بخش ۱۰۳ - نه شعر است اینکه بر وی دل نهادم
نه شعر است اینکه بر وی دل نهادم گره از رشتهء معنی گشادم به امیدی که اکسیری زند عشق مس این مفلسان را تاب دادم

علامه محمد اقبال لاهوری در سال ١٨٧٣ میلادی در شهر سیالکوت ایالت پنجاب به دنیا آمد. در لاهور تحصیل کرد و سپس در کمبریج و مونیخ به مطالعه در فلسفه و حقوق پرداخت. سپس به لاهور بازگشت و به وکالت مشغول شد.اقبال معتقد است که روح قرآن با تعلیمات یونانی سازگاری ندارد و بسیاری از گرفتاریها از اعتماد به یونانیها ناشی شده است. تشویق اقبال به بازگشت اسلام به صحنهٔ سیاست و ضدیت با تمدن غرب و رد دستاوردهای فرهنگی و علمی غرب از مسائلی است که مورد توجه و استقبال و گاه مورد انتقاد گروههایی از اندیشمندان است. وی به سال ١٩٣٨ میلادی بدرود حیات گفت.
نه شعر است اینکه بر وی دل نهادم گره از رشتهء معنی گشادم به امیدی که اکسیری زند عشق مس این مفلسان را تاب دادم
چسان ای آفتاب آسمان گرد باین دوری به چشم من در آیی بخاکی واصل و از خاکدان دور تو ای مژگان گسل آخر کجایی
تراش از تیشه خود جاده خویش براه دیگران رفتن عذاب است گر از دست تو کار نادر آید گناهی هم اگر باشد ثواب است
تو گفتی از حیات جاودان گوی بگوش مرده یی پیغام جان گوی ولی گویند این ناحق شناسان که تاریخ وفات این و آن گوی
عشق را نازم که بودش را غم نابود نی کفر او زنار دار حاضر و موجود نی عشق اگر فرمان دهد از جان شیرین هم گذر عشق محبوب است و مقصود است و جان مقصود نی کافری را پخته تر سازدشکست سومنات گ...
بر دل بیتاب من ساقی می نابی زند کیمیا ساز است و اکسیری بسیمابی زند من ندانم نور یا نار است اندر سینه ام این قدر دانم بیاض او به مهتابی زند بر دل من فطرت خاموش می آرد هجوم ساز از ذو...
بمنزل رهرو دل در نسازد به آب و آتش و گل در نسازد نپنداری که در تن آرمید است که این دریا به ساحل در نسازد
رخم از درد پنهان زعفرانی تراود خون ز چشم ارغوانی سخن اندر گلوی من گره بست تو احوال مرا ناگفته دانی
بیا با شاهد فطرت نظر باز چرا در گوشه خلوت گزینی ترا حق داد چشم پاک بینی که از نورش نگاهی آفرینی
زبان ما غریبان از نگاهیست حدیث دردمندان اشک و آهیست گشادم چشم و بر بستم لب خویش سخن اندر طریق ما گناهیست
فروغ خاکیان از نوریان افزون شود روزی زمین از کوکب تقدیر ما گردون شود روزی خیال ما که او را پرورش دادند طوفانها ز گرداب سپهر نیلگون بیرون شود روزی یکی در معنی آدم نگر از من چه می پر...
خودی دادم ز خود نامحرمی را گشادم در گل او زمزمی را بده آن نالهء گرمی که از وی بسوزم جز غم دین هر غمی را
ز رسم و راه شریعت نکرده ام تحقیق جز اینکه منکر عشق است کافر و زندیق مقام آدم خاکی نهاد دریا بند مسافران حرم را خدا دهد توفیق من از طریق نپرسم رفیق می جویم که گفته اند نخستین رفیق و...
میان آب و گل خلوت گزیدم ز افلاطون و فارابی بریدم نکردم از کسی دریوزه چشم جهان را جز به چشم خود ندیدم
از همه کس کناره گیر صحبت آشنا طلب هم ز خدا خودی طلب هم ز خودی خدا طلب از خلش کرشمه یی کار نمی شود تمام عقل و دل و نگاه را جلوه جدا جدا طلب عشق بسر کشیدن است شیشه کاینات را جام جهان...
درون ما به جز دود نفس نیست بجز دست تو ما را دست رس نیست دگر افسانه غم با که گویم که اندر سینه ها غیر از تو کس نیست
ز آغاز خودی کس را خبر نیست خودی در حلقه شام و سحر نیست ز خضر این نکته نادر شنیدم که بحر از موج خود دیرینه تر نیست
بینی جهان را خود را نبینی تا چند نادان غافل نشینی نور قدیمی شب را بر افروز دست کلیمی در آستینی بیرون قدم نه از دور آفاق تو پیش ازینی تو بیش ازینی از مرگ ترسی ای زنده جاوید مرگ است ...
دلا رمز حیات از غنچه دریاب حقیقت در مجازش بی حجاب است ز خاک تیره میروید ولیکن نگاهش بر شعاع آفتاب است
غریبی دردمندی نی نوازی ز سوز نغمهء خود در گدازی تو میدانی چه میجوید چه خواهد دلی از هر دو عالم بی نیازی
بر سر کفر و دین فشان رحمت عام خویش را بند نقاب بر گشا ماه تمام خویش را زمزمه کهن سرای گردش باده تیز کن باز به بزم ما نگر آتش جام خویش را دام ز گیسوان بدوش زحمت گلستان بری صید چرا ن...
تو را این کشمکش اندر طلب نیست تو را این درد و داغ و تاب و تب نیست از آن از لامکان بگریختم من که آنجا ناله های نیم شب نیست
مرد عارف گفتگو را در ببست مست خود گردید و از عالم گسست ذوق و شوق او را ز دست او ربود در وجود آمد ز نیرنگ شهود با حضورش ذره ها مانند طور بی حضور او نه نور و نی ظهور نازنینی در طلسم ...
جهان ما که نابود است بودش زیان توام همی زاید بسودش کهن را نو کن و طرح دگر ریز دل ما بر نتابد دیر و زودش