داد تعلیم وطن او بفکر مرکز و تو در نفاق بگذر از شام و فلسطین و عراق تو اگر داری تمیز خوب و زشت دل نبندی با کلوخ و سنگ و خشت چیست دین برخاستن ا...
رازدان خیر و شر گشتم ز فقر زنده و صاحب نظر گشتم ز فقر یعنی آن فقری که داند راه را بیند از نور خودی الله را اندرون خویش جوید لااله در ته شمشیر گوید لااله فکر جان کن چون زنان بر تن م...
چه می خواهی از این مرد تن آسای به هر بادی که آمد رفتم از جای سحر جاوید را در سجده دیدم به صبحش چهره شامم بیارای
مریدی خود شناسی پخته کاری به پیری گفت حرف نیش داری بمرگ ناتمامی جان سپردن گرفتن روزی از خاک مزاری
شنیدم کرمک شبتاب می گفت نه آن مورم که کس نالد ز نیشم توان بی منت بیگانگان سوخت نپنداری که من پروانه کیشم اگر شب تیره تر از چشم آهوست خود افروزم چراغ راه خویشم
به بحر رفتم و گفتم به موج بیتابی همیشه در طلب استی چه مشکلی داری هزار لولوی لالاست در گریبانت درون سینه چو من گوهر دلی داری تپید و از لب ساحل رمید و هیچ نگفت به کوه رفتم و پرسیدم ا...
پسر را گفت پیری خرقه بازی ترا این نکته باید حرز جان کرد به نمرودان این دور آشنا باش ز فیض شان براهیمی توان کرد
به کام خود دگر آن کهنه می ریز که با جامش نیرزد ملک پرویز ز اشعار جلال الدین رومی به دیوار حریم دل بیاویز
گفتند فرود آی ز اوج مه و پرویز بر خود زن و با بحر پر آشوب بیامیز با موج در آویز نقش دگر انگیز تابنده گهر خیز من عیش هم آغوشی دریا نخریدم آن باده که از خویش رباید نچشیدم از خود نرمی...
بگیر از ساغرشن لاله رنگی که تاثیرش دهد لعلی به سنگی غزالی را دل شیری ببخشد بشوید داغ از پشت پلنگی
فکرم چو به جستجو قدم زد در دیر شد و در حرم زد در دشت طلب بسی دویدم دامن چون گرد باد چیدم پویان بی خضر سوی منزل بر دوش خیال بسته محمل جویای می و شکسته جامی چون صبح به باد چیده دامی ...
غزالی با غزالی درد دل گفت ازین پس در حرم گیرم کنامی بصحرا صید بندان در کمین اند بکام آهو ان صبحی نه شامی امان از فتنه صیاد خواهم دلی ز اندیشه ها آزاد خواهم رفیقش گفت ای یار خردمند ...
نصیبی بردم از تاب و تب او شبم مانند روز از کوکب او غزالی در بیابان حرم بین که ریزد خنده شیر از لب او
هست این میکده و دعوت عام است اینجا قسمت باده به اندازه جام است اینجا حرف آن راز که بیگانه صوت است هنوز از لب جام چکید است و کلام است اینجا نشه از حال بگیرند و گذشتند ز قال نکته فلس...
سراپا درد و سوز آشنایی وصال او زبان دان جدایی جمال عشق گیرد از نی او نصیبی از جلال کبریایی