بخش ۲۳ - حکومت الهی
بنده حق بی نیاز از هر مقام نی غلام او را نه او کس را غلام رسم و راه و دین و آیینش ز حق زشت و خوب و تلخ و نوشینش ز حق عقل خود بین غافل از بهبود غیر سود خود بیند نبیند سود غیر وحی حق...

علامه محمد اقبال لاهوری در سال ١٨٧٣ میلادی در شهر سیالکوت ایالت پنجاب به دنیا آمد. در لاهور تحصیل کرد و سپس در کمبریج و مونیخ به مطالعه در فلسفه و حقوق پرداخت. سپس به لاهور بازگشت و به وکالت مشغول شد.اقبال معتقد است که روح قرآن با تعلیمات یونانی سازگاری ندارد و بسیاری از گرفتاریها از اعتماد به یونانیها ناشی شده است. تشویق اقبال به بازگشت اسلام به صحنهٔ سیاست و ضدیت با تمدن غرب و رد دستاوردهای فرهنگی و علمی غرب از مسائلی است که مورد توجه و استقبال و گاه مورد انتقاد گروههایی از اندیشمندان است. وی به سال ١٩٣٨ میلادی بدرود حیات گفت.
بنده حق بی نیاز از هر مقام نی غلام او را نه او کس را غلام رسم و راه و دین و آیینش ز حق زشت و خوب و تلخ و نوشینش ز حق عقل خود بین غافل از بهبود غیر سود خود بیند نبیند سود غیر وحی حق...
ای که با نادیده پیمان بسته ای همچو سیل از قید ساحل رسته ای چون نهال از خاک این گلزار خیز دل بغایب بند و با حاضر ستیز هستی حاضر کند تفسیر غیب می شود دیباچه تسخیر غیب ما سوا از بهر ت...
عقل هم عشق است و از ذوق نگه بیگانه نیست لیکن این بیچاره را آن جرأت رندانه نیست گرچه می دانم خیال منزل ایجاد من است در سفر از پا نشستن همت مردانه نیست هر زمان یک تازه جولانگاه میخوا...
مسلمانان مرا حرفی است در دل که روشن تر ز جان جبرییل است نهانش دارم از آزر نهادان که این سری ز اسرار خلیل است
تیر و سنان و خنجر و شمشیرم آرزوست با من میا که مسلک شبیرم آرزوست از بهر آشیانه خس اندوزیم نگر باز این نگر که شعله در گیرم آرزوست گفتند لب ببند و ز اسرار ما مگو گفتم که خیر نعره تکب...
چو بر گیرد زمام کاروان را دهد ذوق تجلی هر نهان را کند افلاکیان را آنچنان فاش ته پا می کشد نه آسمان را
دانه سبحه به زنار کشیدن آموز گر نگاه تو دو بین است ندیدن آموز پا ز خلوت کده غنچه برون زن چو شمیم با نسیم سحر آمیز و وزیدن آموز آفریدند اگر شبنم بی مایه ترا خیز و بر داغ دل لاله چکی...
مبارکباد کنن پاک جان را که زایدن امیر کاروان را زغوش چنین فرخنده مادر خجالت می دهم حور جنان را
دل اندر سینه گوید دلبری هست متاعی آفرین غارتگری هست به گوشم آمد از گردون دم مرگ شکوفه چون فرو ریزد بری هست
ز خاک خویش طلب آتشی که پیدا نیست تجلی دگری در خور تقاضا نیست به ملک جم ندهم مصرع نظیری را کسی که کشته نشد از قبیله ما نیست اگرچه عقل فسون پیشه لشکری انگیخت تو دل گرفته نباشی که عشق...
عرب خود را به نور مصطفی سوخت چراغ مرده مشرق بر افروخت ولیکنن خلافت راه گم کرد که اول مؤمنان را شاهی آموخت
موج را از سینه دریا گسستن می توان بحر بی پایان به جوی خویش بستن می توان از نوایی می توان یک شهر دل در خون نشاند یک چمن گل از نسیمی سینه خستن می توان می توان جبریل را گنجشک دست آموز...
خلافت بر مقام ما گواهی است حرام استنچه بر ما پادشاهی است ملوکیت همه مکر است و نیرنگ خلافت حفظ ناموس الهی است
صد ناله شبگیری صد صبح بلا خیزی صد آه شررریزی یک شعر دل آویزی در عشق و هوسناکی دانی که تفاوت چیست آن تیشه فرهادی این حیله پرویزی با پردگیان برگو کاین مشت غبار من گردی ست نظربازی خاک...
باز به سرمه تاب ده چشم کرشمه زای را ذوق جنون دو چند کن شوق غزلسرای را نقش دگر طراز ده آدم پخته تر بیار لعبت خاک ساختن می نسزد خدای را قصه دل نگفتنی است درد جگر نهفتنی است خلوتیان ک...
در افتد با ملوکیت کلیمی فقیری بی کلاهی بی گلیمی گهی باشد که بازیهای تقدیر بگیرد کار صرصر از نسیمی
فریب کشمکش عقل دیدنی دارد که میر قافله و ذوق رهزنی دارد نشان راه ز عقل هزار حیله مپرس بیا که عشق کمالی ز یک فنی دارد فرنگ گرچه سخن با ستاره میگوید حذر که شیوه او رنگ جوزنی دارد ز م...
هنوز اندر جهاندم غلام است نظامش خام و کارش ناتمام است غلام فقرن گیتی پناهم که در دینش ملوکیت حرام است
حسرت جلوه آن ماه تمامی دارم دست بر سینه نظر بر لب بامی دارم حسن می گفت که شامی نپذیرد سحرم عشق می گفت تب و تاب دوامی دارم نه به امروز اسیرم نه به فردا نه به دوش نه نشیبی نه فرازی ن...
محبت از نگاهش پایدار است سلوکش عشق و مستی را عیار است مقامش عبده‘مد ولیکن جهان شوق را پروردگار است
به شاخ زندگی ما نمی ز تشنه لبی است تلاش چشمه حیوان دلیل کم طلبی است حدیث دل به که گویم چه راه بر گیرم که آه بی اثر است و نگاه بی ادبی است غزل به زمزمه خوان پرده پست تر گردان هنوز ن...
به ملک خویش عثمانی امیر است دلشگاه و چشم او بصیر است نپنداری که رست از بند افرنگ هنوز اندر طلسم او اسیر است
خنک مردان که سحر او شکستند به پیمان فرنگی دل نبستند مشو نومید و با خودشنا باش که مردان پیش ازین بودند و هستند
فرقی ننهد عاشق در کعبه و بتخانه این جلوت جانانه آن خلوت جانانه شادم که مزار من در کوی حرم بستند راهی ز مژه کاوم از کعبه به بتخانه از بزم جهان خوشتر از حور جنان خوشتر یک همدم فرزانه...