بخش ۲۱۰ - به جانهافریدم های و هو را
به جانهافریدم های و هو را کف خاکی شمردم کاخ و کو را شود روزی حریف بحر پر شور زشوبی که دادمب جو را

علامه محمد اقبال لاهوری در سال ١٨٧٣ میلادی در شهر سیالکوت ایالت پنجاب به دنیا آمد. در لاهور تحصیل کرد و سپس در کمبریج و مونیخ به مطالعه در فلسفه و حقوق پرداخت. سپس به لاهور بازگشت و به وکالت مشغول شد.اقبال معتقد است که روح قرآن با تعلیمات یونانی سازگاری ندارد و بسیاری از گرفتاریها از اعتماد به یونانیها ناشی شده است. تشویق اقبال به بازگشت اسلام به صحنهٔ سیاست و ضدیت با تمدن غرب و رد دستاوردهای فرهنگی و علمی غرب از مسائلی است که مورد توجه و استقبال و گاه مورد انتقاد گروههایی از اندیشمندان است. وی به سال ١٩٣٨ میلادی بدرود حیات گفت.
به جانهافریدم های و هو را کف خاکی شمردم کاخ و کو را شود روزی حریف بحر پر شور زشوبی که دادمب جو را
زمانه باز برافروخت آتش نمرود که آشکار شود جوهر مسلمانی بیا که پرده ز داغ جگر بر اندازیم که آفتاب جهانگیر شد ز عریانی هزار نکته زدی پیش دلبران فرنگ گداختی صنمان را به علم برهانی خبر...
تو هم بگذارن صورت نگاری مجو غیر از ضمیر خویش یاری بباغ ما بروردی پر و بال مسلمان را بده سوزی که داری
غنی آن سخنگوی بلبل صفیر نواسنج کشمیر مینو نظیر چو اندر سرا بود در بسته داشت چو رفت از سرا تخته را وا گذاشت یکی گفتش ای شاعر دل رسی عجب دارد از کار تو هر کسی به پاسخ چه خوش گفت مرد ...
بخاک ما دلی در دل غمی هست هنوز این کهنه شاخی را نمی هست به افسون هنرن چشمه بگشای درون هر مسلمان زمزمی هست
جولایی امیی بود که ما از اثر حکمت او واقف از سر نهانخانه تقدیر شدیم اصل ما یک شرر باخته رنگی بود است نظری کرد که خورشید جهانگیر شدیم نکته عشق فرو شست ز دل پیر حرم در جهان خوار به ا...
سر شاخ گل طایری یک سحر همی گفت با طایران دگر ندادند بال آدمی زاده را زمین گیر کردند این ساده را بدو گفتم ای مرغک باد سنج اگر حرف حق با تو گویم مرنج ز طیاره ما بال و پر ساختیم سوی آ...
مسلمان بنده مولا صفات است دل او سری از اسرار ذات است جمالش جز به نور حق نه بینی که اصلش در ضمیر کاینات است
بده با خاک اون سوز و تابی که زاید از شب اوفتابی نوان زن که از فیض تو او را دگر بخشند ذوق انقلابی
آن حرف دلفروز که راز هست و راز نیست من فاش گویمت که شنید از کجا شنید دزدید ز آسمان و به گل گفت شبنمش بلبل ز گل شنید و ز بلبل صبا شنید
انسان که رخ ز غازه تهذیب بر فروخت خاک سیاه خویش چو آیینه وانمود پوشید پنجه را ته دستانه حریر افسونی قلم شد و تیغ از کمر گشود این بوالهوس صنم کده صلح عام ساخت رقصید گرد او به نواهای...
مسلمانی غم دل در خریدن چو سیماب از تپ یاران تپیدن حضور ملت از خود در گذشتن دگر بانگ انا الملت کشیدن
بهار تا به گلستان کشید بزم سرود نوای بلبل شوریده چشم غنچه گشود گمان مبر که سرشتند در ازل گل ما که ما هنوز خیالیم در ضمیر وجود به علم غره مشو کار می کشی دگر است فقیه شهر گریبان و آس...
کسی کو فاش دید اسرار جانرا نبیند جز به چشم خود جهان را نواییفرین در سینه خویش بهاری میتوان کردن خزان را
حلقه بستند سر تربت من نوحه کران دلبران زهره وشان گل برنان سیم بران در چمن قافله لاله و گل رخت گشود از کجا آمده اند این همه خونین جگران ایکه در مدرسه جویی ادب و دانش و ذوق نخرد باده...
نگهدارنچه درب و گل تست سرور و سوز و مستی حاصل تست تهی دیدم سبوی این ون را می باقی به مینای دل تست
شب این کوه و دشت سینه تابی نه در وی مرغکی نی موجبی نگردد روشن از قندیل رهبان تو میدانی که بایدفتابی
می تراشد فکر ما هر دم خداوندی دگر رست از یک بند تا افتاد در بندی دگر بر سر بام آ نقاب از چهره بیباکانه کش نیست در کوی تو چون من آرزومندی دگر بسکه غیرت میبرم از دیده بینای خویش از ن...
مرا ز دیده بینا شکایت دگر است که چون بجلوه در آیی حجاب من نظر است به نوریان ز من پا به گل پیامی گوی حذر ز مشت غباری که خویشتن نگر است نوا زنیم و به بزم بهار می سوزیم شرر به مشت پر ...
نکو میخوان خط سیمای خود را بدستور رگ فردای خود را چو من پا در بیابان حرم نه که بینی اندرو پهنای خود را
با تو آموزم زبان کاینات حرف و الفاظ است اعمال حیات چون ز ربط مدعایی بسته شد زندگانی مطلع برجسته شد مدعا گردد اگر مهمیز ما همچو صرصر می رود شبدیز ما مدعا راز بقای زندگی جمع سیماب قو...
سرود رفته باز آید که ناید نسیمی از حجاز آید که ناید سرآمد روزگار این فقیری دگر دانای راز آید که ناید
شنیدم در عدم پروانه میگفت دمی از زندگی تاب تبم بخش پریشان کن سحر خاکسترم را ولیکن سوز و ساز یک شبم بخش
قندهار آن کشور مینو سواد اهل دل را خاک او خاک مراد رنگ ها بوها هواها آب ها آب ها تابنده چون سیماب ها لاله ها در خلوت کهسار ها نارها یخ بسته اندر نارها کوی آن شهر است ما را کوی دوست...