بخش ۲۷۷ - موسیولینن و قیصر ولیم
موسیولینن بسی گذشت که آدم درین سرای کهن مثال دانه ته سنگ آسیا بودست فریب زاری و افسون قیصری خورد است اسیر حلقه دام کلیسیا بودست غلام گرسنه دیدی که بر درید آخر قمیص خواجه که رنگین ز...

علامه محمد اقبال لاهوری در سال ١٨٧٣ میلادی در شهر سیالکوت ایالت پنجاب به دنیا آمد. در لاهور تحصیل کرد و سپس در کمبریج و مونیخ به مطالعه در فلسفه و حقوق پرداخت. سپس به لاهور بازگشت و به وکالت مشغول شد.اقبال معتقد است که روح قرآن با تعلیمات یونانی سازگاری ندارد و بسیاری از گرفتاریها از اعتماد به یونانیها ناشی شده است. تشویق اقبال به بازگشت اسلام به صحنهٔ سیاست و ضدیت با تمدن غرب و رد دستاوردهای فرهنگی و علمی غرب از مسائلی است که مورد توجه و استقبال و گاه مورد انتقاد گروههایی از اندیشمندان است. وی به سال ١٩٣٨ میلادی بدرود حیات گفت.
موسیولینن بسی گذشت که آدم درین سرای کهن مثال دانه ته سنگ آسیا بودست فریب زاری و افسون قیصری خورد است اسیر حلقه دام کلیسیا بودست غلام گرسنه دیدی که بر درید آخر قمیص خواجه که رنگین ز...
حرم جز قبله قلب و نظر نیست طواف او طواف بام و در نیست میان ما و بیت الله رمزیست که جبریل امین را هم خبر نیست
لاک ساغرش را سحر از باده خورشید افروخت ورنه در محفل گل لاله تهی جام آمد کانت فطرتش ذوق می آینه فامی آورد از شبستان ازل کوکب جامی آورد برگسن نه میی از ازل آورد نه جامی آورد لاله از ...
دمیت احترام دمی با خبر شو از مقام دمی جاویدنامه
برونینگ بی پشت بود باده سر جوش زندگی آب خضر بگیرم و در ساغر افکنم بایرن از منت خضر نتوان کرد سینه داغ آب از جگر بگیرم و در ساغر افکنم غالب تا باده تلخ تر شود و سینه ریش تر بگدازم آ...
بهل افسانه آن پا چراغی حدیث سوز او آزار گوش است من آن پروانه را پروانه دانم که جانش سخت کوش و شعله نوش است
ز هر نقشی که دل از دیده گیرد پاک می آیم گدای معنی پاکم تهی ادراک می آیم گهی رسم و ره فرزانگی ذوق جنون بخشد من از درس خردمندان گریبان چاک می آیم گهی پیچد جهان بر من گهی من بر جهان پ...
شب این انجمن آراستم من چو مه از گردش خود کاستم من حکایت از تغافل های تو رفت ولیکن از میان برخاستم من
در میان ما و نور آفتاب از فضای تو بتو چندین حجاب پیش ما صد پرده را آویختند جلوه های آتشین را بیختند تا ز کم سوزی شود دل سوز تر سازگار آید بشاخ و برگ و بر از تب او در عروق لاله خون ...
من شبی صدیق را دیدم بخواب گل ز خاک راه او چیدم بخواب آن امن الناس بر مولای ما آن کلیم اول سینای ما همت او کشت ملت را چو ابر ثانی اسلام و غار و بدر و قبر گفتمش ای خاصه خاصان عشق عشق...
بیا ساقی بیارن کهنه می را جوان فرودین کن پیر وی را نوایی ده که از فیض دم خویش چو مشعل بر فروزم چوب نی را
دوش رفتم به تماشای خرابات فرنگ شوخ گفتاری رندی دلم از دست ربود گفت این نیست کلیسا که بیابی در وی صحبت دخترک زهره وش و نای و سرود این خرابات فرنگ است و ز تأثیر میش آنچه مذموم شمارند...
مشرقی باده چشیده است ز مینای فرنگ عجبی نیست اگر توبه دیرینه شکست فکر نوزاده او شیوه تدبیر آموخت جوش زد خون به رگ بنده تقدیر پرست ساقیا تنگ دل از شورش مستان نشوی خود تو انصاف بده ای...
یکی از حجره خلوت برونی بباد صبحگاهی سینه بگشای خروش این مقام رنگ و بو را بقدر ناله مرغی بیفزای
زمانه فتنه هاورد و بگذشت خسان را در بغل پرورد و بگذشت دو صد بغداد را چنگیزی او چو گور تیره بختان کرد و بگذشت
غوغای کارخانه آهنگری ز من گلبانگ ارغنون کلیسا از آن تو نخلی که شه خراج بر او می نهد ز من باغ بهشت و سدره و طوبا از آن تو تلخابه ای که دردسر آرد از آن من صهبای پاک آدم و حوا از آن ت...
بسا کس اندوه فردا کشیدند که دی مردند و فردا را ندیدند خنک مردان که در دامان امروز هزاران تازه تر هنگامه چیدند
ز مزد بنده کرپاس پوش محنت کش نصیب خواجه ناکرده کار رخت حریر ز خوی فشانی من لعل خاتم والی ز اشک کودک من گوهر ستام امیر ز خون من چو زلو فربهی کلیسا را بزور بازوی من دست سلطنت همه گیر...
بطی می گفت بحر آزاد گردید چنین فرمان ز دیوان خضر رفت نهنگی گفت رو هر جا که خواهی ولی از ما نباید بی خبر رفت
چو بلبل ناله زاری نداری که در تن جان بیداری نداری درین گلشن که گلچینی حلال است تو زخمی از سر خاری نداری
میخورد هر ذره ما پیچ و تاب محشری در هر دم ما مضمر است با سکندر خضر در ظلمات گفت مرگ مشکل زندگی مشکل تر است
بیا بر خویش پیچیدن بیاموز بناخن سینه کاویدن بیاموز اگر خواهی خدا را فاش بینی خودی را فاش تر دیدن بیاموز
دردانه ادا شناس دریاست از گردش آسیا چه داند
گله از سختی ایام بگذار که سختی ناکشیده کم عیار است نمی دانی کهب جویباران اگر بر سنگ غلطد خوشگوار است