بخش ۲۴ - ارض ملک خداست
سر گذشت آدم اندر شرق و غرب بهر خاکی فتنه های حرب و ضرب یک عروس و شوهر او ما همه آن فسونگر بی همه هم با همه عشوه های او همه مکر و فن است نی از آن تو نه از آن من است در نسازد با تو ا...

علامه محمد اقبال لاهوری در سال ١٨٧٣ میلادی در شهر سیالکوت ایالت پنجاب به دنیا آمد. در لاهور تحصیل کرد و سپس در کمبریج و مونیخ به مطالعه در فلسفه و حقوق پرداخت. سپس به لاهور بازگشت و به وکالت مشغول شد.اقبال معتقد است که روح قرآن با تعلیمات یونانی سازگاری ندارد و بسیاری از گرفتاریها از اعتماد به یونانیها ناشی شده است. تشویق اقبال به بازگشت اسلام به صحنهٔ سیاست و ضدیت با تمدن غرب و رد دستاوردهای فرهنگی و علمی غرب از مسائلی است که مورد توجه و استقبال و گاه مورد انتقاد گروههایی از اندیشمندان است. وی به سال ١٩٣٨ میلادی بدرود حیات گفت.
سر گذشت آدم اندر شرق و غرب بهر خاکی فتنه های حرب و ضرب یک عروس و شوهر او ما همه آن فسونگر بی همه هم با همه عشوه های او همه مکر و فن است نی از آن تو نه از آن من است در نسازد با تو ا...
به کویش رهسپاری ای دل ای دل مرا تنها گذاری ای دل ای دل دمادم آرزوها آفرینی مگر کاری نداری ای دل ای دل
ای قبای پادشاهی بر تو راست سایه تو خاک ما را کیمیاست خسروی را از وجود تو عیار سطوت تو ملک و دولت را حصار از تو ای سرمایه فتح و ظفر تخت احمد شاه را شانی دگر سینه ها بی مهر تو ویرانه...
کودکی را دیدی ای بالغ نظر کو بود از معنی خود بی خبر ناشناس دور و نزدیک آنچنان ماه را خواهد که بر گیرد عنان از همه بیگانه آن مامک پرست گریه مست وشیر مست و خواب مست زیر و بم را گوش ا...
سوز و گداز زندگی لذت جستجوی تو راه چو مار می گزد گر نروم بسوی تو سینه گشاده جبرییل از بر عاشقان گذشت تا شرری به او فتد ز آتش آرزوی تو هم بهوای جلوه یی پاره کنم حجاب را هم به نگاه ن...
متاع من دل دردآشنای است نصیب من فغان نارسای است به خاک مرقد من لاله خوش تر که هم خاموش و هم خونین نوای است
به ترکانرزویی تازه دادند بنای کار شان دیگر نهادند ولیکن کو مسلمانی که بیند نقاب از روی تقدیری گشادند
بی تو از خواب عدم دیده گشودن نتوان بی تو بودن نتوان با تو نبودن نتوان در جهان است دل ما که جهان در دل ماست لب فروبند که این عقده گشودن نتوان دل یاران ز نواهای پریشانم سوخت من از آن...
این گنبد مینایی این پستی و بالایی در شد به دل عاشق با این همه پهنایی اسرار ازل جویی بر خود نظری وا کن یکتایی و بسیاری پنهانی و پیدایی ای جان گرفتارم دیدی که محبت چیست در سینه نیاسا...
بهل ای دخترک این دلبری ها مسلمان را نزیبد کافری ها منه دل بر جمال غازه پرورد بیاموز از نگه غارتگری ها
هوس منزل لیلی نه تو داری و نه من جگر گرمی صحرا نه تو داری و نه من من جوان ساقی و تو پیر کهن میکده یی بزم ما تشنه و صهبا نه تو داری و نه من دل و دین در گرو زهره وشان عجمی آتش شوق سل...
نگاه تست شمشیر خدا داد به زخمش جان ما را حق بما داد دل کامل عیارن پاک جان برد که تیغ خویش راب از حیا داد
دلیل منزل شوقم به دامنم آویز شرر ز آتش نابم به خاک خویش آمیز عروس لاله برون آمد از سراچه ناز بیا که جان تو سوزم ز حرف شوق انگیز به هر زمانه به اسلوب تازه می گویند حکایت غم فرهاد و ...
ضمیر عصر حاضر بی نقاب است گشادش در نمود رنگ وب است جهانتابی ز نور حق بیاموز که او با صد تجلی در حجاب است
جهان را محکمی از امهات است نهادشان امین ممکنات است اگر این نکته را قومی نداند نظام کار و بارش بی ثبات است
در جهان دل ما دور قمر پیدا نیست انقلابیست ولی شام و سحر پیدا نیست وای آن قافله کز دونی همت میخواست رهگذاری که درو هیچ خطر پیدا نیست بگذر از عقل و در آویز بموج یم عشق که در آن جوی ت...
مرا داد این خرد پرور جنونی نگاه مادر پاک اندرونی ز مکتب چشم و دل نتوان گرفتن که مکتب نیست جز سحر و فسونی
گریه ما بی اثر ناله ما نارساست حاصل این سوز و ساز یک دل خونین نواست در طلبش دل تپید دیر و حرم آفرید ما به تمنای او او به تمنای ماست پردگیان بی حجاب من به خودی در شدم عشق غیورم نگر ...
خنکن ملتی کز وارداتش قیامتها ببیند کایناتش چه پیشید چه پیش افتاد او را توان دید از جبین امهاتش
سوز سخن ز ناله مستانه دل است این شمع را فروغ ز پروانه دل است مشت گلیم و ذوق فغانی نداشتیم غوغای ما ز گردش پیمانه دل است این تیره خاکدان که جهان نام کرده یی فرسوده پیکری ز صنم خانه ...
اگر پندی ز درویشی پذیری هزار امت بمیرد تو نمیری بتولی باش و پنهان شو ازین عصر که درآغوش شب گیری بگیری
سطوت از کوه ستانند و بکاهی بخشند کله جم به گدای سر راهی بخشند در ره عشق فلان ابن فلان چیزی نسیت ید بیضای کلیمی به سیاهی بخشند گاه شاهی به جگر گوشه سلطان ندهند گاه باشد که بزندانی چ...
ز شام ما برونور سحر را به قرآن باز خوان اهل نظر را تو میدانی که سوز قرأت تو دگرگون کرد تقدیر عمر را
نه تو اندر حرم گنجی نه در بتخانه می آیی ولیکن سوی مشتاقان چه مشتاقانه می آیی قدم بی باک تر نه در حریم جان مشتاقان تو صاحبخانه ای آخر چرا دزدانه می آیی به غارت می بری سرمایه تسبیح خ...