بخش ۲۵۸ - تب و تابی که باشد جاودانه
تب و تابی که باشد جاودانه سمند زندگی را تازیانه به فرزندان بیاموز این تب و تاب کتاب و مکتب افسون و فسانه

علامه محمد اقبال لاهوری در سال ١٨٧٣ میلادی در شهر سیالکوت ایالت پنجاب به دنیا آمد. در لاهور تحصیل کرد و سپس در کمبریج و مونیخ به مطالعه در فلسفه و حقوق پرداخت. سپس به لاهور بازگشت و به وکالت مشغول شد.اقبال معتقد است که روح قرآن با تعلیمات یونانی سازگاری ندارد و بسیاری از گرفتاریها از اعتماد به یونانیها ناشی شده است. تشویق اقبال به بازگشت اسلام به صحنهٔ سیاست و ضدیت با تمدن غرب و رد دستاوردهای فرهنگی و علمی غرب از مسائلی است که مورد توجه و استقبال و گاه مورد انتقاد گروههایی از اندیشمندان است. وی به سال ١٩٣٨ میلادی بدرود حیات گفت.
تب و تابی که باشد جاودانه سمند زندگی را تازیانه به فرزندان بیاموز این تب و تاب کتاب و مکتب افسون و فسانه
ز علم چاره سازی بی گدازی بسی خوشتر نگاه پاک بازی نکو تر از نگاه پاک بازی ولی از هر دو عالم بی نیازی
شعله در آغوش دارد عشق بی پروای من بر نخیزد یک شرار از حکمت نازای من چون تمام افتد سراپا ناز می گردد نیاز قیس را لیلی همی نامند در صحرای من بهر دهلیز تو از هندوستان آورده ام سجده شو...
مریم از یک نسبت عیسی عزیز از سه نسبت حضرت زهرا عزیز نور چشم رحمة للعالمین آن امام اولین و آخرین آنکه جان در پیکر گیتی دمید روزگار تازه آیین آفرید بانوی آن تاجدار هل اتی مرتضی مشکل ...
دل ما از کنار ما رمیده به صورت مانده و معنی ندیده ز ما آن رانده درگاه خوش تر حق او را دیده و ما را شنیده
ساقیا بر جگرم شعله نمناک انداز دگر آشوب قیامت به کف خاک انداز او بیک دانه گندم به زمینم انداخت تو بیک جرعه آب آنسوی افلاک انداز عشق را باده مرد افکن و پرزور بده لای این باده به پیم...
سحر در شاخسار بوستانی چه خوش میگفت مرغ نغمه خوانی بر آور هر چه اندر سینه داری سرودی ناله یی آهی فغانی
منزل و مقصود قرآن دیگر است رسم و آیین مسلمان دیگر است در دل او آتش سوزنده نیست مصطفی در سینه او زنده نیست بنده مؤمن ز قرآن بر نخورد در ایاغ او نه می دیدم نه درد خود طلسم قیصر و کسر...
بتان تازه تراشیده ای دریغ از تو درون خویش نگاه دیده ای دریغ از تو چنان گداخته ای از حرارت افرنگ ز چشم خویش تراویده ای دریغ از تو به کوچه ای که دهد خاک را بهای بلند به نیم غمزه نیرز...
بهن مؤمن خدا کاری ندارد که در تن جان بیداری ندارد ازن از مکتب یاران گریزم جوانی خود نگهداری ندارد
ز من گیر این که مردی کور چشمی ز بینای غلط بینی نکو تر ز من گیر این که نادانی نکو کیش ز دانشمند بی دینی نکو تر
از من ای باد صبا گوی به دانای فرنگ عقل تا بال گشود است گرفتارتر است برق را این به جگر می زند آن رام کند عشق از عقل فسون پیشه جگردارتر است چشم جز رنگ گل و لاله نبیند ورنه آنچه در پر...
ازن فکر فلک پیما چه حاصل که گرد ثابت و سیاره گردد مثال پاره ای ابری که از باد به پهنای فضاواره گردد
برفتد تا روش رزم درین بزم کهن دردمندان جهان طرح نو انداخته اند من ازین بیش ندانم که کفن دزدی چند بهر تقسیم قبور انجمنی ساخته اند
ادب پیرایه نادان و داناست خوشنکو از ادب خود را بیاراست ندارمن مسلمان زاده را دوست که در دانش فزو دود رادب کاست
مرغی ز آشیانه به سیر چمن پرید خاری ز شاخ گل بتن نازکش خلید بد گفت فطرت چمن روزگار را از درد خویش و هم ز غم دیگران تپید داغی ز خون بی گنهی لاله را شمرد اندر طلسم غنچه فریب بهار دید ...
ترا نومیدی از طفلان روا نیست چه پروا گر دماغ شان رسا نیست بگو ای شیخ مکتب گر بدانی که دل در سینه شان هست یا نیست
فلسفی را با سیاست دان بیک میزان مسنج چشم آن خورشید کوری دیده این بی نمی آن تراشد قول حق را حجت نا استوار وین تراشد قول باطل را دلیل محکمی
به پور خویش دین و دانشموز که تابد چون مه و انجم نگینش بدست او اگر دادی هنر را ید بیضاست اندرستینش
تولستوی بارکش اهرمن لشکری شهریار از پی نان جوین تیغ ستم بر کشید زشت به چشمش نکوست مغز نداند ز پوست مردک بیگانه دوست سینه خویشان درید داروی بیهوشی است تاج کلیسا وطن جان خداداد را خو...
نوا از سینه مرغ چمن برد ز خون لالهن سوز کهن برد به این مکتب به این دانش چه نازی که نان در کف نداد و جان ز تن برد
از سستی عناصر انسان دلش تپید فکر حکیم پیکر محکم تر آفرید افکند در فرنگ صد آشوب تازه ای دیوانه ای به کارگه شیشه گر رسید
جلوه یی میخواست مانند کلیم ناصبور تا ضمیر مستنیر او گشود اسرار نور از فراز آسمان تا چشم آدم یک نفس زود پروازی که پروازش نیاید در شعور خلوت او در زغال تیره فام اندر مغاک جلوتش سوزد ...
خدایا وقتن درویش خوش باد که دلها از دمش چون غنچه بگشاد به طفل مکتب ما این دعا گفت پی نانی به بند کس میفتاد