بخش ۲۴۹ - تب و تاب بتکدهٔ عجم نرسد به سوز و گداز من
تب و تاب بتکده عجم نرسد به سوز و گداز من که به یک نگاه محمد عربی گرفت حجاز من چه کنم که عقل بهانه جو گرهی به روی گره زند نظری که گردش چشم تو شکند طلسم مجاز من نرسد فسونگری خرد به ت...

علامه محمد اقبال لاهوری در سال ١٨٧٣ میلادی در شهر سیالکوت ایالت پنجاب به دنیا آمد. در لاهور تحصیل کرد و سپس در کمبریج و مونیخ به مطالعه در فلسفه و حقوق پرداخت. سپس به لاهور بازگشت و به وکالت مشغول شد.اقبال معتقد است که روح قرآن با تعلیمات یونانی سازگاری ندارد و بسیاری از گرفتاریها از اعتماد به یونانیها ناشی شده است. تشویق اقبال به بازگشت اسلام به صحنهٔ سیاست و ضدیت با تمدن غرب و رد دستاوردهای فرهنگی و علمی غرب از مسائلی است که مورد توجه و استقبال و گاه مورد انتقاد گروههایی از اندیشمندان است. وی به سال ١٩٣٨ میلادی بدرود حیات گفت.
تب و تاب بتکده عجم نرسد به سوز و گداز من که به یک نگاه محمد عربی گرفت حجاز من چه کنم که عقل بهانه جو گرهی به روی گره زند نظری که گردش چشم تو شکند طلسم مجاز من نرسد فسونگری خرد به ت...
چه عصر است این که دین فریادی اوست هزاران بند درزادی اوست ز رویدمیت رنگ و نم برد غلط نقشی که از بهزادی اوست
گفت حکمت را خدا خیر کثیر هر کجا این خیر را بینی بگیر علم حرف و صوت را شهپر دهد پاکی گوهر به نا گوهر دهد علم را بر اوج افلاک است ره تا ز چشم مهر بر کندد نگه نسخه او نسخه تفسیر کل بس...
نغمه خیز از زخمه زن ساز مرد از نیاز او دو بالا ناز مرد پوشش عریانی مردان زن است حسن دلجو عشق را پیراهن است عشق حق پرورده آغوش او این نوا از زخمه خاموش او آنکه نازد بر وجودش کاینات ...
درین محفل که کار او گذشت از باده و ساقی ندیمی کو که در جامش فرو ریزم می باقی کسی کو زهر شیرین میخورد از جام زرینی می تلخ از سفال من کجا گیرد به تریاقی شرار از خاک من خیزد کجا ریزم ...
دل از دست کسی بردن نداند غم اندر سینه پروردن نداند دم خود را دمیدی اندر آن خاک که غیر از خوردن و مردن نداند
رهی در سینه انجم گشایی ولی از خویشتن ناآشنایی یکی بر خود گشا چون دانه چشمی که از زیر زمین نخلی بر آیی
مثل آیینه مشو محو جمال دگران از دل و دیده فرو شوی خیال دگران آتش از ناله مرغان حرم گیر و بسوز آشیانی که نهادی به نهال دگران در جهان بال و پر خویش گشودن آموز که پریدن نتوان با پر و ...
نگاهش نقشبند کافری ها کمال صنعت اوزری ها حذر از حلقه بازارگانش قمار است این همه سوداگری ها
جهان عشق نه میری نه سروری داند همین بس است که آیین چاکری داند نه هر که طوف بتی کرد و بست زناری صنم پرستی و آداب کافری داند هزار خیبر و صد گونه اژدر است اینجا نه هر که نان جوین خورد...
جوانان را بدموز است این عصر شب ابلیس را روز است این عصر بدامانش مثال شعله پیچم که بی نور است و بی سوز است این عصر
خواجه یی نیست که چون بنده پرستارش نیست بنده یی نیست که چون خواجه خریدارش نیست گرچه از طور و کلیم است بیان واعظ تاب آن جلوه به آیینه گفتارش نیست پیر ما مصلحتا رو به مجاز آورد است ور...
مسلمان فقر و سلطانی بهم کرد ضمیرش باقی و فانی بهم کرد ولیکن الامان از عصر حاضر که سلطانی به شیطانی بهم کرد
بیا که بلبل شوریده نغمه پرداز است عروس لاله سراپا کرشمه و ناز است نوا ز پرده غیب است ای مقام شناس نه از گلوی غزل خوان نه از رگ ساز است کسی که زخمه رساند به تار ساز حیات ز من بگیر ک...
چه گویم رقص تو چون است و چون نیست حشیش است این نشاط اندرون نیست به تقلید فرنگی پای کوبی به رگهای تون طغیان خون نیست
خاکیم و تند سیر مثال ستاره ایم در نیلگون یمی به تلاش کناره ایم بود و نبود ماست ز یک شعله حیات از لذت خودی چو شرر پاره پاره ایم با نوریان بگو که ز عقل بلند دست ما خاکیان به دوش ثریا...
در صد فتنه را بر خود گشادی دو گامی رفتی و از پا فتادی برهمن از بتان طاق خودراست تو قر ن را سر طاقی نهادی
برهمن را نگویم هیچ کاره کند سنگ گران را پاره پاره نیاید جز به زور دست و بازو خدایی را تراشیدن ز خاره
عرب از سرشک خونم همه لاله زار بادا عجم رمیده بو را نفسم بهار بادا تپش است زندگانی تپش است جاودانی همه ذره های خاکم دل بی قرار بادا نه به جاده ای قرارش نه به منزلی مقامش دل من مسافر...
نظر تو همه تقصیر و خرد کوتاهی نرسی جز به تقاضای کلیم اللهی راه کور است بخود غوطه زن ای سالک راه جاده را گم نکند در ته دریا ماهی حاجتی پیش سلاطین نبرد مرد غیور چه توان کرد که از کوه...
نگه دارد برهمن کار خود را نمی گوید به کس اسرار خود را بمن گوید که از تسبیح بگذر بدوش خود برد زنار خود را
برهمن گفت برخیز از در غیر ز یاران وطن ناید به جز خیر بیک مسجد دو ملا می نگنجد ز افسون بتان گنجد بیک دیر
سر خوش از باده تو خم شکنی نیست که نیست مست لعلین تو شیرین سخنی نیست که نیست در قبای عربی خوشترک آیی به نگاه راست بر قامت تو پیرهنی نیست که نیست گرچه لعل تو خموش است ولی چشم ترا با ...
اگرچه زیب سرش افسر و کلاهی نیست گدای کوی تو کمتر ز پادشاهی نیست بخواب رفته جوانان و مرده دل پیران نصیب سینه کس آه صبحگاهی نیست به این بهانه بدشت طلب ز پا منشین که در زمانه ما آشنای...