بخش ۲۰۱ - تو ای باد بیابان از عرب خیز
تو ای باد بیابان از عرب خیز ز نیل مصریان موجی برانگیز بگو فاروق را پیغام فاروق که خود در فقر و سلطانی بیامیز

علامه محمد اقبال لاهوری در سال ١٨٧٣ میلادی در شهر سیالکوت ایالت پنجاب به دنیا آمد. در لاهور تحصیل کرد و سپس در کمبریج و مونیخ به مطالعه در فلسفه و حقوق پرداخت. سپس به لاهور بازگشت و به وکالت مشغول شد.اقبال معتقد است که روح قرآن با تعلیمات یونانی سازگاری ندارد و بسیاری از گرفتاریها از اعتماد به یونانیها ناشی شده است. تشویق اقبال به بازگشت اسلام به صحنهٔ سیاست و ضدیت با تمدن غرب و رد دستاوردهای فرهنگی و علمی غرب از مسائلی است که مورد توجه و استقبال و گاه مورد انتقاد گروههایی از اندیشمندان است. وی به سال ١٩٣٨ میلادی بدرود حیات گفت.
تو ای باد بیابان از عرب خیز ز نیل مصریان موجی برانگیز بگو فاروق را پیغام فاروق که خود در فقر و سلطانی بیامیز
بنگر که جوی آب چه مستانه میرود مانند کهکشان بگریبان مرغزار در خواب ناز بود به گهواره سحاب وا کرد چشم شوق به آغوش کوهسار از سنگریزه نغمه گشاید خرام او سیمای او چو آینه بیرنگ و بی غب...
خلافت فقر با تاج و سریر است زهی دولت که پایان ناپذیر است جوان بختا مده از دست این فقر که بی او پادشاهی زود میر است
ندانی که یزدان دیرینه بود بسی دید و سنجید و بست و گشود ز ما سینه چاکان این تیره خاک شنید است صد ناله درد ناک بسی همچو شبیر در خون نشست نه یک ناله از سینه او گسست نه از گریه پیر کنع...
کجا این روزگاری شیشه بازی بهشت این گنبد گردان ندارد ندیده درد زندان یوسف او زلیخایش دل نالان ندارد خلیل او حریف آتشی نیست کلیمش یک شرر در جان ندارد به صرصر در نیفتد زورق او خطر از ...
جوانمردی که خود را فاش بیند جهان کهنه را بازفریند هزاران انجمن اندر طوافش که او با خویشتن خلوت گزیند
به روی عقل و دل بگشای هر در بگیر از پیر هر میخانه ساغر دران کوش از نیاز سینه پرور که دامن پاک داریستین تر
رخت به کاشمر گشا کوه و تل و دمن نگر سبزه جهان جهان ببین لاله چمن چمن نگر باد بهار موج موج مرغ بهار فوج فوج صلصل و سار زوج زوج بر سر نارون نگر تا نفتد به زینتش چشم سپهر فتنه باز بست...
خنکن ملتی بر خود رسیده ز درد جستجو نارمیده درخش او ته این نیلگون چرخ چو تیغی از میان بیرون کشیده
عقلی که جهان سوزد یک جلوه بی باکش از عشق بیاموزد آیین جهان تابی عشق است که در جانت هر کیفیت انگیزد از تاب و تب رومی تا حیرت فارابی این حرف نشاط آور می گویم و می رقصم از عشق دل آسای...
دوش در میکده ترسا بچه باده فروش گفت از من سخنی دار چو آویزه به گوش مشرب باده گساران کهن این بود است که تو از میکده خیزی همه مستی همه هوش من نگویم که فروبند لب از نکته شوق ادب از دس...
چه خوش زد ترک ملاحی سرودی رخ او احمری چشمش کبودی به دریا گر گره افتد به کارم بجز طوفان نمیخواهم گشودی
جهانگیری بخاک ما سرشتند امامت در جبین ما نوشتند درون خویش بنگرن جهان را که تخمش در دل فاروق کشتند
آدم از بی بصری بندگی آدم کرد گوهری داشت ولی نذر قباد و جم کرد یعنی از خوی غلامی ز سگان خوار تر است من ندیدم که سگی پیش سگی سر خم کرد
مسلمانی که خود را امتحان کرد غبار راه خود راسمان کرد شرار شوق اگر داری نگهدار که با ویفتابی میتوان کرد
آن سخت کوش چیست که گیرد ز سنگ آب محتاج خضر مثل سکندر نمی شود مثل نگاه دیده نمناک پاک رو در جوی آب و دامن او تر نمی شود مضمون او به مصرع برجسته ای تمام منت پذیر مصرع دیگر نمی شود
بگو از من نواخوان عرب را بهای کم نهادم لعل لب را ازن نوری که از قر ن گرفتم سحر کردم صد و سی ساله شب را
متاع معنی بیگانه از دون فطرتان جویی ز موران شوخی طبع سلیمانی نمی آید گریز از طرز جمهوری غلام پخته کاری شو که از مغز دو صد خر فکر انسانی نمی آید
بر عقل فلک پیما ترکانه شبیخون به یک ذره درد دل از علم فلاطون به دی مغبچه یی با من اسرار محبت گفت اشکی که فرو خوردی از باده گلگون به آن فقر که بی تیغی صد کشور دل گیرد از شوکت دارا ب...
می گشایم عقده از کار حیات سازمت آگاه اسرار حیات چون خیال از خود رمیدن پیشه اش از جهت دامن کشیدن پیشه اش در جهان دیر و زود آید چسان وقت او فردا و دی زاید چسان گر نظرداری یکی بر خود ...
غربیان را زیرکی ساز حیات شرقیان را عشق راز کاینات زیرکی از عشق گردد حق شناس کار عشق از زیرکی محکم اساس عشق چون با زیرکی همبر شود نقشبند عالم دیگر شود خیز و نقش عالم دیگر بنه عشق را...
لاله بهر یک شعاع آفتاب دارد اندر شاخ چندین پیچ و تاب چون بهار او را کند عریان و فاش گویدش جز یک نفس اینجا مباش هر دو آمد یکدگر را ساز و برگ من ندانم زندگی خوشتر که مرگ زندگی پیهم م...
نگاه تو عتاب آلود تا چند بتان حاضر و موجود تا چند درین بتخانه اولاد براهیم نمک پرورده نمرود تا چند
چه لذت یارب اندر هست و بود است دل هر ذره در جوش نمود است شکافد شاخ را چون غنچه گل تبسم ریز از ذوق وجود است