بخش ۲۲ - محکمات عالم قرآنی خلافت آدم
در دو عالم هر کجا آثار عشق ابن آدم سری از اسرار عشق سر عشق از عالم ارحام نیست او ز سام و حام و روم و شام نیست کوکب بی شرق و غرب و بی غروب در مدارش نی شمال و نی جنوب حرف انی جاعل تق...

علامه محمد اقبال لاهوری در سال ١٨٧٣ میلادی در شهر سیالکوت ایالت پنجاب به دنیا آمد. در لاهور تحصیل کرد و سپس در کمبریج و مونیخ به مطالعه در فلسفه و حقوق پرداخت. سپس به لاهور بازگشت و به وکالت مشغول شد.اقبال معتقد است که روح قرآن با تعلیمات یونانی سازگاری ندارد و بسیاری از گرفتاریها از اعتماد به یونانیها ناشی شده است. تشویق اقبال به بازگشت اسلام به صحنهٔ سیاست و ضدیت با تمدن غرب و رد دستاوردهای فرهنگی و علمی غرب از مسائلی است که مورد توجه و استقبال و گاه مورد انتقاد گروههایی از اندیشمندان است. وی به سال ١٩٣٨ میلادی بدرود حیات گفت.
در دو عالم هر کجا آثار عشق ابن آدم سری از اسرار عشق سر عشق از عالم ارحام نیست او ز سام و حام و روم و شام نیست کوکب بی شرق و غرب و بی غروب در مدارش نی شمال و نی جنوب حرف انی جاعل تق...
یا مسلمان را مده فرمان که جان بر کف بنه یا درین فرسوده پیکر تازه جانی آفرین یا چنان کن یا چنین یا برهمن را بفرما نو خداوندی تراش یا خود اندر سینه زناریان خلوت گزین یا چنان کن یا چن...
به این بهانه درین بزم محرمی جویم غزل سرایم و پیغام آشنا گویم بخلوتی که سخن می شود حجاب آنجا حدیث دل به زبان نگاه می گویم پی نظاره روی تو می کنم پاکش نگاه شوق به جوی سرشک می شویم چو...
سحرگاهان که روشن شد در و دشت صدا زد مرغی از شاخ نخیلی فروهل خیمه ای فرزند صحرا که نتوان زیست بی ذوق رحیلی
خیز و نقاب بر گشا پردگیان ساز را نغمه تازه یاد ده مرغ نوا طراز را جاده ز خون رهروان تخته لاله در بهار ناز که راه میزند قافله نیاز را دیده خوابناک او گر به چمن گشوده یی رخصت یک نظر ...
عرب را حق دلیل کاروان کرد که او با فقر خود را امتحان کرد اگر فقر تهی دستان غیور است جهانی را ته و بالا توان کرد
به ملازمان سلطان خبری دهم ز رازی که جهان توان گرفتن بنوای دلگدازی به متاع خود چه نازی که بشهر دردمندان دل غزنوی نیرزد به تبسم ایازی همه ناز بی نیازی همه ساز بینوایی دل شاه لرزه گیر...
درن شبها خروش صبح فرداست که روشن از تجلیهای سیناست تن و جان محکم از باد در و دشت طلوع امتان از کوه و صحراست
بیا که ساقی گلچهره دست بر چنگ است چمن ز باد بهاران جواب ارژنگ است حنا ز خون دل نو بهار می بندد عروس لاله چه اندازه تشنه رنگ است نگاه میرسد از نغمه دل افروزی به معنیی که برو جامه سخ...
دگریین تسلیم و رضا گیر طریق صدق و اخلاص و وفا گیر مگو شعرم چنین است و چنان نیست جنون زیرکی از من فراگیر
صورت نپرستم من بتخانه شکستم من آن سیل سبک سیرم هر بند گسستم من در بود و نبود من اندیشه گمانها داشت از عشق هویدا شد این نکته که هستم من در دیر نیاز من در کعبه نماز من زنار بدوشم من ...
چمن ها زان جنون ویرانه گردد که از هنگامه ها بیگانه گردد ازآن هویی که افکندم درین شهر جنون ماند ولی فرزانه گردد
نخستین لاله صبح بهارم پیا پی سوزم از داغی که دارم بچشم کم مبین تنهاییم را که من صد کاروان گل در کنارم
هوای فرودین در گلستان میخانه می سازد سبو از غنچه می ریزد ز گل پیمانه می سازد محبت چون تمام افتد رقابت از میان خیزد به طوف شعله ای پروانه با پروانه می سازد به ساز زندگی سوزی به سوز ...
از ما بگو سلامی آن ترک تند خو را کاتش زد از نگاهی یک شهر آرزو را این نکته را شناسد آندل که دردمند است من گرچه توبه گفتم نشکسته ام سبو را ای بلبل از وفایش صد بار با تو گفتم تو در کن...
پریشانم چو گرد ره گذاری که بر دوش هوا گیرد قراری خوشا بختی و خرم روزگاری که بیرون آید از من شهسواری
آشنا هر خار را از قصه ما ساختی در بیابان جنون بردی و رسوا ساختی جرم ما از دانه یی تقصیر او از سجده یی نی به آن بیچاره میسازی نه با ما ساختی صد جهان میروید از کشت خیال ما چو گل یک ج...
خوشن قومی پریشان روزگاری که زاید از ضمیرش پخته کاری نمودش سری از اسرار غیب است ز هر گردی برون ناید سواری
به بحر خویش چون موجی تپیدم تپیدم تا به طوفانی رسیدم دگر رنگی ازین خوشتر ندیدم بخون خویش تصویرش کشیدم
خوش آنکه رخت خرد را به شعله ای می سوخت مثال لاله متاعی ز آتشی اندوخت تو هم ز ساغر می چهره را گلستان کن بهار خرقه فروشی به صوفیان آموخت دلم تپید ز محرومی فقیه حرم که پیر میکده جامی ...
بیار باده که گردون بکام ما گردید مثال غنچه نواها ز شاخسار دمید خورم بیاد تنک نوشی امام حرم که جز به صحبت یاران رازدان نچشید فزون قبیله آن پخته کار باد که گفت چراغ راه حیات است جلوه...
نگاهش پر کند خالی سبوها دواند می به تاک آرزوها ز طوفانی که بخشد رایگانی حریف بحر گردد آب جوها
اگر می آید آن دانای رازی بده او را نوای دل گدازی ضمیر امتان را می کند پاک کلیمی یا حکیمی نی نوازی
تربت آن خسرو روشن ضمیر از ضمیرش ملتی صورت پذیر گنبد او را حرم داند سپهر با فروغ از طوف او سیمای مهر مثل فاتح آن امیر صف شکن سکه یی زد هم به اقلیم سخن ملتی را داد ذوق جستجو قدسیان ت...